نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

چيزي که نمي دانم چيست

به دنبال چيزي که نمي دانم چيست

تمام زمان را پرسه زنان به حقيقت شوم بي مرزي ميرسم

نمي دانم چيست آنچه که در تمنايش روز و شبم تهي از بودنم شده است

بي وصل و فصل ،

حيران و سرگردان ،

مي گردم و هيچ مرا نمي پايد..

قلبم تهي تر از هميشه

روحم سرکش تر از هميشه

جسمم ضعيف تر از هميشه

به هر سو مي نگرم جز هيچ نميبينم

به هر زماني سرک مي کشم جز آهي سوزناک و تلخ عايده اي ندارم

چيزي در من ، من را فرياد ميزند ...

نداي عقل را مي شنوم  که فرياد مي زند

تا کي مدهوش اين دل شيدا خواهي بود...

من انگار گمشده ام و.... شايد چون تو را گم کرده ام اين گونه شده ام .

ديگر چه اهميتي دارد؟!

ديگر از سياه بختيم ناله نمي کنم .

ديگر از بيوفايي و غم لابه نمي کنم .

ديگر با هيچ کسي بحث و جدل نمي کنم .

من ديگر به روزهاي نبودنت بيشتر اطمينان دارم تا به روزهاي بودنت .

حقيقت را مدام بر خود تکرار مي کنم .

حقيقتي عريان و تلخ :

تو رفته اي ، به هر دليلي ، تو رفته اي .

روزها کشدار تر از هميشه مي گذرند

 و شبها بيخوابي کابوسي بر خوابهايم مي شود .

از وقتي که رفته اي ديگر دستهاي سرد و يخ زده ام

را به هواي برگشتنت گرم نگه نميدارم.

تو رفته اي ، بايد بپذيرم ، بايد .

چراغ خانه ام هنوز روشن است .

ديگر خيالم را به مهماني شبهايت نمي فرستم .

مي دانم که تو خاطراتم را در يک روز سرد زمستاني

در گنجه اي شکسته مدفون کرده اي .

فقط ، فقط کاش زودتر گفته بودي:

که عشق برايت جز سراب چيزي بيش نيست .

کاش گفته بودي که کاخ آرزوهايم را آنقدر بلند و رفيع نمي ساختم .

آرزوهايي که رنگين تر از هر رنگين کماني بود .

پاسخم را بده

چرا نگفتي که روزها و شبهايم را با تو زندگي نکنم

اگر قرار است من جا بمانم و تو بي من سفر کني ؟

چرا!!!؟