نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥

خداحافظ اي عشق من...

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند

اسمت را از خاطره ها پاك كنند

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند

اگر مي خواهي من بشكنم

اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد

شايد عشق تو جاي ديگر

پيش كسي بهتر باشد

برو اما فراموشم نكن