نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

خدايا .....

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می

زنن و تو حرف همه رو ميشنوی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...

خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

چند تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم

همينطور ...

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

خدايا منو می بينی اصلا .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و

شماره شناسنامم ؟

خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..

خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

اصلا الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...

خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

اصلا چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی

دستات ...

خب تو حق داری .. تو خدايی ...

خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو

کشتی خدايا ؟

چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی

کردی ...

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

خدایا من می ترسم ...

خسته ام ...

خدايا شب به خير ...