نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥

دلم مي خواد قصه بگم

دلم مي خواد قصه بگم اما نه اون قصه ها ، قصه من وتو

يه قصه اي که توي اون من باشم و تو شما

مي خوام از اون روزي بگم که سرد و باروني بودش

اما نگاه ما دو تا بارونو زيبا مي دونست

مي خوام از اون روزي بگم کا در کنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

مي خوام بگم خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهر و عاطفه نشکنه سالم بمونه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يا مرغ عشقي بخري هر روز نگاهش بکني ؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

با ديدن يه همسفر بهونه سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد يه مدتي ستاره تو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني ،نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياس رو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟