نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥

مادر را ستايش کنيم

مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گي من و تو منوط و مربوط به

اوست،مادر راکه در عرصه مشکلات و سختي ها در کوره راههاي دشوار

زندگي استوار ايستاده و در رساندن قافله و يا کاروان کوچک خا نواده به سر

منزل مقصود نقش حياتي و سازنده را ايفا ميکند.

مادر را ستايش کنيم که پناه بي پناهي هاي ماست،مادررا که در نخستين

روز هاي که هنوز پا بر دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم

يا اينکه شبها موجب بيخوابيهايش شده و در آوان جواني دلهره هاي را به روا

داشته ايم و او با آنکه در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس

ميکند،فرزند برا يش همچو گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز

همچو با غبا ني از دل و جان ميکوشد و هيچگا هي آرزوي دوري از گل پرورش

داده خودشرا ندارد .

آري مادري را بياد آوريم که شجا عا نه راه هاي پر خم و پيچ زنده گي را طی

نموده و ز ماني فرا رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را

در پيش گرفت.

مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که

مبادا روزي فرزندش باز گردد. آري تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل

آشناي که از فرزندش بگويد، زماني که صداي مو تري را ميشنيد دست بر

گمر گذاشته و پشت خميده از درد روزگارش را راست موده بر مي خاست

لرزان لرزان گام بر ميداشت  و ميگفت    امروز ميآ يد ، به فکر فرو ميرفت اما

نه باز هم کسي بديدارش نيامده بود ، آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که

پس از چند سال بچه داري تکيه گا هش خانه محقري و اميدش به عرش موتر

ها باشد و همدمش کبو تران گرسنه که به دور پايش مي پريدند …

او براي انتظار سختي نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان

زن آشيانه کرده بود و بر گونه هاي گرم مادر روان بود گو يي از اين سکوت و

بي خبري به جان رسيده و مرگ را بر انتظار تر جيع ميداد.

روح مادر از جسمش قوي تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوري فرزند خميده

شده قلبش شگسته بود ، چشمانش خيلي زود تسليم غصه شده بودند اما

روحش را هيچ کس نميتوا نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.

مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را

پس از چند سال ببينم حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ

چند تار موي سپيد نيز پيدا کرده، واي که مادر آنها را با چه رنجي قبول خواهد

کرد، آه خدايا آخر هر هجرتي باز گشتي نيز دارد ، واط که اگر او همچو پرنده

گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او همچو تند بادي غمهاي هر روزه

مادر را  از هم مي پاشد، واي که مادر چقدر به انتظار اين توسن است.

چند روزي بر تقويم روز هاي تنهاي مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز

چند سال و چند روز از رفتنش ميشود نه در  خانه را قفل نمي کنم مبادا

خواب باشم و او کليد در را ندارد او تنها کليد صندوقچه دل درد مند ما در را

دارد چون خودش آنرا قفل زده و رفته.

روز ديگر گويي با همه روز ها فرق داشت آري آن روز مادر را کسي به انتظار

نشسته بود و مادر را با تمام وجود فر ياد ميزد     و کبوتران بدون او هراسان

بودند  گويي  کبوتران او را فرياد ميزدند : مادر مسا فرت آمده کجاي؟

واي خدايا که آنروز مسافري به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهای

 کبوتران  خبر از مسافرت مادر ميدادند سفر به دياري که باز گشت بر آن

نيست  مادر سر بر بالين غم و دست بر عکس فرزند به خواب هميشگي رفته

بود .

صداي در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم  در انتظار

نيست.

ديگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به

هاي هاي مادر گفتن پيوند ميخورد .

بياييد کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک

لبخند ما يک قلب پر از شور و شادي مادر است .

مادر را چنين تفسير کردم

م -  محبت 

ا  - ايثار

د - دافع

ر- رفيق

مادر همه را محبت ميدهد  خود را ايثار ميکند قرباني ميدهد  از فرزند خويش

در برابر هر چيز دفاع ميکند حتي وقتي پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و

يار و رفيق  ناز هاي کودکي و جواني و عشق و خواستگاري و عروسي ...