نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥

 دير زمانيست

دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ...

سپيد را سياه كردن از آن منست و نگاه ناتمام از تو .....

دل سپردن از منست و برف شدن و باريدن از تو ......

صدا از منست و سكوت از تو و انتظار ....

چه سهمگين است انتظار كسي يا چيزي را كشيدن كه حتي نمي دانی

كيست يا چيست ؟‌!

از كدام در وارد مي شود و از كدام جاده سر مي رسد ؟ ...

تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،‌يك اشعه ،‌يك دريچه ...

اكنون كه در غايت خستگي به اين احساس رسيده ام با تو جاودانه تريد

زمزمه مي كنم : خداوندگار من ! اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه

خواه !‌آغوشت را باز كن كه روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است و هيچ لعبده

اي مرا سرگرم نمي كند جز خيال و اوهام كه به تباهي مي كشاندم ...

خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه هاي وهم گشته ام بي حضور

« هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من بيش از گذشته روح

فرسوده مرا شلاق مي زند ..

كجاست دشت زيبايي كه نشانش مي دهند ؟

كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ...