نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥

پا بند گل

ديريست كه پا بند گلي هستم

و از عطر خاطرش من مست مستم

ديريست كه فرهاد زمانم

واژه عشق مي رانم بر زبانم

ديريست مهربانم را طلب دارم

گويا حسرتش را بايد به دل پاس دارم

ديريست ساغر در پياله ام نيست

ساغي و ميخانه ام ياورم نيست

ديريست خمار عشق گشته ام

آواره در وادي عشق گشته ام

ديريست كه ايوب وار صبوري ميكنم

به عصمت و طهارت پايبندي مي كنم

ديريست مهربانم را دوست ميدارم از جان

تير هاي تهمت مي بارد همچو باران

ديريست كه خلايق مشكوك به رفتار من

خدايا تو شاهدي بر اعمال و افكار من

ديريست شُكوه را شِكوه مي خوانم

در دل شعرهاي غمگنانه مي خوانم

ديريست كه حسرت بوسيدنش را به دل مي كشم

روز و شب پاكيش را ،به مريم به رخ مي كشم

ديريست كه مهربان و مهرباني در رگهاي من جاريست

تا به ابد آسمان دوستيمان هميشه وسيع وآفتابيست