نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

شب مثل شبهاي غريب

شب بي تو يک تکه کاغذ سياه است که بايد آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بي تو تراکم لحظه هاي سنگين و معشوش بر گرده زمين است.

شب بي تو يک حرف بيهوده در دفتر زمان است.

شب بي تو يک اندوه تبدار تاريک است ؛ يک خاطره غم انگيز و متروک.

شب بي تو يک قصه ملال اور و تکراري است که حتي اگر شهرزاد آن را باز

گويد به دل نمي شيند.

شب بي تو يک غريبه اي سياهپوش است که در هيچ خانه ايي راه ندارد و

همه پنجره ها به روي او بسته است.

شب بي تو يک شعر نا موزون ومهمل است که حتي ديوانگان آن را زمزمه

نمي کنند .

شب بي تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها مي گذرد و خواب

شيرين را مي آشوبد.

شب بي تو حسرت طولاني يک مسافر سر گردان است که از کاروان جا

مانده است.

شب با تو يک کاغذ نا نوشته و سپيد است که ستارگان مشقهايشان را بر آن

مي نويسند.

شب با تو يک تالار مواج است که از دره هاي بادام و بلوط مي گذرد و به

دروازه صبح مي رسد.

شب با تو يک شعر نجيب و عاشقانه است هماني که مجنون در صحرا برای

ليلي مي خواند و فرهاد در بيستون به بيش اش اموخت.

شب با تو يک آينه زيباست که فرشتگان گيسوان خود را در آن مي بافند.

شب با تو يک باغ معلق در آسمان است که پيچکهاي عشق از همه سوي آن

سر برآورده اند.

شب با تو يک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه مي گيرد و در

کوچه هاي افسانه ديدار جاري مي شود .

شب با تو يک خوشبختي دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگی

جدا مي کند و به نيزارهاي روشن مترنم باران مي برد.

شب با تو مثل شبها ي غريب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم

جار ی مي شود .

ببين و بر دلتنگي هايم  مرهمي بگذار.