نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

وطن

زماني عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست که

کجا و براي چه آمده. ولي زماني فهميد، که هم زبان بلد بود و هم می

دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتي درک کرده بود که مردم اين

سرزمين به چه زباني، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت مي کنند. ديگر

به رنگ موهايش هم توجهي نداشت و با آنکه آخرين روز آخرين هفته سال

بود، منتظر تبريک هيچ يک از هموطنانش نبود.

پس از پوشيدن کت مشکي، نگاهي به آينه کرده بود و متوجه شده بود که

چهره اش هيچ شباهتي به عکس شناسنامه اش ندارد. براي شرکت در

مراسم پايان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله

انداخت و ديگر هيچگاه به زبان مادري صحبت نکرد!