نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٤

از دوري او

سر فرو آورده ام از دوري او، مدتي است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود

هر شب با ياد تو سر به بستر مي نهم. گفتم بي تو خواب از چشمانم مي

رود.

خورشيد با همه زيبايي به دنيا فخر مي فروخت. وجود من، بي وجود او خالي

بود از هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراري كه با من بسته بود كو؟

شبي بي قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب

آفتاب، به انتظارش مي نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و

ساحلش را، رود را با همه زيبايي و خورشيد را با همه گرمي اش به شهادت

مي گرفتم. و اونيست. به راستي كو؟

نيست پيدا دلدار من! آري او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به

انتظارش تا تمامي عمر مي نشينم تا بيايد. راستي كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه

نيامد؟