نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

 اولين شانس

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز

رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن

قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم

هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و

خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو

از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردنی

بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين

ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر

چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت

گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف

ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، برای

مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و

درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده

ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و

بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه

موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.