نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

به ياد کدامين خاطره

 

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا مي زنم و به عشق کدامين ياد

اينگونه لبريز از اشکم ؟

گذشته را به ياد دارم ... کودکي ام را ... نو جواني ام را .

اينک جوانم . با شوق جواني . با عشق جواني .

امروز در شور لحظه لحظه هاي جواني ام بهار را با تمام وجود مي پيمايم .

آري بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .

چهره هايي که هميشه مرا مي ترساند .

بهار هزار رنگ هر سال صورتي متفاوت از سال پيش دارد .

گاهي زيبا گاهي زشت

گاهي سياه و گاهي سفيد

گاهي روشن و گاهي خاموش ...

سال گذشته برايم رنگي از ديوانگي داشت .

امسال بهار براي من با رنگي از زهد آمد.

سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازي خواهد کرد.

بازي که گاهي چنان رعب آور است که خدا را فراموش مي کنم .

  
حقيقت اين است که زندگي سخت است وخطرناک .

اين است که آنها که به دنبال خوشحالي وبهروزي خودشان هستند آنرا نمی

يابند.

اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .

اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .

اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.

اين است که آنها که در جستجوي صلح و آرامش هستند ، ستيزه مي جويند .

اين است که شادي از آن کساني است که از تنهايي نمي ترسند .

اين است که زندگي فقط از آن کساني است که از مرگ نمي ترسند.

اي زندگي ! اي ابديت ! اي نيستي ! اي گذشته ! اي گردابهاي بي پايان ...

بااين روزهاي پياپي که در کام خود فرو ميبريد چه مي کنيد؟

آخر سخني بگوييد !

آيا اين لذت بي مانند را که بدين بي رحمي از ما مي رباييد روزي پس خواهيد

داد ؟