نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤

وقتي اومدي

وقتي اومدي کسي تورو نديد اما من ديدمت    

کسي تو رو حس نکرد ولي من باهمه وجودم حست کردم

هميشه دلم مي خواهد برات شعر بنويسم

عاشق باشم و دلتنگ نمي ذاره نذاشته

همين خورده ريزي که اسمش زندگي  

مسافر غريب من جاده زندگيت کجاست 

بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست

چه قصه ها گفتي برام از روزگار نالوتي

گفتي ديگه خسته شدم از عشقهاي دروغکي

سفر يه جور شکايت به خنده هاي ديگران

چقدر دلم خسته اس کنار من بمون

حرفهاي من هنوز ناتمام تا نگاه مي کنم وقت رفتن است

باز هم همون حکايت هميشگي

پيش از اونکه با خبر بشم لحظه عظيمت تو ناگزير ميشه

تو کوله بار خستگي که پر شده از خاطره

يه قلبي هست که مي شکنه

بهت ميگه يه حس کور که از اين بيچاره دل بکن

ديو فريب سرنوشت مي خواهد تو رو جدا کنه 

يکي ميگه کاشکي نره منم ميگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه