نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

با من بگو

با من بگو درد دلت

با من بگو ساز دلت

آه دلم را ببين که بي تو چه باشکوه مي نوازد

من شدم شبنم لغزيدم ز چشمان غم

بشنو صداي قلبم که باز از فرو ريختن مي گويد

لمس کن دست سردم را که بي تو گرمي ندارد

با توام ولي با تو نخواهم ماند

درد نرسيدن سنگين نيست

درد خواستن و گذشتن سنگين است

بار غم تقسيم کن

من هم خواستم

من هم لايق اين غمم

نگاهم بي تو نوري ندارد

نور دو چشمانم توئي

به تو گفتم اين عشق تا ندارد

جاودانه دوست داشتنيه من

صبر نوح از خدا طلب کردم

بي توام اما با تو زنده ام

جسمت ازآنم نيست روحت شدم

دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم

با شوقي سرشار از رسيدن به سوي آبشار رفتم

پرت شدم

فشار آب قلبم را فشرد

سنگ سخت قلبم را شکست

فکر کردم دلم در انتهاي آبشار انتظارم را ميکشد

آه آه دلم نيست!!!

اي آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم

آبشار گفت:

دلت را بر نخواهم گرداند؛

گفتم: چرا؟؟

گفت :

آنقدر پاک و زلال بود که با من يکي شد

گفتم :

مرا هم با خود يکي کن

گفت :

تو به زلاليه دلت نيستي

گفتم :

ميشوم

گفت : بدرود

گفتم :

صبر کن ، خواهشي دارم

برگشت و نگاهم کرد

گفتم :

حالا که با دلم يکي شدي؛ خود دلم هستي

برايت هديه اي دارم

با فشارآب خروشانت دلم را فشردي

با سنگ سختت آنرا شکستي

خون پاک وسرخم تقديم تو

گريستم ، قطره اشکي همراه قطره خون به او دادم

آنرا بوسيد و ناپديد شد

از آنروز هر روز به آبشار مي آيم

که شايد باز او را ببينم

گوئي که مرا ميبيند و پنهان ميشود

اما قلبم قطره خونش را حس ميکند

ميدانم که همين نزديکي هاست

ميدانم که او هم مرا ميخواهد

آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد