نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

من عشق نمي دانم!

 
من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو. بيراهه اي دردل سياه نيستي؟

به کجا مي برندمان؟

به کدامين راهنما مي سپارندمان؟

گفتي که عشق بهانه ايست تا بتواني دمت را فرو بري و بازدمت را به من

ببخشايي تا من بتوانم با بازدم تو به خود تو حيات بخشم! اما من اين نمی

خواهم. او را مي خواهم...

او که حيات را در پيکره ي خاکي ام به تصوير کشيد. منِِِ خاکي،که روحم

همچون کويري بکرو وحشي است، به او محتاجم.
 
من عشق نمي دانم! من از عشق نمي خوانم.هردو از خاکيم.هم من و هم

خاک کوير تشنه ي زير پايم... تو گفتي : " تو خاکي و روح پاک و رام در تو

دميده شده،اما خاک زيرپايت بي روح است."

من اين نمي خواهم.چون من روح پاک ندارم!

گفتي پاک ورام ومن چقدر وحشي ام. سرکش و دست نيافتني!

طنابت را که به آن لقب عشق داده اي،به زمين بيافکن.من قلاده نمی

خواهم ، چون من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو...

عشق چيست؟ صداي ناله هاي دلخراش پيرمردي که زيرشلاق جور و بی

عدالتي کمرخم کرده و توانش نيست که به چشمان سراپا منتظر و نگران

فرزندانش چشم بدوزد!!! صدايش را مي شنوي؟

با تمام وجودم، با ذره ذره ي قلبم، صدايش را مي شنوم. تو مي گويي:" از

تقديرسخن مران که او حريفي بي رقيب است."

چگونه ميتوانم ببينم و بگذرم؟! چگونه مي توانم ازارتعاش بدن يک مريض رو

به مرگ بر خود نلرزم؟ چگونه؟ چگونه؟
 
من عشق نمي دانم! عشقي که در حصار عدد دو محبوس شده ! همانند

ليلي و مجنون،

شيرين و فرهاد...

عشقي که در نهايت غرور و افتخار به زيبايي خويش،بويي جزکثافت و تباهی

ندارد.
 
من عشق نمي دانم! با من ازعشق سخن مگو.گفتي که :" روح بدبيني با

جسم تو همانند پيچک و ديوار به هم تنيده شده اند. از بند غرور رها شو

وعشق را بياموز!

مي خواهم بمانم.آري، مي دانم که مي خواهم در بند غرور باشم.مي دانی

چرا؟ چون به محض رهايي از بند غرور، تو طنابت را به گردنم مي آويزي به

اميد اينکه مرا از گرداب تزلزل رهايي دهي ولي نمي داني که اين طناب به

دور گردن من آويخته شده ومرا بي آنکه بداني به نام عشق به دار می

آويزي!!!

گفتم که من عشق نمي دانم!