نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥

ساده ازم بريد و رفت

اون چقدر ساده ازم بريد و رفت

وانمود كرد كه من و نديد و رفت

همه گفتن اون ازت بي خبره

به خدا گريه هام وشنيد ورفت

كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت
 
از من بريده اي و صدايم نمي کني

چون درد در مني و رهايم نمي کني

گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو

از اين جنون تلخ جدايم نمي کني

هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو

آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمي کني

من آخرين پرنده گم کرده لانه ام

در آسمان خويش هوايم نمي کني

امشب ميان کوچه تو را جار مي زنم

اما تو باز رو به صدايم نمي کني
 
تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي

با دلي كه از عشق تو سرشار است

در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم

اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي

و ميدانم كه

تو رفتي و من ماندم بدون تو
 
عشقي كه نثار ره تو كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذري نخواهي يافت..