نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥

من به خودم رسيده ام ....

به يك باور بيست و پنج ساله ي گنگ مبهم

و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام

و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

(بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا

انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام

كارهاي تكراري ديروز را انجام مي دهد

مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....

من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه

آن چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد

اما.....

من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم

فرصت پيدا مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمی

دانم كه حرف حسابش چيست!!!

من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را

به هر چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل

قلب يك گنجشك مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....

و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و

قطره اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين

بچكد ....

و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام

و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا

به كجا بايد برسم ؟

احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....

آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ....