نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

باور مي کني

 

نمي توانم بنويسم باور مي کني، اينها شعر نيست، يادداشت هم نيست،

اصلا هيچ چيز نيست، به قول خودم اينها از سر عاشقي است. فقط همين.

اي کاش به غير از نوشتن کار ديگري هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون

دلم مي گذرد يا حتي نيمي از آن يا شايد ذره اي از آن را بروز دهم.

اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی

آنکه تو در کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.

اي کاش بودي تا ببيني. چقدر در التهابم. نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو

در رو برايت بازگو کنم و من بايست هر شب، خسته از گذشت روز، خميده از

خستگي ها، بي تاب از خمودگي ها و رنجور از بي تابي ها و رنجيده از غريبه

ها بنشينم و برايت سخنان شيرين بنويسم.

هيچ کس نيست که بداند در دلم چه مي گذرد. اگر مي بيني مي نويسم و

مي نويسم و به نوشتن ادامه مي دهم از آن روست که مي دانم تو می

خواني. مي دانم تو هستي و تو مي بيني و مي شنوي. مي دانم که تو در

کنار مني. شايد نه در فاصله اي نزديک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم

نيست. کافي لبخندي از تو و يا حتي گوشه چشمي را در ذهن مرور کنم.

مي توانم ساعتها بنويسم و براي همين است که مي گويم اينها همه از سر

عاشقي است.

نترس. هنوز ديوانه نشده ام. اما فرصت دارم. براي ديوانگي. براي فرزانگي.

براي جاودانگي.

و من به حضور نزديکم. و به ديدار. و به کنار. در کنارم باش. حتي اگر از من

دوري. عزيز دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگری

چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازی

روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويی

زبانم هم که بند مي آيد

تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هايم را فراموش مي کنم

از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم

فقط بايد زمزمه کنم

زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوی

کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد

کسي درون من است