نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

نگران نباش

نگران نباش ... !‌ من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد

آمد كه سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام !

» روزي خواهد آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته

سرود رهايي خواهيم خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن

ما شكوفه مي زند در باغ جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير

شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه

در پيش است تصوري از روياي من و تو روي صفحه پراصطكاك ذهن  ...

غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه نوشته به دست

كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات خواهيم

كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا می

تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و

گذارد كه خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر

روياهايمان اين بار را مردانه بخند ... ! ‌و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو

چيست ... كشفش كن ...!‌حتما او حرفي دارد كه قرار است امسال به تو

بگويد ....