نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤

 آسمون حال و هواي منو ديد

امروز وقتي باز آسمون حال و هواي منو ديد و مثل هميشه
 
تصميم گرفت همراه دل باروني من بشه و شروع به باريدن كرد
 
سوار ماشين شدم و رفتم جايي كه معمولا وقتي آسمون ميباره ميرم اونجا .
 
وقتي تو ماشين بودم لغزش قطره هاي بارون روي شيشه و رقص برف
 
پاك كن ها بهم اجازه نداد بفهمم كي رسيدم .....
 
وقتي رسيدم رفتم جايي وايسادم كه شهر با تمام زشتي و زيبايش زير
 
پاهاي ناتوانم بود ، تازه اونجا ديدم چه جاده پر پيچ و خمي رو بالا
 
اومدم بدونه اينكه ذره اي از سختي اين راه و احساس كنم .
 
وقتي قطره هاي قشنگ و لطيف بارون به تن تب دارو خسته ام ميخورد
 
و با قطره هاي گرم اشكم يكي مي شد انگار دستان نرم و پر مهر
 
مهربون يكتاست اشك دلم رو با محبت تمام پاك مي كنه .
 
از اون بالا به پايين جاده دقيق شده بودم كه شايد بيايي و تو همراه
 
اين لحظه هاي بي كسيم بشي . ولي هرچي بيشتر دقت مي كردم
 
خودمو تنهاتر ميديدم . حتي يه رهگذر هم از اين جاده گذر نمي كرد
 
اگر كسي هم ميومد يا همون پايين تر به محبوبش مي رسيد و يا بالاتر
 
كسي در انتظارش بود اونوقت مي فهميدم اونم مال من نبود.
 
يك آن از ترس بي كسي و تنهايي به خود لرزيدم و تازه اونموقع
 
بود كه فهميدم 2 ساعته در انتظار اينكه شايد امروز ديگه بيايي
 
آنجا نشسته ام .
 
ولي امروزم نيامدي و من باز هم در حسرت بي تو بودن .....

 
دلم گرفت و بر تنهايي خود بيشتر از هميشه گريستم ، آخه نمي دوني
 
چقدر سخته به جاي اينكه از سوز سرما به خودت بلرزي از سرماي
 
بي كسي از دنياي تنهاييت بيرون بياي .......
 
نا اميد و خسته از اينكه امروزم نيومدي بلند شدم كه برم .
 
يك لحظه احساس كردم يكي داره صدام مي كنه و بهم مي گه آهاي فلاني
 
چرا انقدر تنها ؟! نميخواي منو ببيني ؟
 
همون موقع رو به آسمان كردم وبا تمام وجود در درون خود فرياد زدم
 
اي مهربونترين مهربونا : تو اميد تمام لحظه هايم هستي ،
 
اگر تورا نداشتم كه واي به تمام زندگيم.........
 
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست