نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤

اين روزها دلت با ما نيست ....

اين روزها دلت با ما نيست .... نگفتم چرا ؟

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته

يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت

ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت

توچشاش حلقه اشکه

توي قلبش غم دنيا

منتظر به راه ياره

تا بياد امروز و فردا

باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه

تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه

خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره

همه دنياش زير آبو خودش هم به غم اسيره

دست بيرحم زمونه عشقشو برده به دريا

حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟؟

عاشقي که تنها باشه توي دنيا نميمونه

دل عاشقو شکستن شده کار اين زمونه

هرگز از يادش نميره از غم دوريش ميميره