نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤

داستان بودنت وحضورت

داستان بودنت وحضورت درذهن مخدوشم درحال ورق خوردن است

ودرصفحات آن نشانه هايي ازصورت تو،مهربان رامي يابم...

با من از خلوت خويش سخن بگو...به من بگو رازواسرارتوچيست که آن را

پشت سرت نگاه داشته اي؟

درماوراي بودنت،چه چيزرا صرف مي کني؟نمي دانم... بااينکه مي خواهم که

بدانم، اما هنوز نمي دانم!!

آيا مي تواني باورکني که من،دوباره احمق شده ام؟

آيا مي تواني باورکني که دوباره به مرزجهالت نزديکم ونشانه اي از تو نمی

بينم؟چه کنم؟بايد چشم به راه تو با شم؟بايد به دنبال ستاره اي قطبی

بگردم تا تو را بيابم؟نمي دانم... ديگرهيچ نمي دانم...گفتم که اين عشق

هرگزخوانده نمي شود. گفتي عشق که خواندني نيست. عشق را يايد بوييد

وآن زمان بود که تو را بو ييدم،تو را نفس کشيدم و تورا خواستم... چطور من

بايد اينقدرميدانستم وتو هرگزبه من نگفتي؟

کاش مي توانستم در آغوش زمان،امان گيرم...

آن وقت مي توانستم براي هميشه نزد تو بمانم،مي توانستم جاودان ياشم

وجاودان بمانم... مي توانستم؟مي توانستم؟نه،نمي توانستم...چون هر

دويمان طعمه ي زمان بوديم. هردونفرمان در دام زمان دست و پا مي زديم و

به دنبال راه گريزي مي گشتيم،هر چند که ميدانستيم اين خون آشام

نامهربان من وتو را خواهد بلعيد.

داستان بودنت را باز هم ورق زدم وبه جايي رسيدم که هويت تو،وجود بی

وجودم را درنورديد،تو پيش مي تاختي ومن نيز هم،اما به کجا؟دوباره نميدانم

در آنجا بود که ديگر مني وجود نداشت.ديگر خودم را نمي ديدم وفقط تو

بودي و تو...

در آنجا بود که دريافتم همه چيز و همه کس فقط رنگ بودن به خود زده

اند.اما در اصل ، نيستند،وجود ندارند...

در آنجا بود که فقط تو را ديدم،تو را لمس کردم،تو را بوييدم وتو را

خواستم،خواستم تو را.

اما تو بودي و من نبودم!آنگاه بود که تو را فرياد زدم و در کمال ناباوري تو مرا

ديدي،آغوشت را به رويم گشودي و من و تو در پيچشي سخت،به رقص

درآمديم...

نجوا کنان گفتم:من که نبودم...من وجود نداشتم...من...

امواج صدايت به صخره هاي ساحلي قلبم فرو نشست وغوغا کنان گفت:آن

زمان که تو نيست شدي،هست شدي و از اين روست که با مني...

دوباره داستان بودنت را ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...