نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤

دلم کلبه ايست

دلم کلبه ايست و غم رودي کز پيش روي آن مي گذرد .

آه اي عشق در تو کدام جادوست که در همنشيني تو تنهايي ام بهم مي

رسد و راه تو شاد ترين پيچ و خمي است که به کعبه غم مي رسد .

درازدامنا اي شب مرا چون ذره اي در خويش بفشر که دلم آشناي باستاني

توست.

روح من تقويمي است که جز خزان ندارد . کسي آيا دورد مرا به سپيدارها

مي رساند . سرزنشم نکنيد بخدا مرا زميني به فراخي يک خسبيدن بسنده

است با فرشي از سبزينه گياه و همانقدر آسمان کز لابه لاي شاخسار بيد

محزوني قسمت مرا از خورشيد و ستاره در سفره چشمم غربال کند. بخدا به

لبخندي قانع ام... تغسيلي در برکه نگاهت و نمازي گرم در محراب دوست

داشتن فريضه من نيست غريزه من است . وقتي با افسون نگاهت در من

مي دمي از ناي من شيري مي خروشد زير باران نگاهت چون دشت نسترن

مي گسترم .

تنها دست توست که از سينه من عبور مي کند .من خزانه توام هرچه

خواهي از من بر آور.خيالت از آفتاب صميم تر است و دستانت از چشمه

راستگو تر . کنارم بنشين تا برکه اي شوم آرام سنگهاي ملامت را هر چه

داري در من بيفکن پا به پاي من بيا راهي مي شويم تا ناکجاي هر آرزو.پشت

به پشت من بده راه پنهان خنجرهاي کينه را م مي بنديم . رو به روي من

بنشين تا عشق را در ميان بگيريم ...

وقتي که در را مي گشايي نرگسي که به پيشکشت آورده ام شرمگين مي

شود به کنجي مي نشينم گرما جامه هاي مقوايي ام را فرو مي ريزد و من

سمندر وار بر آتشي از مهر مي نشينم . مرا با تو رازي است که درهيچ

بوستاني و گلگشتي نمي توان بافت . با آن چشمان درشت به درشتي

عشق نگاه کن .

پايان سخن پايان من است تو انتها نداري .....