نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤

صحبت از تو عزیز است

دوباره صحبت از تو عزیز است ، تویی که اساس خلقتت دو چیز را دراعماق

نگاهم لرزاند،یکی عرش را و دیگری دل مرا!تو را چه بنامم؟؟؟

تو آرزوی منی،اما نه!تو ازآرزو بهتری.تویی که به تقدیر وجود ماه-زیبا ونورانی

بر سرم سایه ا فکندی ومرا از هر چه داشتم رها کردی وتعلق خاطرم را

دردفترسرنوشتم به اسم خودت به ثبت رساندی.

آنگاه که حضورت را در کاشانه ی قلبم یافتم،با خویش عهد بستم که تو را

درنگارخانه ی ذهنم به تصویر بکشم.گویی هرچه زیبایی وخوبی ونور وجود

داشته همه را ازآن تو کرده بودند وتویکباره مرا ازهرچه خواستنی وآرزو

کردنی ا ست بی نیاز کردی!!!

حرف نمیزنی مگرآنکه مرحمی باشی بر این خسته دل! نگاه نمی کنی

مگرآنکه بخواهی تجربه ی پرواز بدون با ل و پر را به من ارزانی داری.

بی هیچ قید وشرطی وبی هیچ تصویر ذهنی ازوجود مرزهای محبت،تورا

دوست میدارم.......

ای ازآرزو بهتر،ای خدای محبت،تورا می جویم،اما صد افسوس که تو هرگزبه

رازدل من آگاه نخواهی شد.

نه اینکه نخواهی یا نتوانی! هرگز! ازاین رو به این راز دست پیدا نمی کنی

چون آن دست نیافتنی است.

نامحدود ولایتناهی!سکوت وباز هم سکوت!!میدانم که ازآن گریزانی.تو خود به

من گفتی که حجم سکوتم، وجودت را متزلزل میسازد،اما چه کنم؟؟؟

چه کنم که زبانم،فکرم وحتی دستانم تا به این حد درحضو تو،محو وبی

هویت میشوند؟؟!!! چه کنم که وقتی به ذهن من میآیی،ناگهان همه

چیزازبین میرود وفقط تو می مانی وتو! چه کنم که هرچه بگویم،بازهم

ناتوانم؟؟؟ آنقدرناتوان که ازقصور خویش درعذابم...

چه کنم که میخواهم بدانی،اما نمیدانم چطورمیتوانی این ذهن را بخوانی؟چه

کنم؟ برمن بگو چه چاره کنم؟؟؟

چاره ای نیست جزسیاه کردن این ورق باره ها! شاید بتوانی بدانی آنچه را که

ازمن نمیدانی...چاره ای نیست جزدرفکرتوغرق شدن تا بتوانم مرحمی باشم

براین دل پرخواهش...

دلی که فقط تورا میخواهد،دلی که دیگربرای من دل نمیشود،چون توآن را

ازآن خویش نمودی.

مهربان! چاره ای دیگر نیست.

اگرهست برمن بگو. بگذاربدانم آن چاره چیست؟ یا بهتربگویمت آن چاره

کیست؟؟