نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤

 بيا تا نقش

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره