نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤

انگار دلم کسي را گم کرده ...

غربت ، سرزميني است که هم تو براي او بيگانه اي وهم او براي تو. نه

چشمان آشنايي که چتر پرنيانش را بر تارک تنهايي ات بگستراند و نه انگشتان

باوري که تاروپود انديشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه اي که بع خلسه ابديت

فرو برد و نه شانه هاي مطمئني که دريا دريا بباري . نه آغوش امني که از

هراس زخمه هاي تنهايي و بي کسي پناهش ببري ؛ و نه عطر دلپذيري که

بوي باران بشنوي ، نه لحن اميدواري که شاهرگ يأس ببّرد و نه طوفان

مهيبي که طوفان گيتي بپيچد. تنها مي ماني و سرگردان ، نه در دلت هوس

رييدني ، نه در گامهايت رمق تحرکي ، نه در چشمانت فروغ اميدي  ، نه در

سرت سوداي شوري ونه در انتظارت پيام آشنايي . هر قدمي که بر زمين

مي نهي ، سينه عطشانش ترک مي خورد و طرح ستوه و انفجار مي ريزد .

به هرجا که چشم مي اندازي ، خالي و خالي مي يابي ، سوت وکور .

آه... اينجا کجاست؟ اينجا کجاست که يا بايد تن به ذلت الزام ها بسپاري و يا

ذره ذره جان بکني ؟ ... يکباره سردت مي شود ، تمام وجودت مي لرزد ، به

گوشه دنج و خلوتي مي خزي و چشم هايت را مي بندي ، آري اينجا غربت

است ، غربت.

غربت، ارزاني دل هاي پاک و مقدس ، ارزاني عظيم ترين روح ها . اينجا براي

تو غربت است ؛ اينجا براي انسان ترين انسان ها غربت است و براي خيل

عظيم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.

و تو در اين غربت ،سر در پي چشمان ناشناسي داري ؛ گويا در افق هاي

دوردست چشمان درخشان پري زادي برايت ناز مي بافد. کوله بارت را مي

بندي و آنگاه که مي خواهي قدم بر جاده بگذاري ناگهان بيدار مي شوي و در

مي يابي که همه چيز کابوس بوده،سراب بوده. آري اينجا غربت است و

غربت ، ارزاني قلب هاي سوخته...

وتو اي همسفر! تو در اين غربت سرا بهشتي بساز به وسعت عشق ، با

ستون هنر. اگر يقين کني که چشم هايي ، هذ يان غربت تو را مي نگرد ،

طرح بناي اين قصر عظيم را ريخته اي ، باور کن.