نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

احساس مي کنم

احساس مي کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي

ندارم که به تو سفارش کنم...

وصيت مي کنم وقتي که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر

لحظه با اين دنيا وداع کنم و ديگر تو را نبينم...

تو را دوست مي دارم و اين دوستي بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا

، به کسي احتياج ندارم و حتي گاه گاهي از خداي بزرگ نيز احساس بی

نيازي مي کنم... و از او چيزي نمي طلبم. احساس احتياج نمي کنم و چيزی

نمي خواهم. گله اي نمي کنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است

که تو شايسته عشق و محبتي ، و من عشق به تو را قسمتي از عشق به

خدا مي دانم و همچنان که خداي را مي پرستم و عشق مي ورزم به تو نيز

که نماينده او در زميني عشق مي ورزم و اين عشق ورزيدن همچون نفس

کشيدن براي من طبيعي است...

عشق هدف حيات و محرک زندگي من است و زيباتر از عشق چيزي نديده ام

و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموّج وا مي دارد و قلب مرا به جوش مي آورد.

استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي کند و مرا از خودخواهي و خودبيني می

راند. دنياي ديگري حس مي کنم و در عالم وجود محو مي شوم. احساس

لطيف ، قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي کنم. لرزش يک برگ ، نور يک

ستاره دور ، موريانه اي کوچک ، نسيم ملايم سحر ، موج دريا و غروب آفتاب

همه احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند

،... اين ها همه و همه از تجليت عشق است...