نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

گوش کن مي شنوي

وزش غربت را؟

من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم...

سبزي باغ بهاران که دادند به من

آتش عشق که بخشيد و سپردن به دلم

شوکت زيبايي

خنده هاي شيرين

اين همه خوشنامي

از همه وام به من داد خدا

تا ز خوشبختي خود سير شوم.

توي اين باغ اميد

پشت ديوار خدا

مرگ از روزنه ايي مي نگرد

او مرا مي بيند.

گوش کن مي شنوي

نغمه ي هستي را؟

تو به من مي بخشي

هر چه در دل داري

آتش خشم مرا مي بخشي

سايه ي سبز مرا مي بلعي

دستهايت تو نگاهت همه را مي بخشي

تو مرا مي بري تا جنگل مهر

روي سبزي خيال

با هم از شاخه ي يک سرو بلند

به خدا مي نگريم مي خنديم مي خوانيم

پشت يک بوته ي سبز

مرگ را مي بينم که به ما مي نگرد.

گوش کن مي شنوي

جنبش هستي را؟

توي آن خانه زني مي زايد

جنگ غوغايي ميان زن و درد

توي تاريکي شب

کودکي اولين گريه ي

خود را به جهان مي بخشد

روي تصور حيات

مرگ را مي بينم

پشت لالايي مادر پيداست

همه را مي نگرد

گريه ي کودک را مي بيند

بازي بچه ها را با هم

شور و شر پسران

توي خاکي زمين

بازي دخترکان

عمو زنجيرباف و گرگم به هوا

همه را مي نگرد مي بيند

خانه ي مدرسه را

که زفرياد و هياهو غوغاست

تو کلاس روي هر درس و کتاب

پاي هر تخته سياه

روي گچ خورده ي دستاي معلم

روي فرياد مدير

روي حرفاي معلم که ميگه

بچه ها درس تمام.

مرگ را مي بينم

خيره است بر همه جا.

گوش کن مي شنوي

سوزش سردي را؟

خاک را مي بينم

دست سردش به من انسي دارد

خاک را مي بويم

مي زنم غلت در آن گيسوانم پر خاک

تو به من مي گويي

چشمه ي سبز خدا جاري است

جسم خاکي خودت را بشوي

آب بر چهره زدم

مرگ در چشمه ي جوشان پيداست

او مرا مي بيند

با دو چشمان سياهش که پر از تنهايست

با دو ابروي بهم پيوسته

و لبانش که پر از حرف سکوت است و سکوت

ساکت و سرد و مصمم

خيره بود بر همه چيز.

گوش کن

مي شنوي نبض هستي مرا؟

همه را مي بخشم

به اميدي که به من خواهي داد

و نگاهي که به من خواهي کرد

همه را مي بخشم

به سلامي که به من خواهي گفت

مرگ را مي بينم

که به ما مي نگرد

روي مي تابم از او

وحشتم نيست از آن چشم سياه

چونکه چشمان تو را مي بينم.