نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤

يک عاشقانه دردناک

شکستي و سوزاندي و رفتي....خاموش ماندم

خنديدي و اشکهايم را نديدي و نيش زبان زدي ....خاموش ماندم

با بي تفاوتيهايت مرا آتش کشيدي و با هر نفس مرا به مرگ نزديک

کردي.....خاموش ماندم.

ولي اينبار ديگر ميخواهم فرياد بزنم زخم نبودنت را .ميخواهم حس بي تو

بودن را از دل پوسيده ام خط بزنم تا اين ثانيه هيچ نگفتم ولي از اين به بعد

غم هايم را با ناله زمزمه ميکنم.

حالا که تو دريک قدمي مرگ ايستاده اي چگونه ساکت بمانم و غم از دست

دادن تو را بر شانه هاي کوچک خود تحمل کنم و من بر قله بلند بد بختيها می

ايستم و به گذشته هاي خوبم با تو ميانديشم که چگونه بر بال ابرها

مينشستيم و رها از هر نگاهي خاطره هاي خوب يکديگر را با هم قسمت

ميکرديم.

آري به ياد داري روز اول را؟همه چيز با يک خنده آغاز شد و با همان خنده به

پايان رسيد که مرا به آتش کشيد ولي تو هميشه نميخنديدي بر عکس

من .گويا لبخندهاي تو را هم از لبانت دزديده بودم و ميخواستم يک نفس نماند

که غم بر دشت آرزوهامان بتابد...ولي تو هميشه غمگين بودي و در پاسخ

نگاههاي بي صبرانه و کودکانه ام لبهايت را جمع ميکردي و بر گونه ام بوسه

ميزدي و من آرام ميشدم و حالا دليل اينهمه غم تو را فهميدم يادم ميايد

دستانت را بر موهايم مي کشيدي و لذت را با اطمينان حس ميکردم ناگهان بر

افروخته شدي و از من فاصله گرفتي اشک در نگاهت لرزيد و مرا با خود برد و

پريشان گفتي اگر ما جدا شويم چه ميشود...؟باز در خود فرو رفتي ...با

حالتي بچه گانه پايم را بر زمين کوبيدم و گريه اي سر دادم که گوشهايت را

گرفتي و من فرياد زدم نه..و تو با همان غم هميشگي که در چشمانت موج

ميزد دستم را گرفتي و مرا آرام نمودي و آخرين حرفت را زمزمه

کردي :گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم :

آه...آخرين حرفت بود و تو رفتي آرام و نجيب همانطور که قدم بر دلم نهاده

بودي ..بيصدا  رفتی

اي زندگي نکبت بار امروز که سر انگشت بيروحم را بر شيشه سرد اتاق

ميکشم و بر کليدهاي کيبورد پنجه ميسايم دومين سال است که تو نيستی

ولي من همچنان نفس ميکشم و هنوز نمرده ام تو ميدانستي عمرت قد

گلهاي سرخ است و زود ميروي و من نفهميدم.

چهره ات را از ياد نميبرم وقتي که جسم بي جانت بر من لبخند ميزد ولی

چشمانت همان غم را  داشت دست بر صورتت کشيدم آرام بودي و صبورانه

مرا مينگريستي دردهايم همه سر از گور بر آوردند و کنارت آرام دراز کشيدم

نميدانم چقدر طول کشيد ولي باز هم من بودم و تو

باز هم آرامش را از تو ميربودم و چشمانت را پر هوس ميديدم ولي اينبار

جسمي بي جان در کنارم نفس کشيدن را از ياد برده بود و مرا با خود بردند به

يک جا که فقط غبار بود و خاک و اشک و ناله ....با تو خداحافظي نکردم ولی

تو لبخند زدي و برايم آرزوي خوشبختي کردي وقتي خاک سرد تو را در آغوش

کشيد تازه فهميدم که تو مرا تنها گذاشته اي و ديگر بر نميگردي به کنارم و به

ياد دارم آن روز تا ساعتها بر مزار خاطره هايم اشک ريختم ....از اشکهايم خاک

هم گل شد و تو نيامدي و نيامدي و نيامدی.

دومين سال آرامشت را به تو تبريک ميگويم...کاش من هم زودتر آرامش

بگيرم.

هنوز هم صدايت را ميشنوم که زمزمه ميکنی

گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم...