نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

جاي پا

شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد.او ديد که در عالم رويا پابه پاي خداوند

روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زندو در همان حال در آسمان بالاي

سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است او که

محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک

نفر روي شنها ديده مي شودو آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج

زندگيش را طي مي کرده است بنابراين با ناراحتي به به خدا که کنارش راه

مي رفت گفت : پروردگارا... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و

تو را دوست داشته باشد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را

محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي

پاي يک نفر است، چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟

خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها

نگذاشته ام.

زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا

به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني.