نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤

پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه

داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر

مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا

تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام

چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار

ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه

مي‌گرفت.

اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در

درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند.

درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از

شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين

جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را

در ذهن خود مجسم مي‌كردروزها و هفته‌ها سپري شد.

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان

مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد

و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را

با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به

آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به

دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان

خودش ببيند.

در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده

چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند.

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد

اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببين.