نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤

خدمت خداي خوب و عزيزم

خدمت خداي خوب و عزيزم سلام‌

اميدوارم حالت خوب باشد و مهربان‌تر از هميشه به من نگاه كني. اگر از حال

من بپرسي هيچ اندوهي نيست مگر دوري از شما و هيچ نگراني‌اي مگر از

خشمت.

اولين نفري را كه به تو نامه نوشت، هرگز نديدم. آخرين نفرش را نيز نمي‌بينم،

ولي خودم را مي‌بينم كه به تو نامه مي‌نويسد در حالي كه تو مي‌داني چه

مي‌خواهم بنويسم. هيچ پست‌خانه‌اي هم آن را پست نمي‌كند.

نازنين! به قدر تمام عددهايي كه نمي‌دانم از سن تو مي‌گذرد، دوستت دارم.

تو برايم نه زياد پيري نه زياد جوان. اين را مي‌دانم آن قدر مسن نيستي كه

حوصله‌ي خواندن نامه‌ي مرا نداشته باشي و آن قدر جوان كه نامه‌ام را

سرسري بخواني.

خدا، من اعتراض دارم، آب‌نبات زندگي‌ام گم شده و مثل بچه‌هايي كه تازه از

خواب بلند مي‌شوند، دنيا برايم عوض شده، لج كرده‌ام، خسته‌ام و دلم گريه

مي‌خواهد. حالا مي‌خواهم از دنياي اطرافم از زمان و مكاني كه برايم صرف

مي‌شود، بنويسم. قصد دارم شكايت كنم، تشكر كنم، خيال دارم درد دل

كنم.

خدا، هزار هزار بار پرسيدم، باز هم مي‌پرسم چرا آدم را آفريدي؟ اصلاً برای

چه؟ مي‌خواستي چه كار؟ با خيال راحت مي‌توانستي به جاي هر آدم هزار

فرشته بسازي. اصلاً چه احتياجي به جادوي آدم! يك سر و دو گوشي كه از

هر ديو هفت‌سر بدتر مي‌شود. من فكر مي‌كنم تو از همان‌هايي هستي كه

سرشان براي اين كارها درد مي‌كند. براي همان‌هايي كه تعريفش را كردي

حسن الخالقين.

ين حرف‌ها حالا چه فايده دارد. به هر حال تو آفريدي و از او قول گرفتي تا

مثل بچه‌ي آدم سرش به كار خودش باشد، اما همه اين كار را نكردند.

مي‌داني تو ما را مثل دانه‌هاي شن و طلاي كف رودخانه در غربال ريختي و

هي تكان دادي تا طلاها باقي بمانند، شن‌ها هم براي لگدمال شدن بروند

ايين.

مي‌دانم چرا هميشه وقتي يك نفر چند بار خرابكاري مي‌كند و حرفي را به او

چند مرتبه متذكر مي‌شوند، به او مي‌گويند مگر با تو نيستم، به بچه‌ي آدم يك

بار مي‌گويند. ولي من فكر مي‌كنم آدم اگر خوب بود همان يك باري كه تو با

همه‌ي ابهت و بزرگي به او گفتي نكن يا فلان چيز را نخور گوش مي‌كرد و

خودش و بچه‌هايش را گرفتار نمي‌كرد.

نتيجه اين كه، آدم با يك بار شنيدن گوش نكرد، چه برسد به بچه‌اش كه

بخواهد حرف يكي مثل خودش را با يك بار گفتن گوش كند. واقعاً كه اين مردم

عجب توقعاتي دارند.

از همه‌ي اين‌ها گذشته، خداي خوب و نازم

عصر من عصر كِل كشيدن جهالت است

عصر انفجار آگاهي‌

عصر اتم‌

عصر من عصر شعرهاي مرده باد، زنده باد

ديوان عشق‌هاي خاك خورده‌

مثنوي‌هاي رقصان ميان گِل‌

عصر من عصر فرياد كتك خورده است‌

احساس شكست خورده‌

طلاق‌هاي قبل از ازدواج‌

عصر من عصر هجي حقوق لگدشده است‌

كشيدن صداي مظلوم له شده‌

نقاشي مداد قرمز روي اسلحه است‌

عصر من عصر پول و غلام تازه است‌

عصر سلطان و شبان‌

عصر رايانه و ماهواره است‌

عصر من عصر فرهنگ دربه‌در

آهنگ‌هاي بي‌خود و بدون سر

حرف‌هاي تكراري پدر

عصر ياد گرفتن حسودي زمين‌

عصر خوب شد دلم خنك شد

عصر برهنگي، گرسنگي، هيچ و پوچ عشق‌

داستان كثيف سياست‌

كار بدون حقوق و رياضت است‌

عصر من عصر نبرد سنگ با گلوله است‌

سرنوشت بدون نقطه‌

مردن در خانه‌ي همسايه است‌

عصر بريدن گلو

تمرين ناخن كشيدن و حرف كشيدن است‌

در عصر من آشناها گم شده‌اند

عصر من عصر دنبال كلانتري محبت گشتن است‌

عصر من تكرار تمام تاريخ لاي زورق طلا است‌

عصر گم شدن علي‌

زهر خوردن مالك‌

رقصيدن اشعري است‌

عصر رفتن توي لاك زندگي است‌

عصر "به من چه مشكل شماست"

عصر دير باور مردن‌

عصر زود باور كشتن‌

آدم شدن‌

وقت زياد براي آدم كردن است‌

عصر من عصر تكه تكه گشتن نقش زمين قالي است‌

آن كه هميشه تو را دوست دارد.