نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

مرگ من نزدیک است

رفتنم نزدیک است

مرگ من نزدیک است

مرگ من سایه وار

از پس من زمین را می کاود

مرگ من هم آغوشم

در بستر بیداری می خندد

مرگ من در پشت پنجره

در انتظار رسیدن می گرید

مرگ من ساده است

مرگ من سرخ است

مرگ من سرد است

مرگ من سرمست از من

آواز رسیدن می خواند

مرگ من در میخانه قلبم

شراب حسرت می نوشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من دست در دستم

 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست

تا آخر زمین گردش می کند

مرگ من آواز چکاوک است

در کوچ زمستانی

مرگ من دشتی است

به وسعت ابدیت

مرگ من سراسر خون است

از فرق شکافته فرهاد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از غروب خورشید سرخ است

مرگ من حسرت رسیدن است

مرگ من ابتدای ازل نیست

و انتهای ابدیت هم نخواهد بود

مرگ من تنفس ماهی است

در خفگی حوض

مرگ من ستاره ای است

در آسمان هفتم

مرگ من بر روی شانه ام

آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است

مرگ من آغازی بر رسیدن بهار

در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست

مرگ من بال پروانه نیست

که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد

مرگ من بید مجنون نیست

که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد

مرگ من شیون ندارد

مرگ من شیرین است

اما هیچ فرهادی عاشق ندارد

مرگ من لیلی است

اما هیچ آواره مجنونی ندارد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از پشت صبح پیداست

مرگ من در طلوع آسمان پیداست

مرگ من از پشت بال پروانه پیداست

مرگ من در آیینه چشمانم پیداست

در صدای جویبار پیداست

در صدای دریا پیداست

در سکوت کوه پیداست

در هاله ماه پیداست

مرگ من نزدیک است

مرگ من فرداست

فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره

ستارگانش همه خورشید

خورشیدش همه دریا

دریاهایش همه صحرا

صحراهایش همه سراب

سرابهایش همه حقیقت

حقیقتش همه فردا

و فردایش خواهد رسید

مرگ من نزدیک است

مرگ من با طلوع خورشید می رسد

با صدای پای نسیم می رسد

مرگ من زمانی خواهد رسید

که همه چشمان عاشق باشند

و همه کویرها پر از شقایق باشد

مرگ من آنگاه می رسد

که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد

و هیچ هجرانی در یاد نباشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من بی صدا می رسد

اما من صدای نفسهایش را

در دستانم می فهمم

رنگ آنرا می فهمم

سرمایش را می فهمم

من مرگ را می فهمم

می فهمم که آمدنش نزدیک است

می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است

می فهمم که با طلوع فردا

مرگ من نزدیک است




کلمات کليدي :شعر