نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 28/08/91 

می نویسم چون هستم

اثبات وجود یک انسان با چند خط نوشته

چند بیت شعر کوتاه شاید کمی هم فریاد

به نظر می رسد همه این ها برای اثبات وجود یک انسان کافی باشد

کمی کاغذ و یک قلم کافی است

بنویس تا باشی هنوز کاغذم جا دارد پس می نویسم !

فریاد می زنم ... برای چند بیت شعر برای تو

نوشته ای برای خودم و فریاد برای آنها , برای همان هایی که فریاد می زنند ولی نمی نویسند .. شعر می خوانند اما برای خودشان , ممکن است گاهی هم بنویسند اما آن را فریاد نمی زنند

چند وقتی است هر کس می نویسد , شعر می خواند یا فریاد می زند خاموش می شود

محکوم به سکوتی به وسعت تمام حرفهایش !

نمی دانم .. برای خودم می نویسم .. برای تو .. شاید هم برای آنها !!

فریاد می زنیم اما از دیوار سکوت که عبور می کند خاموش می شود

شعر می خوانیم اما نه مثل گذشته :‌ بنی آدم اعضای یکدیگرند

می دانیم : ‌هر کس دیوار سکوت می سازد فریاد می شنود




کلمات کليدي :می نویسم چون هستم و کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱

 UP جدید* 25/08/91

کاش می فهمیدی

کاش می فهمیدی ، در خزانی که از این دشت گذشت ، سبزه ها باز چرا زرد شدند.

خیل خاکستری لک لکها ، در افقهای مسی رنگ غروب ، تا کجاهای کجا کوچیده است.

کاش می فهمیدی ، زندگی محبس بی دیواریست

و تو محکوم به حبس ابدی 

و عدالت ستم معتدلیست ، که درون رگ قانون جاریست

کاش می فهمیدی ، زندگی آش دهن سوزی نیست

عشق ، بازار متاع جنس است

آرزو ، گور جوانمردانست

مرده از زنده ، همیشه هر آن ، در جهان بیشتر است

کاش می فهمیدی ، چیزهائیست که باید تو بفهمی ، اما...

بهتر آنست ، کمی گریه کنم ...!!!

بهتر آنست ، کمی گریه کنم.... کمی ... ...!!!

کیومرث منشی زاده




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کاش می فهمیدی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱

 UP جدید* 21/08/91

همه به من میخندند

وقتی میگویم

منتظر معجزه ام

میخندند

وقتی اینطور یواشکی

پرده را کنار میزنم

و از پنجره به در نگاه میکنم

تا روزی که تو بیایی

و مهر سکوت بزنی به تمام تمسخرهایشان

همه به من میخندند

وقتی میگویم

منتظر معجزه ام

میخندند

وقتی اینطور یواشکی

پرده را کنار میزنم

و از پنجره به در نگاه میکنم

تا روزی که تو بیایی و مهر سکوت بزنی به تمام تمسخرهایشان




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :همه به من میخندند و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱

 UP جدید* 18/08/91

 مردان هم قلب دارن

مردان هم قلب دارن

فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!

مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!

شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!

هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !

مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ...

نه بخاطر زورِ بازوها




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مردان هم قلب دارن و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 16/08/91

کوک کن ساعتِ خویش

کوک کن ساعتِ خویش

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش

که مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او

برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش

رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . . ـ

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، ـ

آنگاه که از میکده برمیگردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

و سحر نزدیک است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کوک کن ساعتِ خویش و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 14/08/91

همیشه شاد باش و بخند

هیچ چیز در دنیاارزش ناراحت شدن را ندارد، اگر باور نداری این مطلب را بخوان.

چرا ناراحتی؟ ممکن است هرروز فقط با دو حالت رو به رو شوی وقتی که حالت خوب است یا  وقتی که مریض هستی.

اگر حالت خوب باشد که موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما وقتی مریض هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی : حالت اول وقتی است که در حال خوب شدن هستی و حالت دوم وقتی است که داری از دنیا میری !

اگر حالت رو به بهبودی است که موردی برای ناراحتی وجود ندارد ، اما اگر در حال مردن هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی یا به بهشت میروی یا به جهنم !

اگر به بهشت بروی که موردی برای ناراحتی وجود ندارد اما اگر به جهنم بروی ، آنجا دوستان زیادی در انتظارت هستند که حتی وقت نمی کنی برای آنها دست تکان بدهی !

پس همیشه شاد باش و بخند

هرگز برای غروب کردن خورشید گریه نکن زیرا آن وقت، اشک هایت به تو مجال نمیدهند تا زیبایی های ستاره را ببینی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :همیشه شاد باش و بخند و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 10/08/91

روزهای خوب

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گم شده در مه!

ای روزهای سختِ ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید

این روزها که می گذرد

هرروز احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا میزند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور ، مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز که ناگزیر می آید

آن روز ، پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشونـد

روزی که سبز ، زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند، بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا که نیاز داشته باشند، بشکنند

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گم شده در مه!

ای روزهای سختِ ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد

هر روز، در انتظار آمدنت هستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :روزهای خوب و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 08/08/91

دلم برایت خیلی تنگ است

دلم برایت خیلی تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم

نمیدانم کجائی؟! چه میکنی؟!

اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم

از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دلم برایت خیلی تنگ است و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 06/08/91

انتظار

انتظار را از کوچه های ِ بن بست بیاموز

که دل خوش به تماشای ِ هیچ رهگذری نیستند

چشم به راه آمدن ِ کسی می نشینند که

اگر بیاید ، ماندنی ست




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :انتظار و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 04/08/91

خود به خود حل می شود

روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین و ناراحت است. نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد. باغبان که مردی جاافتاده بود گفت:" راستش بعدازظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم. وقتی هنگام غروب می خواهم به منزل برگردم هنگام عبور از باریکه ای مشرف به دره جوانی قلدر سرراهم سبز می شود و مرا تهدید می کند که یا پولم را به او بدهم و یا اینکه مرا از دره به پائین پرتاب می کند. من هم که از بلندی می ترسم بلافاصله دسترنجم را به او می دهم و دست خالی به منزل می روم. امروز هم می ترسم باز او سرراهم سبز شود و باز تهدیدم کند که مرا به پائین دره هل دهد!؟"

شیوانا با تعجب گفت:" اما تو هم که هیکل و اندامت بد نیست و به اندازه کافی زور بازو برای دفاع از خودت داری! پس تنها امتیاز آن جوان قلدر تهدید تو به هل دادن ته دره است. امروز اگر سراغ ات آمد به او بچسب ورهایش نکن. به او بگو که حاضری ته دره بروی به شرطی که او را هم همراه خودت به ته دره ببری! مطمئن باش همه چیز حل می شود."

روز بعد شیوانا باغبان را دید که خوشحال و شاد مشغول کار است. شیوانا نتیجه را پرسید. مرد باغبان با خنده گفت: " آنچه گفتید را انجام دادم. به محض اینکه به جوان قلدر چسبیدم و به او گفتم که می خواهم او را همراه خودم به ته دره ببرم ، آنچنان به گریه و زاری افتاد که اصلا باورم نمی شد. آن لحظه بود که فهمیدم او خودش از دره افتادن بیشتر از من می ترسد. به محض اینکه رهایش کردم مثل باد از من دور شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد. "
 
شیوانا با لبخند گفت:" همه آنهایی که انسان ها را تهدید می کنند از ابزارهای تهدیدی استفاده می کنند که خودشان بیشتر از آن ابزارها وحشت دارند. هرکس تو را به چیزی تهدید می کند به زبان بی زبانی می گوید که نقطه ضعف خودش همان است. پس از این به بعد هر گاه در معرض تهدیدی قرار گرفتی عین همان تهدید را علیه مهاجم به کار بگیر. می بینی همه چیز خود به خود حل می شود!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خود به خود حل می شود و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 02/08/91

خدایا  ، تو را می خوانیم

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود

وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌

و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند،

وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد،

وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام...
 
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو،

فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم.

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی،
 
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری،

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی،

سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند،

خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده،

قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان.

تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان،

ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید...

خدایا

تورا صدا میکنیم ،تو را می خوانیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایا ، تو را می خوانیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین