نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

 

٢٠ UP جدید* 90/06/16

 

شما یادتون نمیاد - 7

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد ، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد ، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

شما یادتون نمیاد ، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد ، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

شما یادتون نمیاد: تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دو تا پس کوچه

دو تا پس کوچه قبل از من دو تا دیوار بعد از تو

قدم هایی که دائم می شود تکرار بعد از تو

شبیه ما همیشه اتفاق افتاد و می افتد

هزاران بار قبل از من هزاران بار بعد از تو

تو را گم کرده ام یکروز و پیدایت نخواهم کرد

از این شبهای تکراری شدم بیزار بعد از تو

تمام کوچه ها را بی تو تنها می روم امشب

نمیدانی چه حالی می دهد سیگار بعد از تو

خدا تنهاتر از من بودو سیگاری نشد هرگز

ولی من از خدا تنهاترم انگار بعد از تو

تو با هر کس که می خواهی و من در گوشه ای تاریک

دو تا پس کوچه قبل از من دو تا دیوار بعد ازتو...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دو تا پس کوچه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

خواهر منطقی

راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود. شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند.
 
دوستش پرسید چی فکر میکنی؟
 
گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.
 
دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟
 
گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.
 
جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت.
 
بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.
 
گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا.
 
دوستش پرسید او چی کار کرد؟
 
گفت او هم شلوار خود را کشید پایین.
 
پرسید خب، بعدش چی شد؟

گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود. و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :خواهر منطقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود

باران

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
 
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
 
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ای کاش تمام شعرها حرف تو بود و کلمات کليدي :جلیل صفربیگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دیریست دلم گرفته باران

دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران
 
چندیست "اسیر دست اویم"

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،
 
آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!
 
باران مه من چه حال دارد؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

باران برِ من ببار باران

از او خبری بیار باران
 
آه ای دل ناصبور، صبری

آرام بمان، قرار قدری...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیریست دلم گرفته باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

می دانم

می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم

بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم.

شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد .

و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟

چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم .

اگر به من بگویند :

فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم و برایت دست تکان بدهم و اگر به من بگویند :فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم و پس از آن به ابدیت می رسیم

رو به رویت می ایستم و می گویم :

در قیامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :می دانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

مرا می یابی

نشانی از تو ندارم اما

نشانی ام را برای تو می نویسم

درعصرهای انتظار
 
به حوالی بی کسی قدم بگذار
 
خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده

و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام

درکلبه را باز کن و

به سراغ بغض خیس پنجره برو
 
حریر غمش را کنار بزن
 
مرا می یابی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مرا می یابی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

کـــجا ایــستــاده‌ ای

کـــجا ایــستــاده‌ ای؟

چــگونــه اســت

بــاد از هـــر جــهتـی کــه مــی‌وزد

عــطـر تــو را بــا خــود دارد؟

تـــو نــرفــته ای

مــیـدانم .

از جــایی در هــمیـن نـزدیکی

مــرا نـگاه میــکنی

فــقـط مــن نـمیبــینـمت




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کـــجا ایــستــاده‌ ای




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

قلبم تندتر از همیشه تپید

قلبم تندتر از همیشه تپیدُ لبخند زدم و باورت کردم با اینکه می دانم لبها دروغ می گویند.

با صدایت مرا نوازش کردی، تپش قلبت را حس کردم،مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکیه کردم و آرام شدم.
 

نگاهت مهربان است و صدایت آرامش، دستانت بخشنده و بویت بوی بهار عشق. با تو احساس امنیت می کنم.

احساس زیبایی، احساسی که مرا از تمام بی رحمی ها و بدی ها حفظ می کند.

روز تولد عشق قلبم را به تو هدیه دادم که دستت را به من بدهی تا یکی شویم و پرواز کنیم تا بی کرانه ها.

منو نسپار به فصل رفته ی عشق

نذار گم شم من از آینده ی تو به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشاینده تو




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :قلبم تندتر از همیشه تپید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دیر می رسم

مقابل دریا که می رسم
 
فقط برای چشمهایت دعا می کنم
 
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

ببار
 
ببار که باز باورت کنم
 
ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی
 
ببار در همین کوچه مهتاب
 
راستی قرارمان
 
"همان ساعت "نمی دانم
 
ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای
 
روی شانه هایش به خواب نمی رود
 
یادت نرود
 
تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر
 
تا می آیم زمزمه ات کنم
 
زود تمام می شوی
 
می دانم سالهاست
 
ساعت قرارمان
 
یک دقیقه به هیچ است
 
و من همیشه فقط یک دقیقه
 
دیر می رسم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دیر می رسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دلم میگیرد

وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد

باز میمانم و یاد خوش ایام قدیم

باز می خوانم و اشک است که گر میگیرد

لحظه لحظه بشمارم همه ایام فراق

روزها میگذرد کاش که دل برگیرد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم میگیرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

خیال نکن

خیال نکن

که بی خیال از تو و روزگارتم

به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم

اون جورا که تو فکرمی

حس می کنم کنارتم

اون جورا که تو فکرمی

حس می کنم کنارتم

اون وره دنیا که باشی خودم میام میارم

قصه تنهایی نخور تنها مگه می ذارمت

تنها مگه می ذارمت

ببین که چی به روز این زندگیت آوردی

از وقتی دل سپردی یه عالمه قصه خوردی

یه عالمه قصه خوردی

موتو سفید کردی

ضد سیاه کردی

تو با خودت عزیزم ببین چه ها کردی

چه بی ریا کردی چه بی ریا کردی

تو که رفتی پریشون شد خیالم

همه گفتن که من دیونه حالم

نمی دونن که این دیونه در فکر شفا نیست

که هر چی باشه اما بی وفا نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خیال نکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

خوش به حال باد

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

همانقدر بخشنده و آزاد

و کاش قبل از انسان بودنت،

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند.

به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :خوش به حال باد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

بایگانی

چشم هایم

فاصله های خالی
 
مشت هایم
 
پر از تنهائی ست
 
پرونده مختومه ای ست دلم
 
که در ردیف عشق
 
بایگانی ست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بایگانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

پیراهن نگاه

پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ....

که بر میگردم...

و بیخیال عزیزهای مصر و یعقوبهای چشم به راه،

چنان به خود میفشارمت !

که هفتادو هفت سال تمام ...

باران ببارد و گندم درو کنیم ....




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پیراهن نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

پشت پنجره نشسته ام

پشت پنجره نشسته ام و به بیرون نگاه می کنم

به خاطر تو یک گل نرگس از باغچه خانه تنهایی هایم کنده ام ...
 
به خاطر تو گلبرگش رو کندم و گفتم دوستم داره
 
پشت پنجره کبوتری را دیدم که برای کبوتر زندانی همسایمان می خواند
 
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم نداره
 
عاشقی رو دیدم که بالای سر یک قبر اشک می ریخت
 
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم داره
 
تابی رو دیدم که بی تابانه به سمت آسمان در حرکت بود اما هیچ وقت نمی رسید
 
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم نداره
 
درختی رو دیدم که رو تنش حک شده بود : دوستت دارم
 
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم داره
 
گل آفتابگردانی رو دیدم که توی چشماش عشق موج می زند
 
به خاطر تو خواستم یک گلبرگ بکنم اما یه نفر اومد جلوی پنجره ام و گفت : نکن
 
گفتم : شما ؟ گفت من زمانم ، به حرفش توجهی نکردم و گلبرگ رو کندم با صدایی خفه گفتم دوستم نداره سرم رو بلند کردم و تو رو دیدم ولی شوقی ندشتم تا خودم رو در آغوشت رها کنم و دستات رو بگیرم چرا که جایی برای من نبود ...
 
تو رو دیدم ولی مثل من تنها نبودی ...
 
به گلم نگاه کردم هیچ گلبرگی نمونده بود
 
ای کاش به حرف زمان گوش داده بودم ... اگه صبر می کردم وقتی گلبرگ رو می کندم که فراموش شده بودی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :پشت پنجره نشسته ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

بی تو دلم می‌گیرد

بی تو دلم می‌گیرد
 
و با خودم می‌گویم
 
کاش آن یک بار که دیدمت
 
گفته بودم
 
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
 
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
 
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
 
اما نمی‌گفتم
 
که این «گاه» ها
 
گهگاه
 
تمامِ روز و شب من می‌شوند
 
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
 
درست مثل همین روزها

بی تو دلم می‌گیرد
 
و با خودم می‌گویم
 
کاش آن یک بار که دیدمت
 
گفته بودم
 
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
 
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
 
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
 
اما نمی‌گفتم
 
که این «گاه» ها
 
گهگاه
 
تمامِ روز و شب من می‌شوند
 
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
 
درست مثل همین روزها




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بی تو دلم می‌گیرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

برگرد

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

حاجب درگه نومیدی ها

سالک راه فراموشی ها

چشم به راه پیامی پیکی

گرمی بازوی مهری نیست

خفته در سردی آغوش پرآرامش یاس

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

سرنهاده به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برگرد!

ای پرستو که پیام آور فروردینی

بگریز از من از من بگریز!

باغ پژمرده پامال زمستانها

چشم به راه بهاری نیست

گرد آشوبگر خلوت این صحرا

گردبادی است سیه گرد سواری نیست...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برگرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

باز دلم تنگ است

باز دلم تنگ است

باز چشمانم باران می طلبد

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده

باز من تنهایم

و در این سکوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی کند

دل من باز کوچک شده

!برای آنکه نمیدانم کیست

ولی غیبتش مرا می آزارد

!من خودم را گم کرده ام...! کجا...؟

این را دیگر نمیدانم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باز دلم تنگ است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

او الان یک بازیگر است

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید . . .

 مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود . . .

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند . . .

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت . . .

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست .

او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :او الان یک بازیگر است