نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

پست ویژه * ٠۵/٠۵/90

 

امروز روز تولدمه

آسمون هیچ وقت تولد من یادش نمی ره و کادومو برام می فرسته

قشنگه

همیشه روز تولد آدم قشنگه

و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی

چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن

و این خودش روز و قشنگتر می کنه

به هر حال تولدم مبارک!

همه کسایی هم که امروز تولدشونه مبارک!

تولدم مبارک !!




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي :جشن تولد و کلمات کليدي :تولدم مبارک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

٢٠ UP جدید* 90/05/04

شما یادتون نمیاد - 6

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

به یاد داشته باش که

- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.

- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.

- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

- تملق کار ابلهان است.
 
- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.

- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به یاد داشته باش که




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

نمی بخشمت

نمی بخشمت

بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

بخاطرتمام غمهایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت

بخاطر دلی که برایم شکستی

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی

نمی بخشمت

بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی

و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نمی بخشمت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم.

زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ماریون دولن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

خیانت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :

- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :  

- نام دختر چیست ؟  

مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

- من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :  

- نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :خیانت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

چه زیباست بخاطر تو زیستن

چه زیباست بخاطر تو زیستن

و برای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن

برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است

بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست

و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :چه زیباست بخاطر تو زیستن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

برایت آرزو دارم

برایت آرزو دارم

عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برایت آرزو دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

تو کیستی

تو کیستی؟
 
هان؟

یادم آمد...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو کیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

سفر ایستگاه

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تکیه داده‌ام!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سفر ایستگاه و کلمات کليدي :قیصر امین پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

رنگ ها

رنگ ها در نگاهم آشناست

رنگ زرد ، رنگ خزان در چهره ام

رنگی از روزگار کوچ توست

رنگ آبی نعمت باران من

وصفی از رنگ طلوع چشم تو

آن زمان شاید که خواب خاکستر است

رنگ مشکی فرمی از رنگ شب است

آنکه نامش در نگاهم آشناست

رنگ نارنجی همان رنگ غروب

آن که می خواند زمان هر روز و شب

قصه اش را رنگ تکرار می زند...

خسته ام از سرخی رنگ دلم

زخمی از ایام تنهایی من

دوستدار اشک بی فریاد من

جوهری در زندگی های منی...

آنکه می خوانند تو را رنگ بنفش

آن زمان که مرغ باران کوچ کند

تپه هایی زیر چشمان من است...

رنگ سبز طعم همان دیروز بود

روزگار خوب دیدار تو بود

رنگ ها، خاطرات تلخ و شیرین دلم

نعمتی در جاده ها ی سرنوشت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رنگ ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

دل تو

دل تو مثل دلم اینهمه دلتنگ که نیست

بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست

همه حرفات پر کذب و پرنیرنگ و فریب

عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست

تنم اینجاست همه فکر وخیالم پیش تو

تو که آرومی، آخه تو دل تو جنگ که نیست

وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد

خونه ی عشق و شناختن کار هر سنگ که نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

خنده دار است بخند

به چه می خندی تو ؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

به چه می خندی تو ؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟

خنده دار است بخند . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خنده دار است بخند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

حواسم نبود

خودم را به شادیِ تو فروختم
 
و حواسم نبود که

حواست به بهایِ من نیست

حال

خیالت را می فروشم تا

خودم را پس بگیرم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :حواسم نبود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

ته خط

میگویی رسیده ام ته خط

میگویم به خاطر داری اول دبستان را ؟

معلم میگفت نقطه سر خط!؟

میگویی نقطه ، نقطه ، نقطه

میگویند رها کن هر چه گفته

میگویم به خاطر دارید ؟

معلم اول دبستان میگفت

مکث که میکنم ویرگول را فراموش نکنید

خداوند من را نویسنده آفرید

به خاطر دارید ؟

نویسنده ها هر نقطه که میگذارند

سر خطی در کار است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ته خط




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

تقصیر خودت بود

دیگر نمیتوانم متن های طولانی را

تا آخرش بخوانم

تقصیر خودت بود

آمدی

رفتی  ...

به هر چه کوتاه

عادتم دادی  ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تقصیر خودت بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

بهار زندگی

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :بهار زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

بادکنک من

ببین

بادکنک من

تاب نفسی را که به آن داده‌ام ندارد
 
ببین
 
چگونه سر به هر کجا می‌زند
 
که تهی شود از اندوه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بادکنک من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

این بار

راهی را که روزی

با هم به شتاب رفته بودیم

حالا به تنهایی باز می گردم

اما این بار

آهسته تر از همه چیز
 
حرف هایی از سر زبانت راه افتاده است

که باید تا ندیده اند

بردارم و به خانه ببرم،

بعضی را یک بار فریاد

بعضی را چند بار زمزمه

بعضی را برای همیشه پنهان خواهم کرد
 
و هر چه ماند

می توانی در دفتر آینده ام بخوانی

با هر شتابی که خواستی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :این بار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

اندوه

نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعتهاست می بارد

در شب دیوانه ی غمگین

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد

در شب دیوانه ی غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر

نه صدای پای اسب رهزنی تنها

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه‌ی دیدار نزدیک است




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :اندوه و کلمات کليدي :مهدی اخوان ثالث




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

اگر

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید ؛
چرت بزید.....
 
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید؛
به پیک نیک بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید ؛
به تعطیلات بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ؛
 ازدواج کنید...
 
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ؛
 ثروت به ارث ببرید...
 
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید؛
یاد بگیرید، کاری را که انجام می دهید ، دوست داشته باشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اگر