نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

٢٠ UP جدید* ٠١/٠٢/٩٠

شما یادتون نمیاد - 5

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد: نوک مداد نوکی رو فرو میکردیم توی پاک کن فیلی یا پلیکان بعد نوک رو میشکوندیم، آنوقت با تیغ تراش پاک کن رو جراحی میکردیم و نوک رو در می‏آوردیم. اگر هم در نمی اومد، بعدا که پاک میکردیم، کاغذ خط خطی میشد.

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

خدای عزیزم

تمامی آنچه برای سال 1390 از تو می خوام یک حساب بانکی چاق و چله و یک هیکل باریک است. لطفاً این دو را مثل سال قبل با هم اشتباه نگیر

آمین




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :خدای عزیزم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

تیتراژ پایانی اخراجی های 3

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت

بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود

پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها

قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند

از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند

عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را

“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را

هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!

هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند

خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها

با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!

این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو

از “شکست حصر آبادان” بگو!

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در “فتح المبین”

از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو!

از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!

از “بقایی” از “بروجردی” بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

عشق بود و داغ بود و سوز بود

آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست

تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند

شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند

نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود

ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند

زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بی‌عار کبود

در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند

لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند

آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند

وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!

تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما

رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

“یسطرون” ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم

بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !

عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز

یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است

درد دارم، نی لبک… بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشگر چنگیز از روحم گذشت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تیتراژ پایانی اخراجی های 3




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یه روز واسه زندگی کردن

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین

اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه

تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها

یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم

در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین . . .

روی چمن میخوابین

کفش دوزک ها رو تماشا میکنین . . .
 
سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین .

انگار که بار اوله اون هارو میبینین و به آنهائی که نمیشناسین سلام میکنین

غصه نباید بخورین ...وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین

شما در همان یک روز آشتی میکنین ومی خندین می بخشین

تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین

این قدر که غرق در زندگی بودین

هیچوقت نه به کسی محبت کردین و

نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین

دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی میکنن

به خیال داشتن عمر نوح.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یه روز واسه زندگی کردن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

دیر شده خیلی دیر

به تکاپو می افتی

در غربت بیابان

در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.

دیر شده خیلی دیر




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیر شده خیلی دیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

گلپونه ها

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت جداییها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم

من دیده بر راه شما دارم که شاید

سر بر کشید از خاکهای تیره غم

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم

میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم

افسرده ام دیوانه ام آزرده ام

گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل شب ها به جز فریاد من نیست

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه ها از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جداییها خدا را

سربر کشید از خاک های تیره غم

گلپونه ها گلپونه ها من بی قرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستو های ره گم کرده دشت

سوی دیار آشناییها بکوچید

بامن بمانید بامن بخوانید

شاید که هستی راز سر گیرم دوباره

آن شور و مستی را زسر گیرم دوباره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گلپونه ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند
 
ولی آنان را ببخش
 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت

ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند 

ولی شریف و درستکار باش

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای

شاید یک شبه ویران کنند 

ولی سازنده باش

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی

حسادت می کنند
 
ولی شادمان باش
 
نیکی های درونت را فراموش می کنند 

ولی نیکوکار باش
 
بهترین های خود را به دنیا ببخش
 
حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست

همواره میان "تو و خداوند" است

نه میان تو و مردم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مهربان باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

هنر نبودن دیگری

یکی بود یکی نبود

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .

هنر نبودن دیگری




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :هنر نبودن دیگری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

صدای باران را می شنوی

منتظر نباش که شبی بشنوی، از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!

که روسری تو را، در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!

یا در آسمانبه ستاره ی دیگری سلام کرده ام!

توقعی از تو ندارم!

اگر دوست نداری، در همان دامنه دور ِ دریا بمان!

هر جور تو راحتی! بی بی باران!

همین سوسوی تو از آنسوی پرده دوری، برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!

من که اینجا کاری نمی کنم!

فقط گهکاه گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!

همین!

این کار هم که نور نمی خواهد!

می دانم که مثل ِ همیشه، به این حرفهای من می خندی!

با چالهای مهربان ِ گونه ات...

حالا، هنوز هم

وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،

باران می آید!

صدای باران را می شنوی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :صدای باران را می شنوی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

کاش

کاش از اول نبودی دلم برات تنگ نمیشد

اون نگاه من به اون نگاه تو بند نمیشد

کاش از اول نبودی چشام به چشمت نمیخورد

اگه عاشقت نبودم این دل این طور نمیمرد

عشق پاکت رو سوزوندم دیگه عشقت ماله من نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

فراتر از تنهایی

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .

کسی که ساکن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سکوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .

و من , که هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟

نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افکن است .

و سایه ی تاریک آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میکند .

پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟

در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .

کسی که ساکن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد ، و دلدادگان آن دیار، شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .

من که هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟

من که هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درک توانم کرد ؟

من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ، که در نظر او , رؤیاهایم  " نبردی در تاریکی " است .

من که نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد کنم ؟

آری , پیش از قربانی کردن تمامی خویشتن های در بند خود ، یا پیش از آن که تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ، من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم کرد ؟

آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر کشیدن توانند سرود ، بی آنکه ریشه هایم در ژرفای تاریکی زمین , فرو روند ؟

و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ، اگر لانه ای را که به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فراتر از تنهایی و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عذر خواهی

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده‌ای و حق با آن دیگری است.

گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عذر خواهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عجب خوش شانسی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بر گشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیر مرد کودن!

چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که...؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عجب خوش شانسی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

صدایت می کنم

در لحظه های خیس نیایش
 
لحظه هایی از جنس پرستش
 
با تو سخن میگویم گاه با زبان


گاه با اشک

چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم
 
با تو
 
می دانم در خلوت سکوتمان
 
سکوتی که برایت پر است از فریاد
 
نا گفته های من
 
تنها من هستم
 
و

تنها تو

چقدر خوب است که حرفهای دلم

را فقط تو میدانی

تویی که چون من تنهایی
 

یا شاید نه
 
من چون تو تنهایم
 
برای همین است که باورم داری
 
چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران
 
بارید
 
و من دعا کردم و باریدم
 
به رسم خودت
 
این روزها تشنه ام
 
و میدانم
 
نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن
 
من منتظر میمانم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :صدایت می کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

شاید نمی فهمیدی

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :شاید نمی فهمیدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

زندگی

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.

زندگی، بغض فـروخورده نیست.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

زندگی، شـــوق وصال یار است.

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، که چقدر شیـــرین است.

زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نورمهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت درسینه است.

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

خوشبختی

هنگامی خوشبختی را هدف خود قرار دهیم از آن سرابی خواهیم ساخت که هرگز به آن نخواهیم رسید

  خوشبختی همین لحظه های تلا ش ماست خوشبختی همین ثانیه هایی است که در شتاب زندگی گمشان کرده ایم.

شما نمیتوانید فردی را مجبور کنید تا شما را دوست داشته باشد و هیچ کس توانایی خوشبخت ساختن صد در صد شما را ندارد.

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبدیل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبدیل شود .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عشقها

چه عشقها که در مسیر سرخوشی هامان

لِه می شوند

چه خاطراتی که نامشان عاشقانه هاست

و خاک می خورند آن گوشه

کنار تاریخ عاشقیمان..

تنها

حکایتِ بی تفسیر

دل   است

که به قدرِ جاده ی عاشقیمان

قد می کشد

بزرگ می شود

طپنده تر می شود

انگار تمام خامیِ کودکانه اش را

می بخشد به روزگار

و دور از هیاهویِ زندگی

همین "دل"ِ قد کشیده ی بزرگ

کوچک می شود

تنگ می شود

آب می شود

و تمامش خلاصه می شود در یک قطره اشک و می غلطد رویِ گونه ها جایی که عشق حک شده با مُهرِ لبهایش.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عشقها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

پدری با پسری گفت به قهر

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پدری با پسری گفت به قهر و کلمات کليدي :جامی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

به خانه می رفت

به خانه می رفت

با کیف
 
و با کلاهی که بر هوا بود
 
چیزی دزدیدی ؟
 
مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به خانه می رفت