نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩

تسلیت به مناسبت تاسوعا و عاشورای حسینی

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را بر همه مسلمانان و مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت می‌گوید.

فقط گریه برای شاه تشنه لبان کافی نیست

درک قیامش سبب عزت و جاه و تمکین است.

حسین (ع) کشته راه عقیده و اعتقاد است وخون می دهد تا معاد در جان انسانها مسجل شود.

امام حسین علیه السلام می گویند:

و همانا بهشت وعده حق است و جهنم و دوزخ وعده صادق الهی است و قیامت بدون شک می آید.

و خدا بر می انگیزاند همه آدمیان خفته درخاک را...

من خروج کردم.انگیزه خروج من این نیست که من به قصد خروج آشوب ایجاد کردن وقدرت طلبی نیامدم.

اگر من بیرون آمدم من می بینم که یزید که خود را خلیفة رسول الله نامیده و این نام را او که شارب الخمر بوده است به خود داده. حسین (ع) می گوید من فاتحه اسلام را بخوانید اگر یزیدی بخواهد در جایگاهش بنشیند.حسین(ع) می گوید فاتحه این دین را من می خوانم که یزید خود را خلیفه آن بخواند.

منِ حسین می خواهم معروف را در جامعه جایگزین کنم و منکر و بطلان را برچینم.

و دکتر شریعتی می گوید:

فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست. 

توانستن یا نتوانستن،تنهایی با جمعیت، فقط شکل و چگونگی انجام مسئولیت را تعیین می کند، نه وجود آن را.

********************

ظلمیله یاتوب علم بو چولده 

قارداش دور ایاقه یالقوزم من

قویما منی تک اوغولسوزام من

آچ گوزلریوی اماندی قارداش

قارداش الومی یاماندی قارداش

ای عشق مباسینون فداسی

بیر مشک سویون ندور بهاسی

غم چکمه که یوخ آنان بوچولده 

وار حالوه چوخ یانان بو چولده

آچ گوزلرون ای مه مدینه 

گوزلور یولوی قیزیم سکینه

تاواردی شهاب الونده فرصت

بوسروره آغلا ایتمه غفلت

مقبوله یتر بو جزئی خدمت

قارداش دور ایاقه یالقوزم من




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي :عاشورا و کلمات کليدي :امام حسین (ع) و کلمات کليدي :تاسوعا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

 ٢٠ UP جدید* ٠۶/٠٩/۸٩

شما یادتون نمیاد - 3

شما یادتون نمیاد، آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

مادر

خونمون خالیه از تو ، رفتی تو واسه همیشه

رفتی و نبودن تو ، هنوز باورم نمیشه

این اتاق ساده کم بود ، جای تو قلب بهشته

پَر زد از زمین خاکی ، یه فرشته یه فرشته

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنیم نازنینم اون فرشته مادرم بود

من چه خوشبختم که سالها روزگاری با تو داشتم

یادمه که با چه شوقی سر رو شونه هات میذاشتم

کاش میشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت

اسممو یه بار دیگه میشنیدم از زبونت

اشکامو تو پاک میکردی ، کاش برای بار آخر

من صدات میزدم و باز ، تو میگفتی جان مادر

کاش میشد حتی یه لحظه در کنار تو بشینم

اگه تو بودی میگفتی نذار اشکاتو ببینم

ای خدای مهربونم واسه تو رسیده مهمون

از دلم هرگز نمیره گر چه هست از دیده پنهون

توی قلب من میمونه تا ابد یاد یه لبخند

نازنینم رو از این پس میسپُرم به تو خداوند

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مادر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دوست

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن  به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنبم

با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی  دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم  می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم   می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا.  ووقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم  کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

داستان عشق جوان به دختر پادشاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان عشق جوان به دختر پادشاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دوست داشتنی

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.

اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ 

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است. 

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...

می‌گویند :  

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ 

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.  

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ... 

جمله روز :  آرامش، زن دل‌انگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد.(اپیکارموس




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دوست داشتنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم گرفته است و کلمات کليدي :فروغ فرخزاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

شیرین ترین لحظات زندگی

همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی

با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شیرین ترین لحظات زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

چشمان تو

بر دو چشمان تو سوگند

در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی

آخرین عشقم تو هستی

سر زدی همچون ستاره

در شب تنهایی من

همچو باران بهاری

تن کشیدی روزگاری

در حریم شوره زاری

در قلب سردم زد جوانه

گل های خودروی ترانه

شیرین ترین افسانه ها

پر شد ز ما در خانه ها

قصه های عاشقانه

می ماند از ما این ترانه

بر روی لب ها جاودانه

در قحطی عشق و وفا

از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در این زمانه !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چشمان تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

نقشه جهان

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نقشه جهان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

مهربان من

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم

تا برای تو بمیرم

مهربان من !

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته

سر ز پایت بر نگیرم

همزبان من !

آمدم تا آن که باشم تکیه گاه خستگی هات

ای گل نیلوفر من !

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من

مهربان من !

بر دو چشم من نگا کن

تو منو از من جدا کن

با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن

مهربانی را صدا کن

این تو و من را رها کن

نازنینم

تو منو از نو بنا کن !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مهربان من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

ماهاتما گاندی می گوید

یادمان باشد که :

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ، من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو هم به یاد داشته باش :

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،من قابل ستایشم، و تو هم...

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتادبه خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :ماهاتما گاندی می گوید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

غم من لیک غمی غمناک است

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :غم من لیک غمی غمناک است و کلمات کليدي :سهراب سپهری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

سلام

سلام میکنم به تو

سلام سر به زیر من

سلام وسعت بلند

سلام دلپذیر من

چه بی جواب مانده اند

سلام های ساده ام

بگو جواب می دهی

به حس ناگزیر من؟

چقدر مانده منتظر !

کنار کوچه های گم

نگاه سر به زیر تو

نگاه سر به زیر من؟

شما همیشه خوبها

شما همیشه ابرها

چقدر دور مانده اید

چقدر از کویر من!

پر از شعور عاشقی

چرا نمیشودکسی

فقط کمی نظیر تو

فقط کمی نظیر من

تو خواستی غزل، بیا

که این غزل برای توست

چرا سکوت میکنی

چرابهانه گیر من!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سلام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

سر شب

سر شب، عاشق باران بودم

و دلم، لک زده تا

بچکم از لب دیوار حیاط

نم آبی بزنم باغچه را

یاکریمی به دلم پر زده بود

که در ایوان خنک

تکه نانی بخورم

جرعه آبی لب حوض

بپرم تا لب بام

مثل یک قاصدک شاد و رها

رقص‌کنان، دل سپردم به نسیم

ماهی تنگ بلور

در دل روشن دریایی من

باله می‌جنبانید

من، چه افکنده حجابی در من

وقت آن‌ست دگر برخیزد

هم‌چو آیینه نشستم لب حوض

سینه خالی شده از هر چه جز او

گاه یک پولک سرخ

گاه یک شاپرک مست رها

شرم یک شاخه بید

راز ناز گل محبوبه‌شب

قامت پیچک تنهای صبور

سینه‌ام منزل نور

عدم‌آباد وجود

من، چه بی من زیباست

گل سرخم شاید

یا که یک بدبده خوب و نجیب

چمنم، یاسم، گاهی شبنم

رد باران جریان دارد بر گونه من

جنس ابر است چشمم

عشق در سینه سکوتی پر راز

روح من جنس خدا

نفسم زمزمه پاک نیاز

نیمه‌شب، من خود باران بودم

نم دیوار حیاط

ماهی کوچک حوض

قامت پیچک باغ

هر چه گشتم که بیابم ز من، آیا که نشانی

صد شوق

هیچ هیچم

همه چیز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سر شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

رهگذر

سخن از ماندن نیست،من و تو رهگذریم،راه طولانی و پر پیچ و خم است،همه باید برویم تا افقهای وسیع،تا آنجا که محبت پیداست و شاید اینجا سر آغاز بودن است و من و تو و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری

ما می گریزیم

شاید از بودن

شاید از ماندن

شاید از رفتن

جز هراس ما را چه باید

من و تو رهگذریم

به فردا بیند یش به طلوعی دیگر و به آغازی دوباره و ما گشایندهء راهیم لغزش صبر مداومت

ولی بدان و باور کن

اینجا بی شک آغاز بودن ماست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :رهگذر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد

چه می کنی؟اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود ازدلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشتی به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که این عشق از سرم برود

خدا کنه فقط زود آن زمان برسد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

بگشای پنجره دلت را

بگشای پنجره دلت را

تا آب در خاک نفوذ کند

و ترک‌های دلت

به‌دست لطافت آب

التیام یابد

بگشای پنجره دلت را

تا عشق را دوباره باور کنی

تا ما بودن را

دوباره از من و تو آغاز کنی

بگشای پنجره دلت را

تا نسیم محبت

بر اجزای وجودت بوزد

و بگویم:   دوستت دارم

و بگویی:   دوستم داری




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بگشای پنجره دلت را




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

برهنه خوشحال

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟

گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام
گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟  گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام   گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟   گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام 
گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای  گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام 
گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟  گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام   گفت : پس شاید قماری کرده ، پولی برده ای   گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام 
گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟  گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام 
گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟  گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام 
گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟  گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام 
گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟  گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام 
گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟  گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام 

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!  گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :برهنه خوشحال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

باران که آمد

باران که آمد

لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد

و چشمهایم

و دستهایم

همه باران شدند

تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند

باران که آمد

من ماندم و

یک جفت پای خسته در میان کوچه ی بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد

بیادت بر تمام خویش گریستم

باران می بارد اما می آید

چون مسافری از کوچه های خاطره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران که آمد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

اگه دلت خواست

اگه دلت خواست خورشیدم باش

اگه دلت خواست مهتابم شو

شبا که خوابی آروم آروم

اگه دلت خواست بی تابم شو

اگه دلت خواست آغازم باش

اگه دلت خواست آهنگم کن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست دلتنگم کن

تو که نباشی دلگیرم

خاموش و تنها عشق من

تو که نباشی می میرم

از دست دنیا عشق من

تو که نباشی دلتنگم

آه از بی کسی تنهایی

تو که نباشی وای از من باشد گریه ها عشق من

اگه دلت خواست داغم کن

با حرم لبهات عشق من

اگه دلت خواست خوابم کن

با فکر فردات عشق من

تو که نباشی تاریکم

تنهای تنها بی رویا

تو که نباشی می سوزم

با یادت اینجا عشق من

همین که هستی آرومم

همین که گرمه با تو دستم

همین که با من هرجا هستی

همین که با تو هر جا هستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اگه دلت خواست