نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٢۴/٠٧/۸٩

شما یادتون نمیاد - 2

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم.




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

برای بهترین دوستانم

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :برای بهترین دوستانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

از دریچه ماه

از تو می‌پرسم، ای اهورا می‌توان در جهان جاودان زیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- هر که را نام نیکو بماند جاودانی است

از تو می‌پرسم، ای اهورا تا به دست آورم نام نیکو بهترین کار در این جهان چیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به فرمان یزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوی جان‌های تاریک بردن

از تو می‌پرسم، ای اهورا چیست سرمایه رستگاری؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به مهر پدر آشنا کن - دین خود را به مادر ادا کن
 
ای پدر، ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من که باشم؟ بقای شما باد

ای اهورا

من که امروز، در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم رنج‌های گران پدر را

با کدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

یاد جان سوختن‌های مادر لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ که جان را قدر یک موی مادر بها نیست

او خدا نیست، اما وفایش کمتر از لطف و مهر خدا نیست . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :از دریچه ماه و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دیــر به دیــر

چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !

نمی دانی

که من دلواپســی هایم را

با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!

نمی دانی که اندوهـــــم

با خیــال تـــو  می آمیــزد ...

تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!

تو خـوب می دانی

خـوب من !

خوب می دانی ...

که در اندوه فاصــــله

پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود

حتی

تا هوای تازه بنوشـــــم ...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دیــر به دیــر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پاییز را دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

حجله آشنایی

اگر به حجله آشنایی

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم…

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حجله آشنایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

ترنم ترانه

همچنان که روی تو به چشم دل

در میان دلبران یگانه است

نام دلنشین تو به گوش جان

خوشترین ترنم ترانه است

بی کسی مرا نمی برد زجا

تیرگی به وحشتم نیفکند

همنشین به شب مرا خیال تو

یاد روی تو چراغ خانه است

خواهم آمدن به دیدنت بهار

گفتی و نیامدی و در عوض

گوئی ام بهار اگر نشد ، خزان

این دگر عزیز من بهانه است!

میل انتخاب شعر اگر کنی

دفتر دل مرا ورق بزن

کاین سفینه رباعی و غزل

پر ز شعر ناب عاشقانه است

داستان عشق ما شنیدنی ست

باز گفتنش نیاورد ملال

ساعتی به دوش من گذار سر

گوش کن که بهترین فسانه است

دور دور نفرت است و دشمنی

شکر می کنم که عاشق همیم

داشت ابتدا ، ندارد انتها

عشق ما چو بحر بی کرانه است

کم شود جوانه های هر درخت

سالهای سال اگر که عمر کرد

ای عجب که نخل آرزوی من

پیر شد ولی پراز جوانه است

هر ره دراز را نهایتی ست

دانم این قدر ولی بگو به من

از چه رو به هیچ جا نمی رسد

آه من که روز و شب روانه است

پای عشق اگر که در میان نبود

هیچ ارزشی نداشت زندگی

پس بگو که زنده باد عشق

بی دعا اگر چه جاودانه است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

الاغ و امید

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :الاغ و امید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

درباره ی عشق

زیباترین چیز درباره ی عشق،این است که نه عقلی دارد و نه خردی

زیباترین چیز درباره ی عشق،این است که روی آب راه می رود و غرق نمی شود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :درباره ی عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

من تو را

در نفس سرخ برگهای خزان دیده

در هوس رنگین پروانه های عاشق

در شتاب آبی موج های سرگردان

در تپش خونین شقایق های تشنه دیدار

دیده ام

خوانده ام

خواسته ام

من تو را

در دانه دانه غبار جاده های بی پایان انتظار

در شعله شعله اخگران خفته در دلهای عاشق صبور

در زلال چشمه های پاک احساس

در غرش دلگیر آسمان پاییز

دیده ام

خوانده ام

نوشیده ام

من تو را

در آیه آیه نماز اخلاصم

در طنین اذان برخاسته از مناره های عشقم

در گلدسته های پاک محراب دلم

در واژه واژه ترانه های ناسروده ام

دیده ام

خوانده ام

فریاد زده ام

من تو را

در ذره ذره گیتی

می بینم

می خوانم

می پرستم

گویا که من خدای را

به عشق تو

زیسته ام

خواسته ام

به آغوش کشیده ام




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :من تو را




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

کوچه ای هست

کوچه ای هست که هر روز غروب در انتظار شنیدن گام های ِ توست.

ودراین کوچه خانه ای ست...
 
تو رفتی وچه پرشتاب گذشتی

تو،حتی لحظه ای صمیمانه، به در چوبی آن خانه نگاه نکردی

اگرچه میدانستی

پشتِ آن درحیاطی ست وباغچه ای،
 
تو،رفتی وچه آسان گذشتی
 
توحتی لحظه ای گذارا، این اندیشه به ذهنت خطور نکرد که گل هایِ باغچه ،با اصالت

دستان تو روئیدند.

تو رفتی وچه سخت گام برداشتی

اگرچه می دانستی، کسی هست در ان خانه.،که هر روز، گل هایِ اطلسی و رازقی را

آب می دهد




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کوچه ای هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان گلباران باد .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دوستی و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دلیل موفقیت

یک روز از این زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم ...




کلمات کليدي :دلیل موفقیت و کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دانه ای که سپیدار بود و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

تو

منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

ناحیه همگراش دایره روی توست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو و کلمات کليدي :پروفسور هشترودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

پنهان کن مرا

پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پنهان کن مرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

بوی غزل و قافیه

تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای
 
به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای    

آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری

بی سبب نیست که در کنج دلم جا داری

به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی

یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی

یاسمن پوش ترین جای خدا را پر کن

من پر از زندگیم فاصله ها را پر کن
 
من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم

باز نسبت به شما حس غریبی دارم

غربت و رخوت دستان مرا باور کن

نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن

سالها قلب دم از صبر و تحمل میزد

به کتاب  غزل عشق  تفال میزد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بوی غزل و قافیه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باید فراموشت کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

بازار  عطاران

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار  عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تُرا   زو  ره   زند هر کس

یکی قلبی بیاراید   تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم
 
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد
 
به هر دیگی که میجوشد  میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که میجوشد  درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد ، نه هر بحری گوهر دارد
 
بنال ای بلبل دستان ، ازیرا ناله مستان
 
میان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

بنه سر گر نمیگنجی ، که اندر چشمه سوزن
 
اگر رشته نمیگنجد ازآن باشد که سر دارد
 
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار
 
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
 
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
 
چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را مانی

که میوهی نو دهد دایم درون دل سفر دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بازار عطاران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

سخنانی از بزرگان - اِرما بومبک

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .

وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :اِرما بومبک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٠٣/٠٧/۸٩

شعری برای لحظات جدایی

گریه کن دلت سبک شه

اگه دل مونده تو سینه

سرت رو بذار رو شونه ام

تنها پیشکشم همینه

بذار این شونه ی نمناک

تکیه گاه گریه باشه

بذار این خسته بیفته

تا شاید دوباره پاشه

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم

زیر بارون نگاهت

غسل تعمید ترانه س

میری اما بر می گردی

این سفر چه عاشقانه س

برو! من اینجا می مونم

چش براهتم همیشه

می دونم که بر می گردی

قصه مون تموم نمیشه

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شعری برای لحظات جدایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

شما یادتون نمیاد - 1

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

دیگر کسی ساده نمی نویسد

دیگر کسی ساده نمی نویسد

ساده نمی گوید

حتی ساده نگاه هم نمی کند

و من همچنان چشم هایم

به دنبال کسی است

 که نگاهش ساده باشد

حرف هایش، خنده هایش

گریه هایش ساده باشند

ساده بپوشد

ساده راه برود

ساده دستهایم را بگیرد

ساده ساکت بماند

ساده شلوغ کند

باشد فقط همین




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگر کسی ساده نمی نویسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

طعم خدا

خیلی از وقت ها توی زندگی آدم هست که دلگیر خیلی خیلی دلگیر

گاهی از همه چیز خسته میشی از درس از خودت از زندگی و تمام افکارت جمع میشن و دست به دست هم به یک نقطه میرسن

خدا

این خیلی بد که تو فقط گاهی به این نقطه برسی گاهی که از همه این آدم های گلی خسته میشی

انگار خدا آخرین چیزی که تورو توی این دنیای بی در و پیکر آروم میکنه

به ریسمان خدا چنگ میزنی و باکمی شرم و خجالت زیر چشمی بهش نگاه میکنی نمیدونی خدا چطوری جوابت رو میده ولی مطمئنی جوابی نیست که تو رو پشیمون کنه یا بهت لبخند میزنه یا در آغوشت میکشه

تو آروم میشی و لحظات اون روز دلگیر به پایان میرسه و دل تو رو به خدا پیوند میزنه ولی باز فردا میشه و تو درگیر چیزهایی میشی که روح تو توان تحمل اون ها رو نداره چقدر خوب میشه اگه آدما به سرنوشتشون قانع باشن و به قول سهراب به سیبی و به بوئیدن یک بوته بابونه

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :طعم خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

دلمان خوش است

دلمان خوش است که می نویسیم

و دیگران می خوانند

و عده ای می گویند

آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند

و بعضی می خندند

دلمان خوش است

به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند

یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم

و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم

و چه ساده می شکنیم

همه چیز را..




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلمان خوش است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

چرا والدین پیر می شوند

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من» .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چرا والدین پیر می شوند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

به خاطر همه شکر

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به خاطر همه شکر و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

می آید و من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :می آید و من نیستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من ؛نه اینکه مرا شکل تازه نیست

من از تو مینویسم و کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هرآن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هوا کم است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

من نه عاشقم نه محتاج

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من نه عاشقم نه محتاج




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

غروب بود

غروب بود و نگاهش طلوع دیگر داشت

غریبه ای که غم عشق را مقدر داشت

زمین به نام بهارش دهانی از گل بود

زمان به یمن نگاهش فروغ دیگر داشت

لبان مخملی اش تا به خنده وا می شد

لهیب تازه ای از شعر و شور در بر داشت

زبانه می زد و اتش به جانمان می ریخت

ز چشم های قشنگی که رنگ اذر داشت

رها چو قوی سپیدی در ابهای زلال

رسوم کهنه شرم و حجاب را در بر داشت

برید از تن گل جامه ای و در بر کرد

برای دلبری از مافسون مکرر داشت

خیال با تو نشستن خیال خامی بود

خیال خام حبابی که باد در سر داشت

شروع کن که به پایان رسیده ام اما

شروع عشق تو را دل هنوز باور داشت .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :غروب بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

عشق یعنی

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن
 
عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عشق یعنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

سر سبزترین خاطره

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود

بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود

که افق در پی وسعت آن گم می شد...

به تو می اندیشم...

به تو که حادثه ای در پس فردای منی...

به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...

به تو می اندیشم

مثل اندیشه یک برگ به گل

مثل پروانه به شمع

مثل عابد به عبادت

مثل عاشق به زیارت

و چه زیباست صدایت

و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...

و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...

و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...

دوستت میدارم

از همین نقطه خاکی تا عرش ....




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سر سبزترین خاطره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

سخنانی از بزرگان

امانوئل می گوید:

ببیند در زندگی از چه می ترسید.

ببینید در خود تان از چه می ترسید.

با چشم باز و قلب باز به درون ترس خود نفوذ کنید.

خواهید دید ترس همچون اتاقی خالی است.

ترس فقط به اندازه اجتناب شما قدرتمند است.

هرچه  بیشتر از ترس روی گردانید.

و از آن اجتناب کنید و نخواهید که در آغوشش کشید،قدرت بیشتری به آن می بخشید

ترس یعنی ،مقاومت دربرابر خدا!

توهمی است که مارااز خدا جدا می سازد!

و کودکی ترس همان تردید است

وژوزف مورفی می گوید:

تردید اغلب همراهتان است ،اما آن را لعن نکنید تردید بخشی از هویت انسان است فقط ازطریق گذشتن از میان تردید است که می توان به حقیقت رسید!

تردید و ترس دو لبه تیغ هستند که هستی آدم را به دو نیم میکنند!

پس بیایید برای رهایی از ترس و تردید به دامان نیلوفرین و نرم و نازک خداوند پناه ببریم.




کلمات کليدي :سخنان مردان بزرگ تاریخ و کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

در عین پریشــانـــی

چـــــون زلف تو ام جانا در عین پریشــانـــی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشـــــانم و بنشینـــم

تا آتش جـــــــانم را بنشینی و بنشــانی

ای شاهد افلاکی در مستــــی و در پاکــــــی
 
من چشـــم تو را مانم تو اشک مرا مانی
 
در سینه سوزانم مستـــــوری و مهجـــــــوری

در دیده بیـــدارم پیدایـــــی و پنهانــــــی
 
من زمــــــزمـــه عودم تو زمــــــزمـــــــه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانـی

از آتـــــــــــش سودایــــــــت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نســپاری و بســــــپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
 
روی از من سر گردان شاید که نگردانـــی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :در عین پریشــانـــی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

در پی آنم

در پی آنم که زنگ آویزی باشم...

زنگ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم...

زنگ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام...

که گاه گاهی...

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه...

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم...

هم دم تنهائی های صاحب خانه...

به سهم خود قانع باشم...

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم...

همه چیز بودن اسارت می آورد...

من به زنگ آویز بودن خویش قانعم...

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است...

همانند زنگ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد...

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد...

از هر دو نوائی خوش می آفریند...

جیرینگ جیرینگ جیرینگ...

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت

معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند

و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد

امنیت سپارد...

کلام زنگ آویز به غایت کوتاه است و آرام...

تنها زمزه ای که گوش صاحب خانه را به نوایش نیوشا می گرداند...

اسارتی در کار نیست ...

خسته نمی شوند از هم...

هر چه هست احساس است و عاطفه و نرمش میان صاحب خانه و زنگ آویز...

آوایش نهیب نیست که دل صاحب خانه را بلرزاند...

گاه گاه است و به موقع و آرام...

انگار زنگ آویز با تمام کوچکی اش روی چشم صاحب خانه جا دارد...

همین است قصه آرام زندگی...

زنگ آویز باش و زنگ آویز بمان ...

برای خودت تا همه چیز را به مثابه ی زمزمه خداوند بینگاری ...

برای عزیزانت تا روی چشمشان بگذارند تو را با تمام سادگی ات...

و برای خدا تا به وجود معصوم و ساده ات بنازد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :در پی آنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

چه موهبت بزرگیست

چه موهبت بزرگیست دوست داشتن

وقتی بر پیشخوان قلبت می نشیند

و سکوت می کند

وقتی تمام ایده آل هایت رنگ می بازند

و استدلال هایت به گل می نشینند

درست در لحظاتی این چنین

حادث می شود و تو را از تو می گیرد

هم از این روست که دوستت دارم!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :چه موهبت بزرگیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

جذابیت انسانی

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جذابیت انسانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

به دادم برس ای اشک

به دادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب

به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی

نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ

من و یک عالمه یاد

نشسته روبرویم

کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه

به عشقش پشت پا زد

برای بودن من

به خود رنگ فنا زد

چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن

برای اون که سایه س همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن

دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و

خودش ویرون شد از درد

بدادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش

به دادم برس ای اشک




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :به دادم برس ای اشک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام…




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :به تو می اندیشم