نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٢٧/٠۶/۸٩

سلام نا مهربانم

سلام نا مهربانم چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم، نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه نامه ام را میسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام این دیوار ها ،این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمیدانم هایی که دستانم را از دستانت جدا کرد...

باد می داند،خوب می داند،یادت نیست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه ای قبل از غروب, گره روسریم را از هم باز کرد وموهایم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم یادم آمد،باید روی پاکت بنویسم :''برسد به دست نامهربانی که موهایم را با باد شانه میزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نمیدانم

روزی در پی جاده خاکی راهی بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مینویسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آیینه امیدم بود و نوید فردا هایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزو هایمان بود،و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک فردا ... فردا... فردایی که هنوز در راه است!

امّا نه،این دو خط نامه که جای این حرف ها نیست، همین لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر میکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم

بگذار اصلاً از میهمانیم بگویم: جای تو خالی ،چند وقت پیش بود که تکرار این روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره ای چیدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته

شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! این گناه دوستی من بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگویم؟ شاد باد روزگار تو،که همین خشکیده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالی ماست از این سال های بی برکت...

ودیشب بود آن شب که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد ونامه ای برایت نوشتم.

"که میسپارمش به دست باد"




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :سلام نا مهربانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

تمامی لحظات

در لحظه شادی ، پروردگار را ستایش کن.

حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچکس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست.

در لحظه سختی , فقط از خداوند کمک بخواه.

او بهترین فریادرس است و  همیشه  با  تو  و در  کنار توست.

همانگونه که وقتی موسی(ع) را برای رهایی مردم از بردگی فرستاد , یا هنگامی که اسحاق , سرزمین موعود را به خاطر گرسنگی و قحطی ترک کرد به ایشان فرمود : من با شما هستم.

در لحظه گمراهی و حیرانی , فقط خدا را جست و جو کن.

او هدایت گر به سوی نعمت هاست. راه درست را از او بخواه چراکه تنها او از نهان و پیدا باخبر است.

در لحظه آرامش , معبود را مناجات کن.

او تنها اجابت کننده دعاهاست. برا همه دعا کن به خصوص برای کسانی که با تو مشکل دارند.

و در آخر , مثل من برای خواسته های خودت دعا کن , او همه را گوش می کند.

در لحظه ناامیدی , امیدت به خدا باشد.

او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که این نیز بگذرد.

در لحظه تنهایی , پروردگار را صدا بزن.

او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی.

فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایــیــهــاست.

در لحظه نیاز , حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن.

زیرا , نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت , در حالی که طلب ار خالق برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت. و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.

در لحظه های دردناک، به خدا اعتماد کن.

او هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.

در لحظه موفــقیت , از خدا فزونی ایمان بخواه.

و بدان که این مرحله پایان راه نیست بلکه آغازیست برای برداشتن گامهای بعدی.

در هر قدم او را به یاد داشته باش و در هر مرحله بر ایمان خود بیفزا.

در لحظه دلشکستگی , دلت را به خدا بده.

او بهترین مونس است , همیشه برای تو وقت دارد و هیچگاه دل تو را نمی شکند.

در لحظه عاشقی , خالق عشق را در نظر داشته باش.

باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.

در لحظه نگرانی و دلواپسی , از ذکرش غافل نشو.

یاد خدا آرام بخش دلـهاست. همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست.

پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.

در لحظه پیروزی , از معبود , تواضع و فروتنی طلب کن.

از غرور بپرهیز که بزرگترین اشتباه است.

در لحظه شکست , مطمئن باش که خدا دست تو را گرفته.

و نمی گذارد که زمین بخوری مگر آنکه خودت دست او را رها کنی.

هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.

در لحظه ضعف وناتوانی , از خالق مطلق توانایی بخواه.

هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست.

در لحظه کار، به خدا تکیه کن.

او محکم ترین تکیه گاه و پشتیان است. هرکاری را با نام او شروع کن.

بکوش , پشتکار داشته باش , سپس همه چیز را به او واگذار کن.

خداوند فرمود : حرکت از تو برکت از من.

در لحظه تاریکی , با نور کلامش دلت را روشن کن.

و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.

در لحظه پریشانی , به خدا پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.

در لحظه دلتنگی , با معبود خود راز و نیاز کن. او دانای اسرار نهان و محرم رازهاست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :تمامی لحظات و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

گفتگویی بین بچه شتر و مادرش

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است، آیا می تونم ازت بپرسم؟

شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟

شتر مادر: خوب پسرم، ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟

شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.

شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است ...

بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم ...

شتر مادر: بپرس عزیزم .

بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :گفتگویی بین بچه شتر و مادرش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

می ترسم از فردایی بدون تو

لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر کلام من ، با حترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند و برایم دلسوزی کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش که اشکهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم ولی نیافتمت.

از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

مهتاب کهکشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت.
شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است.

کاش یاسهایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز کنند.کاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشکهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن.

بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شکفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :می ترسم از فردایی بدون تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

عاشقانه دوست دارم

اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم میان عشق

و زیبایی تو را دوست می دارم

تو را عاشقانه دوست دارم

مثل گلهای بهاری

مثل پنجره های باز رو به دریا

مثل گلهای عاشق در باغچه های انتظار

تو را مثل خودت پاک و معصوم دوست دارم

من عاشقم

عاشق صدای شرشر بارن

عاشق پنجره های خیس باران خورده

و عاشق کوچه های نمناک انتظار

من عاشقم

عاشق شبهای پر ستاره و مهتابی

در کوچه پس کوچه های دلواپسی در انتظار دیدار یک آشنا

من عاشقم

عاشق پاکی و معصومیت

عاشق نگاهی پاک و بی ریا

عاشق سبزی بهار و عاشق تمام شقایق های دنیا




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عاشقانه دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

منتظر لحظه ای هستم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :منتظر لحظه ای هستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

کنارم باش

تنها به اندازه ی نم باره ای کنارم باش
 
تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمدم پیاده
 
باور نمی کنی؟
 
پس این تو این پینه های پای پیاده ی من
 
حالا بگو در این تراکم تنهایی میهمان بی چراغ نمی خواهی؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کنارم باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

نشان لیاقت عشق

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نشان لیاقت عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

فاصله

هر شب در رویاهایم  تو را می بینم و احساس ات می کنم

و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری

دوری، فاصله و فضا بین ماست

و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

نزدیک، دور، هر جایی که هستی

و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد

یک باره دیگر در را باز کن

و دوباره در قلب من باش

و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد

ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم

و این عشق می تواند برای همیشه باشد

و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد

عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم

دوران صداقت، و من تو را داشتم

در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید

نزدیک، دور، هرجایی که هستی

من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید

یک باره دیگر در را باز کن

و تو در قلب من هستی

و من از ته قلب خوشحال خواهم شد

تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

می دانم قلبم برای این خواهد تپید

ما برای همیشه باهم خواهیم بود

تو در قلب من در پناه خواهی بود

و قلب من برای تو خواهد تپید




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :فاصله




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

صفات نیک یا عیوب

انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند.

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.

در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم . در همین زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند,تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :صفات نیک یا عیوب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

شنیده ام جایی هست

شنیده ام جایی هست جایی دور  که هر وقت از فراموشی خوابها دلت گرفت می توانی تمام ترانه های دختران گل فروش را  به یاد آوری

می توانی بی اشاره اسمی

بروی به باران  بگویی دوستت دارم

من چمدانم را برداشته ام

دارم می روم

تمام واژه را برای باد باقی گذاشته ام

تمام باران ها را به پیاله شکسته ای بخشیده ام

دارم می روم  نگاهم کن




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شنیده ام جایی هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

شنیدم که می آید از سمت باران

چه میشد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی ، بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنیدم که می آید از سمت باران

بهاری که امیدوارم تو باشی

فقط یک هوس دارم، اینکه همیشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

کمی کودکانه است، اما نمی شد

که اسب تو باشم ، سوارم تو باشی؟

صدا کن که در حجم این بی کسی ها

کنار تو باشم، کنارم تو باشی

تو باشی و بعد از تو دنیا نباشد

تو باشی و لیل و نهارم تو باشی

خدا خواست چشمم به راه تو باشد

که مهتاب شبهای تارم تو باشی

به پایان شعرم رسیدم ، الهی

که پایان این انتظارم تو باشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شنیدم که می آید از سمت باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

ساده است

ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود وگفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی چیدن و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن وگفتن که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزشهای خورا شناختن با دیگران زیستن،به حساب ایشان وگفتن که من این چنینم

ساده است که چگونه می زید؟

باری زیستن سخت ساده است وپیچیده نیز هم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ساده است و کلمات کليدي :احمد شاملو و کلمات کليدي :مارگوت بیگل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

زندگی را نخواهیم فهمید

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم .فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در

زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است .

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیش تر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی را نخواهیم فهمید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

دوستی با بعضی آدمها

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای .

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ....




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوستی با بعضی آدمها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

دلنشینی یک دیدار

در دلنشینی یک دیدار

فاصله ها فرو میریزند

تپش قلب ها

فریاد سکوت میشوند

و دستها

پلی برای روایت دو احساس

و چشم ها

روشنی فرداهای مجهول

دستان من و تو دور از هم و باهم

خواهند نوشت

در این لحظه های دیر پا

قصه شب ها و تنهائی دل ها را

قصه چشم ها و نگاه های انتظار را

قصه غم ها و اشک های سوزان را

قصه رازها و نیاز های بی پایان را
 
من و تو دور نبودیم چنین

من و تو هر دو ز یک طایفه ایم

من و تو هر دو ز یک قافله ایم

با من احساس غریبی مکن امروز

من و تو زاده ز یک احساسیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلنشینی یک دیدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

دلم میترسد

به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی

و دل خسته ی من می ترسد که تو پژمرده شوی

که تو مرا به فراموشی شبها سپری

که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی

و به شبهای امیدم تو تباهی بزنی

دل من ترانه دارد غم عاشقانه دارد

به هوای روی ماهت همه شب بهانه دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم میترسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

پنجره های مه گرفته

پنجره های مه گرفته

یادآور نبودن تو هستند
 
آن روز که در تنهائی ام تو را صدا کردم
 
آن روز که همه ی لحظات عشق را در تو یافتم
 
آن روز که خویشی نداشتم جز غربت خودم
 
آن روز که آخرین همسفرم تو بودی و بس
 
آن روز که گریه ام هیچ بود و خنده ام هیچ
 
آن روز که فریادهایم در سکوت سرد تو خفه شد
 
آن روز که من درشعاع آفتاب پائیزی تو را گم کردم
 
ولی دل می داند
 
جان می داند
 
با همه ی نبودنهایت
 
تو را تنها تو را دوست دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :پنجره های مه گرفته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

برای عشق

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برای عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

اما زیباست

تو تمام منی و او همه باور تو
  
نه به زیبایی چشمان تو ...
 
اما زیباست
 
نه فریبانه چو رویای تو ...
 
اما رویاست
 
نه به زیبایی لبخند که بر لب داری ...
 
نه
 
آبی تماشای تو ...
 
اما دریاست
 
نه که احساس کنی از تو دل انگیز تر است
 
که به چشمان تو سوگند نه ...
 
اما غوغاست
 
نه شبیه تو که یک معجزه هستی در عشق
 
نه شبیه من بارانی و ....
 
اما از ماست
 
تو تمام منی و او همه باور تو
 
در شب شعر نگاهت غزل ....
 
اما فرداست
 
او همان جذبه آینه و آب است که هست
 
نه به زیبایی چشمان تو ...
 
اما زیباست




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :اما زیباست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ١٢/٠۶/۸٩

سلام صبح بخیر

چشم که می گشایی، به تو لبخند می زند زندگی.

طلوعی دوباره است؛ فرصتی دوباره برای شکفتن

بر تاقچه های روشن صبح، در تکاپوی سلام خداوندی:

چشم هایت را برمی داری و می دوی درهای و هوی صداها و عطرها.

شب را آرام می تکانی از جانمازت و ملکوت، بر گونه ات می خندد. از خبرها بگذر، از خیابان ها؛ از طارمی های خورشید بگذر و از تمام کلماتی که دست افشان، بر حاشیه ها می گذرند.

صورت به صورت شهر بگذار و با تمام فریادت بخند. تو شروع شده ای... .

سلام ای سلام خداوند! سلام ای هوای روان بر دریچه های بی هنگام!

سلام ای عطر بی مرز!

ذرات، مرا می خوانند؛ آن چنان که آفتاب بر دره های خاموش جهان آواز می خواند.

برمی خیزم و با تمام تنم از رخوت خویش بیرون می زنم. در نفخات تو می چرخم و باز می چرخم، ای هیجان ناتمام! سلام ای هیجان ناتمام!

دست هایت در شیار دقایق می دود و همچنان بر طبل تلاش می کوبی؛ در تکاپوی سهم خویش بر سفره بی حصار خداوند.

با لبان این همه انسان می خندی، وقتی که شانه ات، تکیه گاه جداره های جهان است.

عشق، سر بر زانویت می گذارد و تو همچنان بر طبل تلاش می کوبی. لب بر پینه دستانت می گذاری و عطرهای دنیا را می نوشی.

نسیم متراکم شهر از پیشانی ات می گذرد و قندیل آسمان از صدایت می آویزد.

بر گام هایت محکم بایست و باقی مانده توانت را سرود بخوان؛ سرودی بر گسله های ویران زمان.

جاده تو را نمی برد؛ تویی که چون رودی پر خم راه را با خویش به دریا کشانده ای؛ راه می خندد و دریا. ملکوت می خندد و تو بر تاقچه های روشن صبح.

صبح شده است . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سلام صبح بخیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

اوقدر غملی دولاندیم

اوقدر غملی دولاندیم بیله بیلدیم کی جهان بیرجه منه یار اولاجاق

نه بیلدیم کی جهان انسانا زندان اولاجاق

بو منه آرزودی کی بو جهاندا سن خوشبخت اولاسان

اولمیا غم سنیچون همیشه دل شاد اولاسان




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اوقدر غملی دولاندیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

هجرانین اودو

هجرانین اودونا یاندیقجا اورک

وصالین عشقیله جانلانیر دیلک

نه قدر قارانلیق منی سیخسادا

اگیلمز کوره گیم ، یورولماز بیلک

آل گونش عشقیله دوشموشم یولا

سئوگیلیم سحرله وئریب قول – قولا

دویورام صاباحین شیرین نغمه سین

بیرلیک ده تبریز ده ییغیشاق طویا
 
اوره گیمده مین بیر آرزو اولسادا

بو یولدا جان آغیر درده باتسادا

مینیندن بیرینه چاتاجاغام من

بو تایی او تایا قاتاجاغام من

سن منیم سسیم سن ، من سنین سسین

یورولماسین قارداش دئیه ن نفسین

گل قاتاق سسیمیز سسلره دؤنسون

یاراق آیریلیغین چیرکین سینه سین

ازلدن بیر اوخا یارالاندیق بیز

بیر ائودن نه یامان آرالاندیق بیز

حسرتین اودونا یاندیق دیز به دیز

او گوندن یاسلیدیر آنامیز تبریز

او گونو گؤرسئیدیم گلمیشم سیزه

اوتورموشام قارداشیملا اوز اوزه

داهی اوره گیمین بیتر یاراسی

باکی دان یوللانیب چاتاق تبریزه

«ارک»ین سلامی وار «قیز قالاسی»نا

«قورو گؤل» «گؤی گؤل»-و سالیر یادینا

جیرتدان قارانلیقدا پیچیلداشیری

ساوآلان حسرتدی اؤز بالاسینا

ازلدن وورغونام من گؤزل لیگه

قیزیل گول بولبولو گتیرر دیله

سئوگیلیم او تایدان منی سسله ییر

یوخ-یوخ دؤزنمیرم من بو نیسگیله

« چای اوغلو » داریخما گؤتور چال سازین

یاییلسین ائللره اودلو آوازین

داریخما گون گلر بختیار ایلن

کؤرپولر سالاریق اوسده آرازین




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هجرانین اودو و کلمات کليدي :چای اوغلی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

دونیا بش گوندی

ایلرم هر گجه حسرتله خیالون گوزلیم

آیا باخدیقجا دوشر یاده جمالون گوزلیم

دونیا بش گوندی گولوم آتما نظردن بیزی سن

یوخلا هر دمده منی اولسا مجالون گوزلیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دونیا بش گوندی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

می‌دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی حرفِ ما بسیار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از دیدگانِ دریا نیست! سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گریه نمی‌کنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد. چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانی‌ست ...!

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش هی مرا می‌نگریست جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.

مثلِ تو بود و بعد از تو بود که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال خبر داد و رفت.

نه چتری با خود آورده بود نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...!

رو به شمالِ پیچک‌پوش پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد نشانم داده بود من منظورِ ماه را نفهمیدم فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد او نبود، رفته بود او او رفته بود و فقط روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

آن روز غروب من از نور خالص آسمان بودم هی آوازت داده بودم بیا یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد جز من کسی تُرا ندیده بود تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

یادت هست زیرِ طاقیِ بازار مسگران کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد

ما راهمان را گُم کرده بودیم! یادت هست من با چشمان تو اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود، دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار هر دو پَرپَر زدند، رفتند بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بیا برویم برویم پای هر پنجره روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز همین گهواره‌ی بنفش همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟

ها ی ...!
من به خانه برمی‌گردم،هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران با شد .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

برای تویی که قلبت پـاک است

برای تو می نویسم

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که قلبت پـاک است

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برای تویی که قلبت پـاک است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

فقر

میخواهم  بگویم

فقر  همه جا سر میکشد

فقر ، گرسنگی نیست

فقر ، عریانی  هم  نیست

فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست طلا و غذا نیست

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند

فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میکشد

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ،  همه جا سر میکشد

فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ...  




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فقر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

و او همه چیز را می داند

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق شود؟

عشق ابدی فقط حرف است پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است یک دفعه یک جایی می بیند که دلش ، ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد.

اگر باوفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند اگر بی وفا باشد می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند هیچ کس حکمتش را نمی داند....

حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را، یکی را باید انتخاب کند فرار ندارد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :و او همه چیز را می داند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

نخستین نگاه

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

 رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پر گشودیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نخستین نگاه و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

کوله بار

کوله بار ای دوستان ما بسته ایم

چونکه ما دل داده ها،دل برده ایم

دوستان  ما  از تلاش و عزمتان

درس  اخلاص عمل  بگرفته ایم

و ز محبت های  ناب    مهرتان

چه بسا ما  جرعه ها نوشیده ایم

و ز رفاقت ،  هم نشینی  با شما

میوه ای بس پر بها ما  چیده ایم

وز وفا و پاکی و خوش خویتان

درسهای زندگی  ما  خوانده ایم

ما  به همراه  شما  در  این گذر

راه را با جان و دل  پیموده ایم

ما  ز قعر  ویل  تا  قاف    فلک

پندها  از این  و آن  بنوشته ایم

توشه ی ما دوستان در این گذر

دلستانی را به از کین جسته ایم

تا  نسازد  ما   جهان   بی  وفا

دل جفا، پژمرده یا دل مرده ایم

دوستان هرچندگوییم،اندک است

وین قسم ، ما ذره ای ناگفته ایم

جمعتان باشد پر از عشق وصفا

تا زمان بوده و تک تک  بوده ایم

آرزوی  ما  ،    علو   سرمدی

وین دعای ما بود ،  تا زنده ایم

در امید از جمع  پر لطف  شما

اینچنین سازد که ما هم تشنه ایم

دوستان ما سوی دیگرسرنوشت

گام را  در راه  دیگر  کرده ایم

ورچه دشواراست دوری ازشما

لیک  ما  این  رسم  دنیا  دیده ایم

ور چه غم  سازد  دل ما  آتشین

شکر اله که چه سان  دلبسته ایم

ای عزیزان به  از جان و روان

ما شمارا دست حق  بسپرده ایم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کوله بار و کلمات کليدي :شاکرشاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

قصه شیرین

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که "تو"یی ؛ بر نیاید دگر آواز از"من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست، پبذیریم به جان

هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!

آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"

تیشه میزد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس

نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!

کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است
 
رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدَت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :قصه شیرین و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

عیب کوچولوی عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد

*

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

*

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

*

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

*

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

*

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :عیب کوچولوی عروس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

شنیدم که می آید از سمت باران

چه میشد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی ، بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنیدم که می آید از سمت باران

بهاری که امیدوارم تو باشی

فقط یک هوس دارم، اینکه همیشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

کمی کودکانه است، اما نمی شد

که اسب تو باشم ، سوارم تو باشی؟

صدا کن که در حجم این بی کسی ها

کنار تو باشم، کنارم تو باشی

تو باشی و بعد از تو دنیا نباشد

تو باشی و لیل و نهارم تو باشی

خدا خواست چشمم به راه تو باشد

که مهتاب شبهای تارم تو باشی

به پایان شعرم رسیدم ، الهی

که پایان این انتظارم تو باشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شنیدم که می آید از سمت باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

دم دمک

من از اشک دو دیده  شیره جان

سر و دست و دوپاهایت بشویم

نگاه  شوق  چشمانی  خمارین

بسوی  روی  مهسایت  بسویم

من ازهربوته زاری رنگ ومنظر

برای  کاخ   رؤیایت    بپویم

ز آبر آسمان افسونترین پوش

برای  قد   رعنایت     تنویم

و یا  از بهترین  گلهای عالم

فراوان در سراهایت  برویم

گلان یا غنچه ها را عاشقانه

برای  روح  زیبایت  بجویم

هزاران نغمه و شعر و ترانه

برای  مقدم  و  آیت   بگویم

به امیدی  که  تو آیی بپیشم

که تا از دم دمک هایت ببویم

شاکر شاهدی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دم دمک و کلمات کليدي :شاکر شاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

دلبر عاشق

من به  زلف خم  دلبر عاشق ماه شدم

مستی  چهره  او  دیدم  می  راه  شدم

باصفایی که بدیدم زین طلا واژه عشق

به  خداوند   قسم   عاشق   میگاه  شدم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلبر عاشق و کلمات کليدي :شاکر شاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

در این دنیا کسی هست

اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد .

و تو . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :در این دنیا کسی هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

به سرنوشت بیاندیش

به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جدایی‌هاست،بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان می‌برد،محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.

ای مهربان؛

وقتی خورشید به پیشواز شب می‌رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی می‌شود؛با کوله باری از غم و درد می‌روم؛

و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچه‌های ساکت شهر تنها می‌گذارم.

گریه مکن! ای وارث شکوفایی باران،من باید بروم، تا با غم غریبی خویش،غم غربت را از جداره‌ی دل عاشقان بزدایم

اما بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می‌تپد...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به سرنوشت بیاندیش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

باردیگر

باردیگر تمام خستگی ام را در کوچه پس کوچه های یادت فریاد می زنم همه نبودن هایت را با خودم تکرار کنان زمزمه می کنم و شکوه صمیمی لبخندت را بر آستان دلتنگی هایم می آویزم هرروز بارها و بارها بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم با ساده ترین واژه عاشقانه تورا به نام می خوانم وتو تمام حسرت نگاه صادقم را به غربت واژه ها پیوند می زنی و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت جا می گذاری




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :باردیگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم درامتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم

یعنی همین کتاب اشارات را با هم یکی دو لحظه بخوانیم ما بی صدا مطالعه می کردی اما کتاب را ورق میزدیم تنها گاهی به هم نگاهی . . .

ناگاه انگشتهای (( هیس ! )) ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشمهای من وتو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود ! ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اعجاز ما همین است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

آرزویم این است

نتراود اشک درچشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت

و به اندازه هر روز، تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد، به همان اندازه

که دلت می خواهد

آری . . . آرزویم اینست




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آرزویم این است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٠۵/٠۶/۸٩

رگ خواب

رگ خواب این دل، تو دستای تو بوده

ترک های قلبم، شکست تو بوده

من و با یه لبخند، به ابرا کشوندی

با یک قطره اشکت، به آتیش نشوندی

مدارا نکردی، با دل واپسیم رو

ندیده گرفتی، غم بی کسیم رو

با این آرزویی که بی تو محاله

یه شب خواب آروم، فقط یک خیاله

چقدر حیفه این عشق، همینجور هدر شه

یکی از من و تو، بره در به در شه

باید سر کنم با، همین جای خالی

حالا تو نبودن، بگو در چه حالی

مدارا نکردی، با دلواپسیم رو

ندیده گرفتی، غم بی کسیم رو

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعری برای تو و کلمات کليدي :رگ خواب و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

من تورو کم دارم

بسه با چشمات تو به آتیش نکش خونم رو

من تورو کم دارم و تو دل دیوونم و

اگه یه روزی برسه من و تو قدر هم و بدونیم

یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم

اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته

یه روز اگر لج نکنیم دنیا مث بهشته

بسه با چشمات تو به آتیش نکش خونم رو

من تورو کم دارم و تو دل دیوونم و

کافیه از تو قلبت این کینه ارو بندازی دور

اونوقت دیگه مال همیم، چش حسودامون کور

چرا میگی خوشبختی دنبال دیگرونه

چرا راه دور بریم، عشق کنارمون

اگه یه روزی برسه من و تو قدر هم و بدونیم

یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم

اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته

یه روز اگر لج نکنیم دنیا مث بهشته

تو که هرچی گفتی، گفتم چشم قبوله

تو هم بزن غرورت و بشکن مگه شاخ غوله!

لینک دانلود




کلمات کليدي :بهترین شعر زندگیم و کلمات کليدي :من تورو کم دارم و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

بمون

کاشکی تورو، سرنوشت ازم نگیره

می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم می یارن تو رو

لااقل از تو خاطره هام نرو

کی مثل من واسه تو

قلب شکسته اش می زنه

آخه کی واسه تو مثل منه؟

بمون دل من فقط به بودنت خوشه

من و فکر رفتنت می کشه

لحظه هام تباهه بی تو

زندگیم سیاهه بی تو، نمی تونم

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بمون و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

نباشی

نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته

نبودت مثل کبریت و دلم انباره باروته

نباشی روز تاریکم یه اقیانوسه آتیشه

تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین می شه

دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه

دنیا بی چشمات یه دروغ محضه

نباشی هر شب و هر روز

همه اش ویلون و آواره ام

با فکرت زنده می مونم

تا وقتی که نفس دارم

تا وقتی که نبود تو

یه روز کاری بده دستم

بمون تا آخر دنیا

بمونی تا تهش هستم

لینک دانلود




کلمات کليدي :آخرین شعری که گفتم و کلمات کليدي :نباشی و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

همسفر

همسفر خسته ام از این همه راه

خسته از نای و نی و این همه اه

راه ، تکرار زمان است چرا

همسفر فاش بگو راز چرا

اری از ایینه ها نیست نشان

ان نشان های نهان نیست عیان

اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم

مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم

هوشیارم ز دل ِ خویش چرا

ان که مستم بکند ، نیست چرا

همسفر گرچه رهایم کردی

راست گو ، ره به کجا اوردی

نکند باز به من می خندی

زین که پروانه شدم می خندی

خنده کن تا که منم سوز شوم

بنواز تا که منم کوک شوم

ره  به تنهایی من می گرید

همسفر ، باش ، دلم می گرید

خُنک ان روز که اندر پیش است

دل ِ زهر خورده ی من در نیش است

باش تا سایه ای بر من باشی

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :همسفر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

والشمس

قسم به خورشید و روشناش

قسم به ناهید و چنگِ او

قسم به آن ماهِ نقره‏پاش

و بوم فیروزه رنگ او

قسم به قلبی که می‏تپد

به سینه‏ام تند و بی‏امان

قسم به خونی که می‏دود

به چار دالان تنگ او

قسم که ممکن نمی‏شود

مرا که باشم اسیرِ مرد

و گُرده‏ی نازکم شود

پذیره‏ی پالهنگ او

طلایه‏داران عقلِ کُل

به حیله تقریر کرده‏اند

که از ترازوی عقلِ زن

دریغ شد پارسنگ او

قسم به یلدای دیرپا

که صدهزاران هزار سال

دمیده خورشیدِ لاله‏رنگ

ز آبنوسی­ ـ درنگ او

قسم، قسم ... باز هم قسم

که مرد شاهین جَلد نیست

و زن نه گنجشکِ بی‏نوا

که ساده افتد به چنگ او

بلند همّت زنی که خواست

نه برتری، بل برابری

که برتری خواه را همین

دلیل آمد به ننگ او

قسم که خورشید اگر به زن

نظر گشاید به برتری

سزد که «خورشید خانمی»

کمر ببندد به جنگ او.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :والشمس و کلمات کليدي :سیمین بهبهانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

می آیم می آیم

می آیم با گیسویم
 
ادامه بوهای زیر خاک
 
با چشمهایم
 
تجربه های غلیظ تاریکی
 
با بوته ها که چیده ام
 
از بیشه های آن سوی دیوار می آیم

می آیم می آیم
 
و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا در
 
آستانه پرعشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :می آیم می آیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

فردا

فردا همیشه می‏تازد

یک روز پیش‏تر از من؛

من می‏دوم به دنبالش،

او می‏کند حذر از من.

فردا چه‏گونه معنایی‏ست؟

تا می‏رسم به او، رفته‏ست:

یعنی شده‏ست پس فردا

پنهان و بی‏خبر از من!

دیروز را و فردا را

امروز حدّ فاصل نیست

یعنی که حال می‏گیرد

این حالِ در به در از من.

ابری که زهر می‏بارد

در خاطرم گذر دارد:

آرام و خواب می‏دُزدد

هر شام و هر سحر از من.

دل شور می‏زند دایم:

آینده، چون هیولایی،

تصویر چنگ و دندانش

خون می‏کند جگر از من.

آفاق شرق ویران شد

کو چاره تا به کار آرم؟

دیوانه شد، گریزان شد

این عقل چاره‏گر از من!

این نخلِ خشکِ خواری‏زاد

فواره‏ی طلایی نیست؛

مشرق زمین چه می‏خواهد

جز این دو چشمِ تر از من؟

فردا... هر آن‏چه بادا باد!

تا کِی برآورم فریاد؟

عمری پدر در آورده

فردای بی‏پدر از من!

باشد... ولیک، بی‏تردید،

فردا که بَردَمَد خورشید،

در کار چاره خواهی دید

هنگامه‏یی دگر از من:

سنگی ز دل توانم ساخت؛

خواهم به پای او انداخت

فردا دگر نخواهد تاخت

یک گام پیش‏تر از من.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :فردا و کلمات کليدي :سیمین بهبهانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

عذاب

حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره

منم و گریه ممتد نصف شبم دوباره دلم می گیره

حالا که نیستی و بغض گلوم و گرفته چه جوری بشکنمش

بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی

اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطرات و

فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم اون صدات و

عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه

منم و این عکس کهنه که از گریه ام دل خور نمیشه

منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره

منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره
 
تا خوابت و می بینم می گم شاید وقتش رسیده…

بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمی ده

نه، دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن نداره

دوباره نیستی و بغض گلوم و می گیره باز کم میارم

حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره

منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم می گیره

حالا که نیستی و بغض گلوم و گرفته چه جوری بشکنمش

بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی

اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر سفر و کلمات کليدي :عذاب و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

ضربان معکوس

تنها امید من که نا امیده

امیده من دوباره ته کشیده

لحظه به لحظه فکر نا امیدی

این لحظات امونم و بریده

اون که می گفت با دستای دل من

از قفس بی کسی آزاد شد

چی شد که با گریه ی من شاد شد

با شبنم اشک من آغاز شد

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یکی بیاد جون من و بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد

نبضم با ضربه های معکوس مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت

این دل نا امید و مایوس مرد

شاید صدای زخمیه دل من

مرحم زخم های دل تو باشه

شاید که قصه ی جدایی من

نزاره هیشکی از کسی جداشه

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ضربان معکوس و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

سکوت

روزای سخته نبودن با تو

خلا امید و تجربه کردم

داغ دلم که بی تو تازه می شد

هم نفسم شد سایه ی سردم

تورو می دیدم از اون ور ابر ها

که می خوای سر سری از من رد شی

آسمون و بی تو خط خطی کردم

چه جوری می تونی اینقده بد شی

سکوت قلبت و بشکن و برگرد

نزار این فاصله بیشتر از این شه

نمی خوام مثل گذشته که رفتی

دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخته نبودن با تو

دور نبودنت و خط کشیدم

تازه م یفهمم اشتباهم این بود

چهره ی عشقم و اشتباه کشیدم

عشق تو دار و نداره دلم بود

اومدی دار و ندارم و بردی

بیا سکوتت و بشکن و برگرد

که هنوزم تو دل من نمردی

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سکوت و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

روزها می گذرند

می ترسم دنیا به پایان برسه و من در چشم تو جایی نداشته باشم

می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند

می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند

شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد

روزها می گذرند ساعتها لحظه ها اما بدون حضور تو

با یادت در کوچه باغهای تنهاییم نفس می کشم

روزها می گذرند و تو نگاه سردت را به من هدیه می کنی

ای کاش چشمانت هیچ گاه نگفته بود قصه دوست داشتن را

روزها می گذرند بدون حضور تو

آخر ای رویای هر شب من کی می آیی ؟

چقدر در بهار شکفتن دوباره منتظرت بمانم

خسته ام با یاد نگاهای همیشه منتظر با نگاهایت پاسخم را بگو

هر وقت دلتنگ می شویم به آینه ی گوشه ی اتاق نگاه می کنم

نمی دانم چرا رنگ چشمانمان همرنگ هم بود

تو گفتی دلهایمان هم رنگ چشمانمان است

آری تنها یادگار زندگیمان رنگ چشمانم بود

اما تو بگو حالا چرا دلهایمان یکی نیست

ای کاش چشمانمان همرنگ هم نبود

بیا که دیریست دلتنگم بیا نگاهای غریبم را پاسخ بگوی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :روزها می گذرند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

دوراهی

داری بی همسفر می ری، مسیر اشتباهات و

غبار بی کسی پوشوند، تموم رد پاهات و

بیا برگرد اون روزام و که، همدیگرو داریم

کی گفته آخر خطیم، کی گفته آخر کاریم

تو دستات و تکون می دی، همین جا آخر راه

داریم از هم جدا می شیم، داریم می ریم تو بی راهه

می ترسیدم از امروزی، که تو قلب کسی جا شی

دارم فردات و می بینم، محاله با کسی باشی

داری از اول جاده، دوراهی رو نشون می دی

از این لحظه جدا می شیم، تو دستات و تکون می دی

حالا من موندم و سایه ام که از تنهایی بق کرده

من و این نقطه ی پایان که دنیام و قرغ کرده

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دوراهی و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

دل عاشق

شب  است و ماه  دل مهتاب  تابانده  هر جارا

صدای رقص و آوازش چه مستان کرده دلهارا

به نورش  نور  بارانده  به جامش  باده  آورده

که  تا مستان  کند دل را  مخواباند  همی  مارا

خدایا  طول  ده این شب میاسای این دل عاشق

به  شورانش  ز نای  و بن میاور صبح فرد ارا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل عاشق و کلمات کليدي :شاکر شاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان مرد خوشبخت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

حافظه ضعیف

خوب به خودت نگاه کن

ببین چی داری از من

جز اینکه صد تا دنیا

فاصله داری از من

فاصله امون یه دنیاست

پس انتها نداره

ما  مال هم نمی شیم

تو روز و من ستاره

نه قلب تو بند منه، نه فکرمی همیشه

بیا به هم دروغ نگیم، اینجوری حل نمیشه

نه یاد من مونده نه تو، که قلب کی نحیفه

مسلما بیشتر از این، حافظه امون ضعیفه

مهم نبود از اول که آخرش چی میشه

نگفته ها زیاده، اما این آخریشه

هرکی بخواد می تونه، تو قلب تو بشینه

خوب به خودت نگاه کن، فرق من و تو اینه

نه قلب تو بند منه، نه فکرمی همیشه

بیا به هم دروغ نگیم، اینجوری حل نمیشه

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حافظه ضعیف و کلمات کليدي :محسن یگانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

به لطف می‏آمد

به لطف می‏آمد از دور،

حریرِ آبی به تن داشت،

به دست یک شاخه زیتون،

به دیده صدها سخن داشت.

سلام کردم، دویدم،

به دست دستش گرفتم:

هنوز جنبش به رگ‏ها،

هنوز گرمی به تن داشت...

«تو مرده‏ای، آه» گفتم،

«به سال‏ها پیش، مادر!»

نه بوی کافور می‏داد،

نه بسته بر تن کفن داشت.

به شاخ زیتون نگاهم خزید،

با خنده‏یی گفت:

«نشان صلح است، بستان!»

نگه فراروی من داشت.

گرفتم و گفتم: «آری،نشان...»

به ناگه سواری

رسید و دیدم که تیغی

نهفته در پیرهن داشت!

به تیغ برکند برگش

که «هان! بدک ترکه‏یی نیست:

برای تعزیر نیکوست...»

که دردِ طاقت‏شکن داشت.

گشود خورجین و... آن‏جا

که ترکه را کرد پنهان

کبوتری مرده دیدم

که گِردِ گردن رسن داشت!

به قهر می‏رفت مادر؛

نگاه می‏کردم از پی:

به شیوه‏ی سوگواران

حریرِ مشکی به تن داشت.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :به لطف می‏آمد و کلمات کليدي :سیمین بهبهانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

این یک راز نیست

فقط کافی است به آخرین دستاوردهای متخصصین مرکز ملی هدایت (ارتقاء) سلامت و رفتار شناسی توکیو توجه کنیم!

آنها میگویند:

1. هرگز سیگار نکشید و اگر میکشید ، نیمه آخر آن را هیچ وجه نکشید.

2. در حمام هیچگاه مستقیما زیر دوش آب گرم نفس نکشید. کلر یک قاتل تدریجی است.

3. هنگام شارژ موبایل ابتدا شارژر را به گوشی وصل کنید و سپس آن را به برق وصل کنید. بهتر است موبایل خاموش باشد.

4. چای بیشتر از یک روز مانده را اصلا ننوشید.

5. هنگام روشن کردن کولر اتومبیل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقیقه پنجره ها را باز بگذارید و در پمپ بنزینها کولر را خاموش نمایید.

6. غذای خود را بیشتر از یکبار در مایکروفر گرم نکنید و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بریزید.

7. با حیوانات خانگی تعامل مثبت داشته باشید. آنها ممکن است از خیلی از انسانها سالمتر و تمیزتر باشند. عوامل مشترک زیاد آنها با انسانها میتواند به شکل واکسن در بدن عمل کند.

8. هنگام غذا بین هرلقمه حداقل 1 دقیقه فاصله بگذارید و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشیدنی ننوشید.

9. هنگام حرکت اتومبیل، پنجره ها را تماما باز نکنید تا هوا بصورت باد وارد مجاری تنفسی نگردد.

10. لوازم آرایشی را بیشتر از 5 ساعت برروی پوست خود باقی نگذارید. سلولهای پوستی نیاز به تعرق و تنفس دارند. درمنزل نیز تا حد امکان از لباسهای گشاد ، راحت و باز استفاده نمایید.

11. موهای خود را بیش از یکبار در شبانه روز شانه نکنید.مراقب ورود شوره سر (حتی بصورت نامرئی) به چشمها و مجرای تنفسی خود باشید.

12. هنگام دویدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهدارید.هنگام نشستن و خوابیدن برعکس سر خود را پایین نگهدارید.

13. توجه بیش از حد به وزن، سودمند نیست. بدن انسان قادر است بصورت خودکار میزان ورودی، جذب و میزان دفع را تنظیم نماید و اشتهای طبیعی نیز متناسب با آن میباشد. هرچه قدر دوست دارید بخورید.

14. اگر نیاز مالی ندارید، لازم نیست روزی 8 ساعت کار کنید. بهترین تعداد ساعات کاری بین 5 الی 6 ساعت میباشد.

15. هرگز پشت مانیتور (های قدیمی) که روشن هستند قرار نگیرید. ضرر آنها از خیلی از دستگاههای عکسبرداری بیشتر است.

16. ورزش و تحرک در ابتدای صبح نه تنها سودمند نیست بلکه خطرناک نیز هست. سعی کنید آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بیداری و یا عصر انجام دهید.

17. توجه بیش از حد به امور سیاسی، ورزشی و اقتصادی برای سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات روانی میگردد.

18. معجزه جواهر آلات برای خانمها را فراموش نکنید. حتی اگر صرفا به دیدن آنها باشد.

19. هیچگاه به پهلو نخوابید. سعی کنید در جهت عمود بر محور مغناطیسی زمین بخوابید.




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :این یک راز نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

انگار مال من است

هیچ وقت ندیدمت و احساست رو درک نکردم

و شاید بیرحمانه پس خواندمت

از او خواسته ام بین خودمان قاضی شود

ولی نه برای حکم دادن

 تنها برای اینکه تو نیز به من حق دهی

ولی نمی دانم چرا همیشه غم تو را باور می کنم

چون تو

انگار مال من است

و امروز از کنج کلبه تنهایی ام برایت باریدم

خدای من نگهدارش باش

گوش به زنگ شادکامیش خواهم ماند

به او بفهمان همیشه نگرانش خواهم ماند

چون او از جنس من است و من شاید نزدیک تر از هرکس به او

دلش شاد

حتی بدون من!

دلم برایت تنگ است. نمیدانی من از حصار تنهایی خویش برای تو می نویسم .

من از قصه ها و دریاهایی مینویسم که تو فراموششان کرده ای .

از عشقی که بی هیچ آغازی به پایان رسید.

من از غروری می نویسم که قطره قطره چکید و از گونه های تب دار  و رنگ باخته به زیر پای رهگذران بی درد  بی صدا شکست

من هنوز همان پرنده تک نواز عشقم من هنوز همان قایق شکسته بی بادبانی هستم که ساحل را در روشنایی کم سوی فانوس عشق تو میبینم و حتی گاهی برای رسیدن به ساحل میگریم .

گوش کن صدای گریه اش را میشنوی ؟؟؟

صدای قلب پاره پاره ام را میگویم .

آخر تو میدانی با من چه کردی؟

تو قلبم را ربودی تکه تکه کردی , تو من را دزدیدی من در زیر فشار کفشهای تو شکفتم و شاید همان تازه گلی بودم که زیر چکمه های باغبان له شد .

من در جستجوی ابتدایی برای آغاز بودم و تو همیشه ابتدایی ترین واژه برای بیان انتها بودی .

من به دنبال دستی بودم برای دوباره روئیدن دوباره کاشتن و تو همیشه همان دستی بودی که شکوفه می چید .

تو همان احساسی بودی که هرگز بارور نشد و بعد از تو من همان کبوتر غمگینی بودم که نگاه مات و سردم عظمت درد بیکسیم را به تصویر می کشید وشکسته بال وخاموش در دام عشق تو اسیر ابدی ماندم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :انگار مال من است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

آدم ها

آدم ها کلا دو دسته ان، یا زرنگن یا ساده

ساده ها واسه زرنگ ها، سوژه ی سوء استفاده

یکی ساده است مثل من، همه اش فکر دیگرون

یکی زرنگه مثل تو، تو نخ کندن از این و اون

یه آسمون آبی، سقف اتاق منه

شب های من پر خورشید، مثل روزهام روشنه

آی ساده ها، زرنگا، که با هم قهرین همیشه

دنیا بدون خنده شوخی سرش نمی شه

فکر یه لقمه نونیم، فکر کرایه خونه

بابا اونی که اون بالاست، روزی و می رسونه

خودش روزی رسونه

لینک دانلود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آدم ها و کلمات کليدي :محسن یگانه