نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٣٠/٠٢/۸٩

نامه‌ات‌‌ به‌ دستم‌ رسید

نامه‌ات‌ که‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ کرد.

نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود که‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چکید و ناگهان‌ دیدم‌ که‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ که‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

هر جا که‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ که‌ نام‌ تو نور است.

نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.

گفتی‌ که‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر که‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.گفتی‌ که‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا کسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.

و گفتی‌ هر کس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد، عاشق‌ می‌شود.

گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اکسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ که‌ خاک‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد. و گفتی‌ که‌ از دل‌ کوچک‌ من‌ تا آخرین‌ کوچه‌ کهکشان‌ راهی‌ نیست، اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ کوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...

آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ که‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده، که‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است.

مبادا که‌ دیر شود، بیا برویم، من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نامه‌ات‌‌ به‌ دستم‌ رسید و کلمات کليدي :عرفان نظر آهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم . . .

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کلینیک خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

برای تو می نویسم

آیا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نویسم

برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هیچ گاه با

کوهها قهر نمی کنی

برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری و به

یاس به خاطر اینکه بوی یار را دارند احترام می گذاری

در تنهائی سرشار از حضور صمیمانه تو اینک من اعتراف میکنم

در این اتاق ساکت تاریک؛

هر گاه من نگاه تو را شعر می کنم

اگر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد

اگر فرصت نوشتن را از من بگیرند مثل درختی که به شوره زاری

دور تبعید شده باشد از ریشه خشک می شوم.

اگر کلمات از من بگریزند و من را تنها بگذارند از درون می گدازم

من شب و تنهایی را با کلمات دوست دارم.

برای تو می نویسم

آیا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نویسم

. برای تو که از همه بهارها به فروردین نزدیکتری

برای تو که از همه شادیهای زندگی به شعف و شادی نزدیکتری.

برای تو که پاییز را نیز دوست داری و زمستان را از خانه ات

نمی رانی . . .

عزیزم ، مهربانم جایت بیش از همه در کنارم خالیست ..

ای ساده ترین با من

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه

عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید

روزها می آیند و می روند، ابرها فرو می ریزند و گنجشکها پیر

می شوند .

من یقین دارم که اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی صدای

تو باز نکنم، هرگز با پرنده ها همسفر نخواهم شد.

هر شب در اتاق کوچم به یادت فانوسی می سازم و آن به دورترین

ستاره هدیه می دهم .

تو از صبح زیباتری و در ابتدای همه دفترهایم طلوع می کنی.

تو از همه خورشیدها بزرگتری

و در ابتدای همه آه هایم می درخشی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برای تو می نویسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

تو باور نکن اما من عاشقم

رفتن دلیل نبودن نیست

در آسمان تو پرواز می کنم

عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش

من بی زار از خود و کرده خویش

دل نامهربانم را بر دوش می کشم

تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم

 در اوج نیزار های پشیمانی

و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند

سلام می گویم

تو باور نکن اما من عاشقم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو باور نکن اما من عاشقم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

بی قرار توام

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بی قرار توام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

برای تو . . . برای اولین نگاه

سلام کردی

سلام کردم

و چه صادقانه بود اولین سلام

گرمی نگاهم را حس کردی؟

قلب عاشقم را چطور؟

و زبانی که ازشراره ی وجود تو به لرزه افتاده بود

یادش بخیر

نگاه های زیرکانه  تو

ودست پس زدن ها و پا پیش کشیدن های تو

اخم های تلخ تووتبسم هایی که دلت نمی خواست نشانش دهی

 و چه زیبا بود باران

و چه زیباتر بود چهره تو که ترنم باران آن را شسته بود

و این بود داستان اولین نگاه

نگاهی که آتش برجان من زد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برای تو برای اولین نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

باران

چیست این باران که دلخواه من است ؟

زیر چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا می کنم

قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائی رها،

می زند در موج حیرت دست و پا،

خود نمی داند که می افتد کجا !

در زمین،

همزبانانی ظریف و نازنین،

می دهند از مهربانی جا به هم،

تا بپیوندند چون دریا به هم !

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

هر حبابی، دیدهای در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی !

با تب تنهائی جانکاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش.

سیل غم در سینه غوغا می کند،

قطره دل میل دریا می کند،

قطره تنها کجا، دریا کجا،

دور ماندم از رفیقان تا کجا!

همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !

شاید از این تیرگی ها بگذریم .

ره به سوی روشنائی ها بریم .

می روم، شاید کسی پیدا شود،

بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

یافته ام ترا

در روزی همه آبی

همه هوای تازه

یافته ام ترا

صدایت را

نگاهت را

شگوهت را

و هر آنچه را که بتوان جای داد در واژه شعر

یافته ام ترا

ترا که همه فری و همه نازی

میخوانمت سبک بال

می خواهمت پر رمق

منی که از دیار خستگی ها گذر کرده ام...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یافته ام ترا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

قاصدک

قاصدک

شعر مرا از بر کن

بنشین روی نسیمی

که ز احساس  برون می آید

برو  آن گوشه باغ

سمت آن نرگس مست

که ز تنهایی خود دلتنگ است

و بخوان در گوشش

و بگو باور کن

یک نفر یاد تو را

دمی از دل نبرد ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :قاصدک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

عذاب آخر

از روزی که تو اومدی هم غم  هم اوج فروغ

چقدر میترسم که تو هم باشی فقط یه مشت دروغ

تو خوبی اما منه بد. عادت نکردم به خوشی

چه بد میشه اگه تو هم اونی که میگی نباشی

تو رو جون ستاره ها نایی ندارم بشکنم

اگه نمیخواهی بمونی بگو دلم رو بکنم

تو رو خدا جون گلها نخواه بره آب  از سرم

اگه میخواهی بازی کنی بذار برم بذار برم

کاشکی و شاید و اگه بن بست خوبه آخر

کاشکی نشه شاید بشه اگه بگم شاید نره

چه آدمها که اومدن  رفتن و ما  موندیم و بس

سهم من از حادثه ها فقط عذاب خاطره هاست

تو رو جون ستاره ها نایی ندارم بشکنم

اگه نمی خوای بمونی بگو دلم رو بکنم

تو رو خدا جون گلها نخواه بره اب از سرم

اگه می خوای بازی کنی تو رو خدا بزار برم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رضا صادقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

سکوت کردم

سکوت کردم

و این نگاه تو بود که بر قلب من شلاق می زد

سکوت کردم

خندیدی و باز نگاهم کردی

سکوت کردم

و این چشم های تو بود که من را فریفته خود کرد

و این تپش های قلب من بود که سکوتم را شکست

فریاد زد:بمان...!

بمان!

همیشه عاشق بمان...همیشه مجنون بمان

از خود عبور کن...که گذشت کلید ماندن است




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :سکوت کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

سرگرمی تو

سرگرمی تو

شده بازی با این دل غمگین و خستم

یادت نمیاد

اونهمه قول و قرارایی که با تو بستم

با اینهمه ظلم

تو ببین باز چه جوری پای اینهمه قول و قرار من نشستم

نشکن دلمو

بخدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز

نگو بی خبری

نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز

نگو بی خبری

نگو نمیدونی وقتی که نیستی

گریه شده کار این دل عاشق شب و روز...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سرگرمی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

سخنانی از ویلیام شکسپیر

شیطان برای رسیدن به مقصودش به کتاب آسمانی هم استناد می کند. ویلیام شکسپیر

--------------------

گوش هایت را به همه بسپار اما صدایت را به عده ای معدود. ویلیام شکسپیر

--------------------

به افکارت زبان نده. ویلیام شکسپیر

--------------------

ظرف که خالی باشد صدای بیشتری دارد. ویلیام شکسپیر

--------------------

دوران طلایی پیش روست نه پشت سر. ویلیام شکسپیر

--------------------

اگر اشکی داری آماده شو تا آن را فرو بریزی. ویلیام شکسپیر

--------------------

ماه زده [دیوانه]، عاشق و شاعر از یک قماشند: هر سه اهل خیال.ویلیام شکسپیر

--------------------

محتوای جاه طلبی به مثابه سایه رؤیاست. ویلیام شکسپیر

--------------------

هنوز هنری خلق نشده که افکار را از روی صورت بازسازی کند.ویلیام شکسپیر

--------------------

هر کس باید با شکیبایی نتیجه رفتارش را تحمل کند.ویلیام شکسپیر




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :سخنانی از ویلیام شکسپیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

ساکت نمون

ساکت نمون همیشه نازنینم

بهش بگو یه روز عزیزت بودم

دلت واسه اشکای من نسوزه

بهش بگو من همه چیزت بودم

چی شد چرا دستات داره می لرزه

نترس نمیزارم ازت جدا شه

بهش بگو عاشق چشمام بودی

بزار اونم وارد ماجرا شه

بهش بگو یه روز بهم میگفتی

یه لحظه بی من بمونی میمیری

بگو دوسم داشتی به قد دنیا

وقتی که دستاشو می خوای بگیری

اگه برات سخته بزار من بگم

می خوام بشه مثل خودم دیوونه

اون وقت لیاقت چشاتو داره

اگه بدونه و باهات بمونه

حتی اگه بشکنی پیش چشمام

تویه دلم همیشه سربلندی

به حرمت روزای عاشقانم

خوشحالم از اینکه داری می خندی

یه روز شدی تمام هرچی هستی

بی هوا اومدی به دل نشستی

عیبی نداره خوب من بگذریم

هرچی که ساختی خودتم شکستی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ساکت نمون و کلمات کليدي :رضا صادقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

دلت را بتکان

دلت را بتکان،
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…

دلت را بتکان،
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش …

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد…

و تمام آن غم های بزرگ…

و همه حسرت ها و آرزوهایت…

محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…

حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد...

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!

خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…

کافی ست؟!!

نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..

تکاندی...؟؟!!

دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!

حالا این دل جای "او" ست …

دعوتش کن ، این دل مال "او" ست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…

حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه،

مشتی خاطره و یک "او"...

خانه تکانی دلت مبارک ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دلت را بتکان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

حال قلبم زار زاره

دیگه از همه بریدم ، حال قلبم زار زاره

آرزوهامو فروختم ، مسیرم سمت مزاره

جاده غریب اشکام ، چراغ قرمز نداره‏

دعا کن بمیره چشمام ، تا دیگه هرگز نباره‏

حلقه ‏هاى انتظارم ، حالا از همه جدا شد

به چه سختى عشقو کاشتم ، با یه باد اونم فدا شد

گل اعتماد و له کرد ، دست هر کسى سپردم‏

خواب کشتن منو دید ، دل هر کیو که بردم‏

چى بگم وقتى یه رنگى ، واسه هیچکى آشنا نیست‏

به گوش کسى نخورده ، بى وفایى رسم ما نیست!!!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حال قلبم زار زاره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

تخم مرغ

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز... ای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری !!!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :تخم مرغ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

بی چراغی شبها

تنها در بی چراغی شبها می رفتم

دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود

تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها !

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم

آیینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند

درها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت

همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید

خوشه قضا رافشردم

قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست

میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بی چراغی شبها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

باز با من سخن از عشق بگو

ای سرا پا همه خوبی و وفا

به خدا محتاجم من

چو ماهی که ز دریا دور است

و شن گرم کنار ساحل

پیکرش را گور است ...

من تو را موج امید و وفا میخواهم

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل

مثل تصویر به آب

مثل آواز قدم های دو همراه به پل

من تو را چون عطش کوه به یک جرعه طنین می خواهم

من تورا مست و رها،

همچو یک تکه ی ابر،

مثل ذرات هوا می خواهم

من تو را ای نابترین شعر زمان،

من تو را ای روشنگر جان،

از سرا پرده ی دل تا نهان خانه ی جان می خواهم

باز با من سخن از عشق بگو.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باز با من سخن از عشق بگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

آتش و دود ، دریا و رود

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ،همواره همین بوده است

رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو آتش و من دودم ،دریا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است

بین تو و آیینه ،آیینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ،می آیم و می آیی

با گردش چشمانت افتاده به میدانت

انبوه شهیدانت ،تا باز چه فرمایی

بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت

چندی است که طوفانی است ،این دیده دریایی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آتش و دود ، دریا و رود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٠۶/٠٢/۸٩

شعری برای تو  _ 82

شاید این آخرین نامه من به تو باشد ، شاید . . .

به انتهای شب که می رسم

چیزی در درونم

انگار می میرد

آرام آرام ...

و خیالم کشیده می شود

در تاریکی

دیدگان تو

زمان می گذرد

و من

همچنان برای تو می نویسم

عجب برفی می آید

و من آوازم را

در سپیده برف پنهان می کنم

و بی تو

بی قرار می شوم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

مینویسم دوستت دارم

مینویسم دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
 
دوستت  دارم  چون  دوستت دارم…




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مینویسم دوستت دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

ای مهربان تر از باران

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی ، باران باش!

همین برای هفت پشت روییدن گل کافی ست، چه سرخ،چه سبز و چه غنچه!

تقدیم به کسی که...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :ای مهربان تر از باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

کریستف کلمب

اگر کریستف کلمب ازدواج کرده بود ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای باید وقتش را به جواب دادن به همسرش در مورد سوالات زیر می گذراند:

- کجا داری میری؟

- با کی داری می ری؟

- واسه چی می ری؟

- چطوری می ری؟

- کشف؟

-برای کشف چی می ری؟

- چرا فقط تو می ری؟

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

- می تونم منم باهات بیام؟!

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

- بده لیستو ببینم!

- حالا کِی برمی گردی؟

- واسم چی میاری؟

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی? اینطور نیست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!

-  من هنوز نمی فهمم مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

- اصلا من می خوام باهات بیام!

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

- واسه چی؟خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :کریستف کلمب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

مجنون لیلی

کنار سیب و رازقی

نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی

بی خبر از دلبستگی

عاشقم

ابر شدم صدا شدی

شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی

عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من

آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو

گمشده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو

گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر

در کوچه های دربه در

مست و پریشون و خراب

هر آرزو نقش برآب

شاید که روزی عاقبت

آروم بگیرد در دلم

کنار هر ستاره ای

نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی

بیخبر ازدلدادگی

عاشقم

ماه شدم ابر شدی

اشک شدم صبر شدی

برف شدم اب شدی

قصه شدم خواب شدی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مجنون لیلی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

واژه هایم خسته اند

واژه هایم خسته اند و اگر واژه ی دل نواز و زلال نام تو نباشد،نمی توانم شبیه باران بشوم و تن از خستگی برهانم وقتی حضور داری در خلوت کوچک من،

وقتی تو دست های ساکتم را از سمفونی باران می انباری، وقتی دل ناموزون مرا به آهنگی اصیل می خوانی، احساس می کنم گوش جهان آغشته به صدای ترنم تو است و من می توانم ، می توانم با رگه های نور و صدا ریسمانی بسازم تا مرا به هر آنچه که می خواهم برسانند به تو !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :واژه هایم خسته اند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیش از اینها

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه ها ی برجش از عاج و بلور

برسر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش

سیل و توفان، نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او، آفتاب

برق تیغ و خنجر او، ماهتاب

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا، در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
 
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیج معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

برسرم باران گُرزِ آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده خشم خدا...

نیت من، در نماز و در دعا
 
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از برکردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حلّ صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود
 
تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست ؟

گفت: اینجا خانة خوب خداست !

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

باوضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد
 
گفتمش: پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت: آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می توان در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صدهزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

بازبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پیش از اینها و کلمات کليدي :قیصر امین‌پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

من ترانه می سرایم

من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های من اشک است و بی قراری

یک بغل از ارزوهای محالی

تا ابد چشم انتظاری

فکر پایان و جدایی

ترسم از این است که شاید

در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی

من ترانه می سرایم

در ترانه هایم اما

 گاه گاه ازباتو بودن می سرایم

از نگاهت می سرایم

از صدایت می سرایم

گاه گاه حس می کنم من

ازجدایی ها سرودن باطل است

مینویسم با تو هستم

با تو بودن می سرایم

افتاب و ماهتاب هم از برایم

یک ترانه می نوازند

من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های تو

من نمی دانم

نمی دانم

چه سوزیست

من نمی دانم چه لحنیست

کاینچنین ارام و ساکت اشک میریزم

با صدای سازت اما من

 تمام هستی ام را می سرایم

زندگی را می رهانم

عشق را می پرورانم

من برای تو ترانه می سرایم

تو فقط اما ترانه می نوازی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من ترانه می سرایم



 

نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

آرزو مى‌کنم که عاشق شوى

برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى

و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد

و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آرزو مى‌کنم که عاشق شوى و کلمات کليدي :ویکتور هوگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیک نیک لاک پشتها

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت، خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گرچه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :پیک نیک لاک پشتها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

گرفتارم

خدایا من به عشق او گرفتارم گرفتارم

من از درد غریب دل خبر دارم خبر دارم

خدایا بال و پر بشکست و پر زد در غبار غم

ولی تا زنده ام نازش خریدارم خریدارم

چه بی رحمانه ترکم کرد و اشکم داد و بی تابی

شدم تنها پرید از شاخ خشک تک سپیدارم

من از روز وداع تلخ او از سرزمین دل

برای قلب بیمارم عزادارم عزادارم

منی که رفت از کف اختیارم چون بدیدم او

کسی که با صدایش در سکوتم غصه می کارم

کسی که اشک لرزان مرا نادیده رفت آخر

دو چشمان سیاهش شد دلیل رنج و آزارم

کسی که بوسه می زد بر لبم هر دم به آرامی

خودش روزی جدایی پیشه کرد و گریه شد کارم 

زمانی در غرور حس گرم بودنم با او

ولی حالا میان این و آن درمانده و خوارم

به فریادم رس ای درمان ناچاران دلداده

طلب گر می کنم یاری شب و روز از تو ناچارم

به دار آویخت این چشمان محکوم نگاهش را

روان شد سیل خون دل از آن چشمان بر دارم

نمیداند که با بگشودن صندقچه ی قلبم

چه بی پروا هویدا کرده مروارید اسرارم

ولی من تا بهار آید دل از باران صفا گیرد

به عشق او به عهد خود وفادارم وفادارم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گرفتارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

مرا رها مکن

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود

عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی

حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب

 یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد

شرابی که از آن افشرده ام دنیایی را مست میکندودیگری را می کشد

مرا رها مکن




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مرا رها مکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
 
اندوه من مانند همه چیزهای زنده،بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد،وسرشار از شادی های شگرف.
 
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم،وجهان گرداگردمان را هم دوست میداشتیم،زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن میگفتیم، روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند،زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم آواز میخواندیم،همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش میدادند،زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بودوآهنگ هامان پر از یادهای شگفت.

هرگاه من و اندوهم با هم راه میرفتیم،مردمان ما را با چشمان مهربان مینگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند،زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم.
 
ولی اندوه من مرد،چنان که همه چیزهای زنده میمیرند،ومن تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
 
اکنون هرگاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین می آید.
 
هرگاه آواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
 
هرگاه هم در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمی کند.
 
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی میگویند((ببینید،این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است))




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هنگامی که اندوه من به دنیا آمد و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

گفتگوها دارم

گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم

واژه ها دارم در سر که اگر...

خلوتی بود و دلی بود ترا می گفتم

دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم

گوش کن گوش...

ترا می گویم

تو که همدردی و همدل

تو که معنای بهاری و بهاری و بهار

همزبانی

و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت

این قدر هست که از جنس منی و همزبانی

می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم

عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را

و بگویم

تو بدانی که چه می گویم

و بگویم: صد سال بهتر از این...

و نخندی به امیدی که مراست

و بدانی که بهار

سایه سبز خدا در قفس امروزست.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :گفتگوها دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

فرشته ها

ساده  و بی آلایش

با سلام

و احترام

به تمام  فرشته ها

یادتان هست اولین سلام را

با تمام سادگی هایش

با تمام عشق هایش

یادتان هست شب های عاشقی

شب های جوانی

شب های ستاره بازی با چشمان شما

سکوت سرشار از نا گفته هاست را یادتان هست؟

زیر درخت سرو عاشقانه ها،،،،،یادتان هست؟

بیدمجنون،من،شما،یادتان هست؟

یاد آن روزها بخیر

و این سان بود که فرشته ای اولین راه را گشود

و این گونه بود که فرشته ها آمدند و رفتند

اما آن برق نگاه ساده و صادق دیگر نبود

اولین جرقه را فرشته اول زد

و آتشی که گرمای آن مرهم روزهای سرد بود

راه معلوم بود اما سرانجام نا معلوم

راست است که می گویند هر بچه ای فرشته ای همراه خود دارد

فرشته ها به او حرف زدن

راه رفتن و عشق ورزیدن

متنفرشدن

بزرگ شدن

ودیدن را یاد دادند...دیدن آنچه باید دید

وسرانجام آخرین فرشته آمد

فرشته ای که می توان در سایه ی او تا آخرین نفس آرام گرفت....!

و چه زیباست دنیای فرشته ها

دنیای عاشقانه ها




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فرشته ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

عیب کوچک

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر از پیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.

همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سومتان ازدواج کنم!

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و

با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عیب کوچک و کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

سر از این عشق بر نمی دارم

شراب خواستم...

گفت : " ممنوع است "


آغوش خواستم...

گفت : " ممنوع است"


بوسه خواستم...

گفت : " ممنوع است "


نگاه خواستم...

گفت: " ممنوع است "


نفس خواستم...

گفت : " ممنوع است "

حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد  با هر چه بوسه ،  سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد .

تمام تمنای من اما

سر برآوردن از این گور است

تا بگویم هنوز بیدارم...

سر از این عشق بر نمی دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :سر از این عشق بر نمی دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

سخنانی از ویلیام شکسپیر - بخش دوم

نه خوب است و نه بد؛ فکر ماست که از آن خوب یا بد می سازد. ویلیام شکسپیر

------------------------------

زندگی به اندازه یک داستان تکراری که گوش گنگ مرد خواب آلود را می آزارد خسته کننده است.ویلیام شکسپیر

------------------------------

مثل امواج که به سوی ماسه های ساحل شتابانند لحظات ماست که برای رسیدن به پایان بی­قرارند. ویلیام شکسپیر


------------------------------

ای خدا، ای خدا! تا کی اسیر پلیدی [ناشی از] دروغ بمانیم. ویلیام شکسپیر

------------------------------

عشق جوانتر از آن است که بداند وجدان چیست. ویلیام شکسپیر

------------------------------

دختران هیچ نمی خواهند جز شوهر و وقتی به دست آوردند همه چیز می خواهند. ویلیام شکسپیر

------------------------------

هر که سرگیجه دارد فکر می کند دنیا دور خودش می چرخد. ویلیام شکسپیر

------------------------------

آدم ها پنجره را به روی طلوع خورشید می بندند. ویلیام شکسپیر

------------------------------

غرورم با ثروتم از دست رفت. ویلیام شکسپیر

------------------------------

چه غم شیرینی است جدایی. ویلیام شکسپیر

 




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :سخنانی از ویلیام شکسپیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیشانی بختم

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
 
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
 
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پیشانی بختم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

آسوده و بی درد

هیچ مردی در جهان آسوده و بی درد نیست

ور کسی آسوده دارد دل همانا مرد نیست

دردمندان خود نمی دانند قدر درد خویش

زان که بالاتر ز بی دردی به عالم درد نیست

کشتی افتادگی باید نه تیغ کبر و ناز

ورطه عشق است اینجا عرصه ناورد نیست

حسن لیلی بیشتر کس را کند مفتون ولی

یست عاشق هر که چون مجنون بیابان گرد نیست

در زجاج چشم بد بین است عکس تیرگی

ورنه اندر جوهر مرآت امکان گرد نیست

بر گل رخسار یار من عرق بنشسته است

این شمیم راحت افزا بوی ماءالورد نیست

نسیت گر پروانه بلبل هست از او خون گرم تر

هیچگه بازار حسن گلعذاران سرد نیست

دستیارانند او را زلف و ابرو ،خط و خال

نرگس مست تو در تسخیر دل ها فرد نیست

صرف تا کی کردنش در صحبت نابخردان

عاقلا عمر گرامی گنج باد آورد نیست

از سر و جان عابد!دل بر گرفتن لازم است

عاشقی تنها به اشک سرخ و روی زرد نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آسوده و بی درد و کلمات کليدي :محمد عابد تبریزی