نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

١٩ UP جدید* ١٨/١١/۸٩ (بعد از ۴٢ روز)

شما یادتون نمیاد - 4

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود




کلمات کليدي :دفتر خاطرات و کلمات کليدي :شما یادتون نمیاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید

- فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته
" از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . 54 ساله

- فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی
دستت تو جیبته روی یخ راه بری . 12 ساله

- فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد
بدون آنکه به زنت بگویی " دوستت دارم" . 61 سال

- فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،
آن را به نحو احسن انجام می دهم . 48 ساله

- فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

- فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند
ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. 20 ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه
" حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه" . 7 ساله

" در زندگی فهمیده ام که""

- فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که
آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله

- فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند
هرگز اتفاق نمی افتند . 64 ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ،
من می ترسم . 5 ساله

- فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک
"زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند . 72ساله

- فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ،
نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

- فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم
زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله

- فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل
و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

- فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری ،
باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . 29 ساله

- فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم
ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. 29 ساله

- فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. 31ساله

- فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده

- فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست...
اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! 27 ساله

- در زندگى فهمــیده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم....
خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیتها و مراحل مختلفه زندگیم
تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم.

- هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى
تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم. 42 ساله

- فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد
بلکه از ان رد می شود. 50ساله

- فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه
و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. 35 ساله

- فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید
بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی ! 36 ساله

نقل قولهای از افراد متفاوت از کتاب راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

هویت ناشناخته

چندی پیش روزنامه ها از قول رئیس سازمان میراث فرهنگی گفتند که «مارکوپولو» جاسوس بوده است
 
به دنبال افشای این حقیقت ، روسای سازمان های دیگر نیز سریعا دست به کار شدند و تحقیقات گسترده ای را انجام دادند که نتایج زیر حاصل این تحقیقات می باشد:

گوریل انگوری تولید کننده مشروبات الکلی بوده است .

پسر شجاع عامل انتحاری بوده است .

پلنگ صورتی تئوریسین انقلاب رنگی بوده است .

گربه سگ حاصل روابط نامشروع بوده است .

علاء الدین سلطنت طلب بوده است .

پت و مت عامل اصلی فرار مغزها بوده اند .

پینوکیو دروغگو و عامل نشر اکاذیب بوده است .

بارباپاپا استاد تغییر چهره و کلاهبرداری از این طریق بوده است .

سیندرلا سرکرده باند اغفال پسران پولدار بوده است .

تام بند انگشتی بعنوان یک وسیله جاسوسی در خدمت سازمان های موساد و سیا بوده است .

مهاجران باند ورود مهاجران غیر قانونی به کشور بوده اند .

ملوان زبل توزیع کننده مواد دوپینگی و نیروزا بوده است .

جیمبو عامل اصلی سوانح هوایی کشور بوده است .

جودی آبوت سرکرده جنبش های دانشجویی و تجمعات بدون مجوز دانشجویان بوده است .

میتی کمان مامور مخصوص سازمان سیا جهت جمع آوری اطلاعات محرمانه از نقاط مختلف کشور در پوشش سفرهای استانی بوده است .

دخترک کبریت فروش مواد فروش بوده است .

سوباسا اوزارا دلال بازیکن و دوپینگی بوده است .

سفید برفی و هفت کوتوله باند اغفال و سرقت اموال مردان هوسران بوده اند .

شرک اغتشاش طلب بوده است .

شنل قرمزی لیدر تماشاگرنماها و عامل برد تیم محبوبش در دربی پایتخت بوده است .

دکتر ارنست جاعل مدارک تحصیلی دوره دکتری بوده است .

پسرخاله مافیای نان و نفت بوده است .

یوگی و دوستان هواپیما ربا بوده اند .

تام و جری اخلال گران در نظم و امنیت عمومی بوده اند .

تارزان جزو گروه القاعده بوده است .

کاکرو یوگا ناقض منشور اخلاقی فدراسیون فوتبال بوده است .

شلمان توزیع کننده غیرمجاز قرص های خواب آور و مواد بیهوشی بوده است .

ای کیو سان مغز متفکر باندهای سرقت بوده است .

بیگلی بیگلی به جرم حمل بار بیشتر از حد مجاز با خودروی شخصی تحت تعقیب بوده است .

نمو از کانون خانواده فراری بوده است .

هانسل و گرتل ترویج کننده فرهنگ اسراف نان در جامعه بوده اند .

ماسک توزیع کننده ماسک بین اغتشاشگران جهت جلوگیری از شناسایی شدن آن ها بوده است.

داداش کاییکو زورگیر بوده است .

اسکوروچ مفسد اقتصادی بوده است .

زهره و زهرا توزیع کننده عکسهای براد پیت ، کریستین رونالدو و محمدرضا گلزار در مدارس دخترانه بوده اند .

زورو بخاطر حک کردن بدون مجوز تبلیغات خود در سطح شهر تحت پیگرد قانونی بوده است .

تسوکه قمه کش حرفه ای بوده است .

جادوگر شهر از اجیرشده تعدادی از سرمربیان تیم های فوتبال جهت تغییر نتایج لیگ بوده است .

پروفسور بالتازار رئیس لابراتوار ساخت قرص های روانگردان و مواد مخدر شیمیایی بوده است .

سوپر من توزیع کننده فیلم های غیرمجاز ( 18+ ) بوده است .

پرین و مادرش باند تهیه و توزیع عکس های غیراخلاقی بوده اند .

برادران دالتون محارب و مفسد فی الارض بوده اند .

شنگول و منگول بزغاله های ترنس ژن ( تراریخته ) موسسه رویان و بی پدر و مادر بوده اند .

بزبز قندی مافیای قند و شکر بوده است .

شوالیه های عدالت خواستار سهم بیشتری از سود سهام عدالت بوده اند .

گربه نره عامل توهین به جامعه مردان بوده است .

شیپورچی سخنگوی احزاب مخالف بوده است .

کار و اندیشه مبلغ اندیشه کمونیستی در جامعه بوده اند .

سارا کورو به تذکرات گشت ارشاد بی توجه بوده است .

لاک پشت های نینجا عامل نزاع های دسته جمعی بوده اند .

مخمل بنیانگذار انقلاب های مخملی بوده است .

رابینسون کروزو مدعی مالکیت جزایر سه گانه بوده است .

روباه مکار سرشاخه یک شرکت هرمی بوده است .

بچه های مدرسه والت خواستار ترویج ازدواج موقت بین دانش آموزان بوده اند .

پدر ژپتو فاقد صلاحیت لازم برای تربیت فرزندش بوده است .

نل دختر فراری بوده است .

لازم به ذکر است که پرونده اوگی ، مورچه زی  ، پو ، سایمون ، رامکال ، گربه گارفیلد ، السون و ولسون ، اسپیرو و فانتازیو ، پاریکال ، دیو و دلبر ، بامبی ، تام سایر ، میشکا و موشکا ، فلیکس ، والاس ، آناستازیا ،میشا ، مامفی و بلیک و مولتیمر نیز در حال بررسی است و نتیجه تحقیقات در زمینه جرایم ارتکابی این متهمان هم به زودی منتشر خواهد شد




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :هویت ناشناخته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

یادمان باشد که

لحظه‌هاست که آدمی را هیچ و پوچ می‌کند.

لحظه‌هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می‌کند.

لحظه‌هاست که عمر ما را به پایان می‌رسانند.

و لحظه‌هاست که انسان را فریب می‌دهند.

بیایید از پس لحظه‌ها بگریزیم.

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.

این‌گونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی راه ما نیست.

و از همین لحظه لذت ببریم... نه به امید لحظه بعدی . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :یادمان باشد که




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

جواب

جواب سلام را با علیک بده

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت

جواب ترس را با جرأت

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب زشتی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب همدلی را با رازداری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب اعتماد را بی ریا

جواب بی تفاوت را با التفات

جواب یکرنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض

جواب خواهش را بی غرور

جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

و جواب عشق چیست جز عشق؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز می گردد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جواب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

آنکس که بداند و بداند

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

درکشورما وضع چنین است بدانید

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند     

برپست ریاست ابدالدهر بماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آنکس که بداند و بداند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

عشق تنها یک قصه است

در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد

در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی

در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد

در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی

در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق تنها یک قصه است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ، که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل

الف ، لام ، میم از لبم می تراود

چنان گرم عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی بر آید

اجابت ز ِ هر یاربم می تراود

ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :الفبای درد از لبم می تراود و کلمات کليدي :قیصر امین پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

هوا کم است

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هوا کم است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

کاش می شد

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش می شد و کلمات کليدي :کیوان شاهبداغی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

کاش سکوت نمی کردم

کاش سکوت نمی کردم

کاش با صدای رد برق سرم را بالا برده بودم

که می دیدم چه خبر است

اما دیگه دیر شده

باران باریده!

و اسمان لبخند رنگی میزند

ولی برای من نیست

دیر شده!

نتونستم

کم اوردم

اما

مگه من نبودم، دنبال آسمان پس چرا ؟

حالا بارون امده ولی من چتر دارم

اما دوستم زیر بارون

اسمان او را دوست دارد

خودش به من گفت

من باروم نمی شد

دوستم بی خبراز دل من گفت:

دستو قلاب کن من می خوام برم اون بالا

نمیدونم دستم طاقت دارد

تا نگه دارد

دلم نیود، آسمون مشتاقش بود

قلاب کردم

کی فکرشو می کرد من عاشق آسمون نقره ای باشم

ولی اسمون عاشق...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کاش سکوت نمی کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

ققنوس شعر من

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 
من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
 
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
 
انسان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ققنوس شعر من و کلمات کليدي :محمد علی بهمنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

عشق چیست

به کودکی گفتند :عشق چیست؟
گفت : بازی
 
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی
 
به جوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : پول و ثروت
 
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
گفت :عمر
 
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
 
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت : از من خوشبو تره
 
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت :از من زیبا تره
 
به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره

به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟
گفت نگاهی بیش نیستم
 
اگر از شما بپرسندعشق چیست ؟
شما چه میگویید؟؟؟
 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عشق چیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

رخ دوست

من برای  رخت  ای  دوست  جهان  را بازم

جان وشان و سیم و زر،خرد و کلان را بازم

جان و تن هیچ که هر نام و نشان دارم  دست

دلبرم   من  به   رضایت   همگان  را  بازم

من  برای عشق  تو گر  بدهی   ذره   ز  آن

هرچه در عالم هستی، انس و جان  را بازم

گر بگیری تو دو دستم از سرآغاز و  الست

تا   ابد  من  از  برایت   دیگران   را  بازم

به  تو ای  دلبر دل   گر تو   شوی  دلدارم

من  کران تا  به کران تا   بیکران را  بازم

در  تمنا  و  رجا   و هر  نیایش   یا    دعا

هدفی  جز  تو ندارم   تا که  جان  را  بازم

ای  رؤوف  و ای رحیم  و ای  نیاز کاینات

تو نظر کن من فدایت  ما ل و شان را بازم

به تو ای دوست قسم من به جوی لطف ز تو

حاضرم کون و مکان ،دهر و زمان را بازم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رخ دوست و کلمات کليدي :شاکر شاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

سخنانی از بزرگان

اگرنمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید

(( اگر نمی توانی درخت باشی ،بوته باش ))
  
اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن

اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود در این دنیا برای همه ما کاری هست

کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست ، چندان دور از دسترس نیست

اگرنمی توانی شاه راه باشی ، کوره راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

هر آنچه که هستی، بهترینش باش!




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :داگلاس مالوچ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

باورم شده بود

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی ، گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،از انگشتان ِ دست بیشتر نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانم تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

همراه همیشه ی نجات و نجابت!

حالا دستهایت را به عنوان امـانــت به من بده!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :باورم شده بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

بالهای خیال

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال

به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست

که دوست جان کلام مناست در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت

به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال
 
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم

بشوق توست که تکرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی

که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز

نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال
 
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
 
بگو رسیده بیفتم به دامنت یا کال ؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن

مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی
 
به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام

کدام قله نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی؟ که سفرکردن از هوایت را
 
نمی توانم حتی به بالهای خیال




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بالهای خیال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

اندک ، اندک

اگر اندک ، اندک . . .

دوستم نداشته باشی


من نیز تو را

از دل می برم اندک ، اندک . . .

اگر

یکباره فراموشم کنی

در پی من نگرد

زیرا

پیش از تو فراموشت کرده ام




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :اندک ، اندک و کلمات کليدي :پابلو نرودا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

آخرین زمزمه

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 
تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
 
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آخرین زمزمه و کلمات کليدي :محمد علی بهمنی