٢٠ UP جدید* ٢١/٠١/۸٩
شعری برای تو _ 81
امروز خوبم
ترانه می خوانم
گیتار می زنم
می خندم
پنجره را باز می کنم
بوسه می فرستم
و اتاقت را
پر از گل می کنم
تو هم می خندی
شادِ شاد
کوچه لره سو سب میش - کوچه ها رو آب پاشیدم
برای اینکه مفهوم این ترانه رو خوب بتونین درک کنین لطفا به ٧٠ - ٨٠ سال قبل برگردین ، همون موقعها که کوچه هاخاکی بودو هرکس دم خونه خودش روآب وجارو میزد،سماور برقیی نبود و . . . )
دانلود آهنگ بااجرای رشیدبهبودف
کوچه لره سو سب میش - کوچه ها رو آب پاشیدم
کوچه لره سو سب میش ، کوچه لره سو سب میش
( کوچه ها رو آب پاشیدم ، کوچه ها رو آب پاشیدم )
یار گلنده توز اولماسن ، یار گلنده توز اولماسن
( وقتی یار میاد گردو خاک بلند نشه ، وقتی یار میاد گردو خاک بلندنشه )
ائله گلسین ائله گدسین ، ائله گلسین ائله گدسین
( ،همونجوری بیاد {با ناز وآروم } همونجورهم بره ، همونجوری بیاد { با ناز و آروم}همونجورهم بره )
آرامزدا سوز اولماسن ، آرالخدا سوز اولماسن
( بینمون حرف و حدیث { گلایه } نباشه ،بینمون حرف و { گلایه } نباشه )
ساما وارا اوت سالمشام ، استکنه قت سالمشام
سماور رو ذغال گذاشتم ، استکان رو قند انداختم )
یارم گدیب تک قالمشام ،یارم گدیب تک قالمشام
( یارم رفته تنها مونـــــــــــدم ، یارم رفته تنها مونـــــــــــدم )
نه شیرین دیر یارن جانی ، نه عزیزدی یارمن جانی
( چه شیرینه جان یار ،چه شیرینه جان یار )
پیاله لر ایرفده دیر ، پیاله لر ایرفده دیر
( پیاله ها رو طاقچه ،پیاله ها رو طاقچه )
هربیری بیر طرفده دیر ، هربیری بیر طرفده دیر
( هرکدوم یکطرفه {درهم وریخته } ، هرکدوم یکطرفه {درهم وریخته } )
یارم گدیب بیرهفته دیر ، گورممیشم بیر هفته دیر
یارم یه هفته است رفته ، یه هفته اس ندیدمش )
نه شیریندیر یارن جانی ، نه عزیزدیر یارمن جانی
( چه شیرینه جان یار ، چه شیرینه جان یار )
نه شیریندیر یارن جانی ، نه عزیزدیر یارمن جانی
( چه شیرینه جان یار ، چه شیرینه جان یار )
دانلود آهنگ بااجرای رشیدبهبودف
نامه به تو
توضیح : این شعر بروی برخی از وبلاگها به صورت ناقص منتشر شده بود ، که با لطف سراینده اثر نسخه کامل رو در اختارم قرار دادند که با اجازه خودشان منتشر نماییم.
با شکر از ساسان توکل
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی ِ انتظار ِ پیوستن ِ به تو چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوری ات را بر سردر ِ خانه نوشته اند
و من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام
چه بسیار است دو رویی ها، فراموش کردن ها و گسستن ها
و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
خاستگاه من کجاست که من آن جا غنودن خواهم
من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام ...
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
ساسان توکل - 1383
سماور
این سماور جوش است
پس چرا میگفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دَم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چایِ تو دم بکشد
شعلهاش را کم کن
دستهایت
سینی نقرهی نور
اشکهایم
استکانهای بلور
کاش استکانهایم را
توی سینی خودت میچیدی
کاشکی اشک مرا میدیدی
خندههایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجانِ دلم
چایی داغ بریز
سخنانی از ویلیام شکسپیر
زندگی داستانی است که یک ابله تعریف می کند؛ پر از غوغا و هیاهو اما نامفهوم.ویلیام شکسپیر
------------------------------
زندگی کمدی است برای کسی که فکر می کند و تراژدی است برای کسی که احساس می کند. ویلیام شکسپیر
------------------------------
اگر غبطه خوردن به عزت و شرافت گناه است پس من مجرم ترین روح زمینم. ویلیام شکسپیر
------------------------------
چیزی نداشته باشی؛ چیزی برای از دست دادن نداری. ویلیام شکسپیر
------------------------------
ظن و گمان همیشه در کمین ذهن گناه آلود است. ویلیام شکسپیر
------------------------------
جهنم خالی است چون همه دیوها اینجا هستند. ویلیام شکسپیر
------------------------------
مگر پرتو شمع تا کجا می رسد؛ مرگ خوب هم در این دنیای حرف نشنو همین قدر می درخشد. ویلیام شکسپیر
------------------------------
من در قید خوشنودی تو، با جوابی که می دهم، نیستم. ویلیام شکسپیر
------------------------------
اگر انجام دادن، به اندازه دانستن نیک از بد آسان بود، نمازخانه ها کلیسا بودند و کلبه درویشان قصر پادشاهان. ویلیام شکسپیر
------------------------------
اگر توانستی با نگاه به بذرهای زمان بگویی کدام جوانه می زند و کدام نمی زند، بعد با من حرف بزن. ویلیام شکسپیر
دوری نمی گذارد برای گیسوانت جشنی بر پا کنم
که گیسوانت را یک به یک شعری می باید
ستایشی می باید
تک تک گیسوانت را می شناسد قلبم
انگاه که در گیسوانت محو می شوم فراموشم مکن
به خاطر بیاور که دوستت دارم
مگذار درین دنیای تاریک گم شوم
موی تواین سیاهی زیبا
همچون بال کلاغان راه را نشانم خواهد داد
به شرط انکه فاصله انها را دریغ نکند
ماه من، غصه چرا
ماه من، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد
یا زمینی را که دلش، از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید ،زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشهایات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد
او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد، همه
غرق شادی باشد
ماه من
غصه اگر هست، بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزهزاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی میخواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟
حافظ در عصر جدید
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی !
وجود دارند
شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی
اما وجود دارند مردمانی که زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد
آنها خوب می پوشند
خوب مخوابند
آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند
غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند
و غالبا احساس خوبی دارند
وقتی مرگشان فرا رسد
به مرگی آسان می میرند ، معمولا در خواب
شما ممکن است باور نکنید این را
اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند
اما من یکی از آنها نیستم
اه.....نه....من نیستم یکی از آنها
من حتی به آنها نزدیک هم نیستم
آن ها کجایند و من کجا
و هنگامی که شادی من به دنیا آمد
هنگامی که شادی من به دنیا آمد،اورا در بغل گرفتم و روی بام فریاد زدم:ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید،زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب میخندد بنگرید .
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار میزدم- ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم،نه هیچ کس سراغی ازما گرفت و نه هیچکس به دیدن ما آمد.
آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مرد.
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم.
ولی یاد یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و برده دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکه هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعه پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی . . .
مردم ما
مردم ما ، زندگانی را
از صدای باد می گیرند
مهربانی و محبت را
از پرستویاد می گیرند
مردم ما ، با صدای آب
غصه را از قلب می شویند
چشمه را وقتی که می بینند
یک سلام گرم می گویند
مردم ما ، شاپرک ها را
مثل گل ها دوست می دارند
روی سنگ کوه ها هم حتی
دانه های عشق می کارند
مردم ما ، دوستی ها را
مثل بوی یاس می دانند
با گروه کبک ها در کوه
هم صدا ، آوازمی خوانند
مردم ما ، مهربان هستند
در ده ما زندگی زیباست
مثل شبنم روی یک گلبرگ
آسمان در چشمشان پیداست
ستاره
یه روز تو زندگیم بودی ، همین جا ، رو به روم بودی ، اما آرزوم نبودی
فکر می کردم از آسمون ، باید بیاد یه روزی اون ، تا آرزوم بشه تموم
یه اشتباهی کردمو ، دل تو رو شکستمو ، نمی بخشم خودمو
حالا پشیمون شدمو ، می خوام تو باشی پیشمو ، حق داری که نبخشیم
شرمندتم که ستاره داشتمو ، دنبال اون می گشتمو
شاکی از این بودم که من ، ستاره ای ندارم
ستاره بود تو مشتمو ، تکیه می داد به پشتمو
احساسشو می کشتمو
احساستو می کشتم
شرمندتم که ستاره داشتمو ، دنبال اون می گشتمو
شاکی از این بودم که من ، ستاره ای ندارم
ستاره بود تو مشتمو ، تکیه می داد به پشتمو
احساسشو می کشتمو
احساستو می کشتم
حرف کــویر
کـاش آسـمان حرف کــویر را می فهمیـد
و اشـک خود را نثـار گـونه های خشـک او میکرد
کـاش واژه حقیـقت آنقـدر با لبـها صمیـمی بود
که بـرای بیـان کردنـش به شهـامت نیـازی نبود
کـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند که دعاها،
قبل از پایـین آمدن دستها مستجـاب میشد
کـاش شـمع،حقیـقت محبت را در تـقلای بـال پرسـوز پـروانه می دیـد
و او را بـاور می کـرد
کـاش مهتـاب، با کـوچه های تاریـک شب آشـنا تر بود
کـاش بهار آنقـدر مـهربان بود
که داغ را بدسـت خـزان نمی سـپرد
کـاش فـریاد آنقـدر بی صدا بود
که حـرمت سـکوت را نمی شـکست
کـاش در قامـوس غصـه ها، شـکوه لبـخند در معـنی داغ اشـک گـم نمی شد
و ای کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید .
چشمهای من
چشمهای من به جای دستهای تو
من به دستهای تو آب میدهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم
ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز خواهیم شد.
پنجره
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی است
خواب گل مهتابی است
ای نهایت در تو، ابدیت در تو
ای همیشه با من، تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
ای همیشه روشن، بازکن چشم به من
بیمار روانی
یک بازرس دولتی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی ، از یک روان پزشک پرسید: شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن نیاز دارد یا نه ؟
روان پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخوری ، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند.
بازرس گفت : آهان! فهمیدم ، آدم عاقل باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است...
روان پزشک گفت : نه ! آدم عاقل درپوش زیر وان را برمی دارد. شما هم مثل اینکه باید بستری شوید می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟
شما هم می تونید این تست رو از دوستانتون بگیرید تا بفهمید بیمار است یا خیر؟
بیا
بیا و بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این دل رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست
عشق کدام است
اگه دلت خواست
اگه دلت خواست ، خورشیدم باش
اگه دلت خواست ، مهتابم شو
شبا که خوابی آروم آروم
اگه دلت خواست ، بی تابم شو
اگه دلـــت خواست ، آوازم باش
اگه دلــــت خواست ، آهنگــم کــن
تو که نباشی خیلی تنهام
اگه دلت خواست ، دلتنگم کن
تو کـه نباشی دلـگیرم ، خـاموش و تـنـهـام
تو که نباشی می میرم ، از دست دنـیـا
تو که نباشی دلـتنگم ، آه از بـی کـسی تنهایی
تو که نباشی وای از من ، با شب گریه ها
اگه دلت خواست داغم کن با هرم لبهات
اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردا
تو که نباشی تاریکم تنهای تنها ، بی رویا
تو که نـبـاشی می سوزم با یـادت ایـنـجا
آفتاب
و آفتاب با آن صبر بلندش کنج حیاط نشست
غروبم را تماشا کردم
اما چه صبور تر بودند
فالگیرانی که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند
