نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٢٩/٠٩/۸٨

تسویه حساب با شرکت نفت

بعد از تقریبا" 19 ماه (دقیقتر بخوام بگم 1سال و 7 ماه و 20 روز) کارکردن در شرکت نفت بالاخره باهاشون تسویه حساب کردم و دیگه از اول برج تو شرکت نفت کار نمیکنم.

از یه بابت ناراحتم چون این اواخر جمع همکاران خیلی صمیمی بود و کم کم بهشون عادت کرده بودم از طرفی هم رئیس و معاونی داشتم که اگر حمایتها و دلگرمی آنها نبود شاید خیلی پیش تر از اینها من از شرکت نفت رفته بودم.

از طرفی هم خوشحالم بخاطر اینکه :

دیگر چشم در چشم مسئول امور اداری نخواهم شد. (کسی که فکر نمیکنم کسی در انبار نفت ازش خوشش بیاید)

دیگر چشم در چشم مسئول آشپزخانه نخواهم شد. (کسی که وقتی از غذایمان سوسک در آمد و اعتراض کردیم گفت ویتامین هست بخورینش)

دیگر چشم در چشم بعضی از کارمندان رسمی نخواهم شد. (کسانی که فکر میکنند از فضا آمده اند و حتی جواب سلام نیروهتی پیمانکاری را هم نمیدهند - شاید فکر میکنند جایشان را تنگ کرده بودیم)

دیگر چشم در چشم بعضی از همکاران سابقم نخواهم شد. (کسانی که یک جو غیرت در وجودشان نبود - بودند مردانی که وقایع شب گذشته خود با همسرانشان را با افتخار برای یکدیگر تعریف میکردند - بودند همکارانی زیر آب خانوادگی هم را میزدند - بودند همکارانی که یک ثانیه نمازشان قضا نمیشد اما انسانیت و شرف را به حتی 500 تومان میفرختند "همان رشوه" - بودند همکارانی که برای جلب نظر پیمانکار و برخی از روسا زیر آب همکار خود را بابت 20 ، 30 هزار تومان پاداش میزد و موارد بسیار دیگری که یادآوریش برایم زجر آور است)

دیگر چشم در چشم پیمانکار نخواهم شد. (نیازی به گفتن ندارد چون همه میشناسنش)

و خیلی های دیگر که ارزش گفتن ندارند.

این است شرکت نفت تبریز (انبار نفت)

در مقابل رئیس واحد حمل و نقل آقای محمد بشارتی و کارشناس واحد حمل و نقل و به عبارتی معاونت آقای مهدی صارمی واقعا" و الحق النصاف شخصیتهایی بینظیر و فوق العاده ای داشتند.

و همکاران عزیز و دوست داشتنی که مطمئنا" دلم برایشان تنگ خواهد شد.

آقایان : جعفرحسنپوری ، اکبر سلیمانی ، علی طالبی ، سجاد گلپسند ، علیرضا اسماعیلی ، یعقوب حیدر زاده ، اسد طالبی ، اکبر اسکندری ، محمد رضا اتابکی ، رسول انتخابی ، حسن علیزاده ، رسول قلیپور و یوسف صالح صفری

هر از گاهی هم انسانهای خوبی در شرکت نفت پیدا میشود.

و با تمام خاطرات خوب و بد تمام شد . . .

این است شرکت نفت تبریز (انبار نفت)

نکته : حکم استخدامم تو یکی از ادارات دولتی اومده حالا بعدا" میگم کجا . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :تسویه حساب با شرکت نفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

شعری برای تو  _ 75

رویاهایم

رنگشان سبز بود

مثل همه سبز رنگهایی که

دوست دارم

تو که رفتی...

نمی دانم چه شد

که خاکستری شد

همه شب

رنگ سبز می پاشم

به رویاهایم

صبح همه را خاکستری می بینم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

زندگی _ 9

زندگی آن چرخونکی است که گاهی لجبازی‌اش می‌گیرد و می‌گوید بچرخ تا بچرخیم. و

آن‌روز است که مهلت ماندن تمام شده و باید برویم اما کسی که منتظرش بودیم نیامده

است! زندگی شاید آن‌روزی است که پدری کمک حال دیگران است و اهالی محل اسمش

را به خیر می‌شناسند اما هر زمان که به خانه می‌آمد گویی مایحتاج خانه را جایی دیگر

جا گذاشته است نه تنها برای بچه‌هایش نیازمندی‌هایشان را نخریده است بلکه هرچه

بار خنده و شادی را بیرون خانه جا گذاشته و با کوله باری از زورگویی و دستی خالی به

خانه آمده است. یا که نه شاید آن روزی است که بعضی از پدرها فهمیدند که

سختی‌های زندگی و پول در آوردن همه چیز زندگی نیست، در واقع اگر مهر و محبتی

نباشد، مداوم حرف از سختی‌های زندگی زدن ریگی است به کفش اعضای خانواده.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی 9




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

حیف اون قلب غریبم

نگو که خونه قلبت مال من بوده وهست

حیف اون قلب غریبم که به پای تو نشست

عاشقم نیستی دلم حرفاتو باور نداره

برو چشمای سیاهت غمو یادم میاره

آره تو چشمای نازت اونی که مرده منم

تو چشات عشقتو دیدم حالا آتیشه تنم

آره آتیشه تنم اون که برام مرده تویی

اونی که قلب منو روی هوس برده تویی

نگو از روی هوس قلبمو خنجر نزدی

همه حرفا رو نگفتی تو ریا رو بلدی

نگو هر ثانیه بی من واسه تو سالی شده

دل من از همه حرفای دلت خالی شده

آره با اون همه حرفا دلو دزدیده بودی

عاشقم کردی و سیب دلمو چیده بودی

توی دنیای سیاهم نگو روشن میمونی

برو با عشق دروغت نگو با من میمونی

آره اون عشق دروغت پر از رنگ و ریاس

مثه اون چشمای نازت پر از رنگ سیاس

پر از رنگ سیاه و پر از حرف دروغ

تویی که سنگی قلبت مثه یه شهر شلوغ

آره تو شهر شلوغت دل من گم شد و مرد

دلی که ساده شد و گول نگاه تو روخورد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حیف اون قلب غریبم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی

شاید باور نکنی، از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می

ماند و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه سفر کرده ها

ببینی شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار

سیمانی کوچهاِتان بکند و پاره کند

تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن

بگویم؟

آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم

بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم،دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه

ها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم

دوست دارم تا به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان،زیر

آفتابی نارس مرا زمزمه کنند

میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت

کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که می گوید:مرا از یاد خواهی برد

نمی دانم؟ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

دیشب با دنیا حرفم شد

دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه

وستاره که از پشت ابرها نگاه می کردند بی طاقت شدند.

نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم .

حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها

چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .

تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی

و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی  . آن وقت مطمین باش شاعر می

شوی.

حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه

می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها  می خندد.

من ، تا همین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز.

نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟

شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را

مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام

ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان

برگردانم ، اگر ماه   نیامده  باشد شاید گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما

حتی بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع

آفتاب زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری

دیگردلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب

نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می

کنم دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز

همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی

و ایــــن  حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دیشب با دنیا حرفم شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

زندگی را نخواهیم فهمید

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی

وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر

داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا

از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک

لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط

چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک

بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز

می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از

اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات

عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده

بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید

در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول

باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را

باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این

کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم

فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب

ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده

می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی را نخواهیم فهمید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

همیشه فرصت نداری بگی دوست دارم

درخت همیشه پرستو رو دوست داشت.

از زمانی که پرستو بر روی شاخه اش مینشست, دوستش داشت.هر روز صبح بخود

میگفت "امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم" اما صبح وقتی خورشید

مهربون گرمی عشقش رو به همه میداد,درخت هرچی سعی میکردبه پرستو بگه

دوستش داره چیزی جلوشو میگرفت .شاید خجالت .

خودش هم نمیدونست  اون چیه.

فردا گذشت و فرداهای دیگه... باز هم گذشت.

"فردا حتما بهش میگم"

ولی باز هم فردایی دیگر...

یک روز از سرما به خود لرزید.

 بغض گلوشو گرفت , انگار یخ زده بود ,نه از سرما.

پرستو رفته بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :همیشه فرصت نداری بگی دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

من هشتمین آن هفت نفرم

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد :نه ، هرگز همسری

ام را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر

کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی ، به

پیمانش و پیامش نیز.

غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !

پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر

کشتی سوار است . من خدایم را لابلای توفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار

شدی ،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود،

پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت :آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی

ممکن است از دستشان برود. اما من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با

چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان

خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت:باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد

شد.پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت :شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت

توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم

داده باشد!

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و گفت:شاید. شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید

آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون

و خطا این همه نیست.

پسر نوح گفت :به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به

نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی

عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست .راه تو زیباتر است ، راه تو

مطمئن تر است.

پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که

منتظر است و سالهاست که با خود میگوید:آیا همسریش را سزاوار بودم!

" برگرفته از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

دیگه بهت نمی رسم

به چشمای خودت قسم

دیگه بهت نمی رسم

وصال تو خیالیه

وای که دلم چه حالیه

اونوقتا اینجوری نبود

راهت به این دوری نبود

حالا که عاشقت شدم

نیستی دیگه مال خودم

پاییز چه فصل زردیه

عاشقیم چه دردیه

سر به سرم که نذاری

بگو یه کم دوسم داری ؟

نمی مونی من می مونم

میری یه روزی می دونم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگه بهت نمی رسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

او ، را دیدم

لحظه ها پی در پی

در قمار زندگی می بازند

ساعتها روزها ماهها

همه میمیریند . حتی من

و فردا امروز فراموش خواهد شد

یار دیگر که می آید سراغت

من نیز فراموش خواهم شد

هیچ می دانی شمعها از بهر چه میسوزند ؟

به یاد اولین شمعی که سوخت

میسوزند و می نالند

کاش می شنیدیم ناله شان را

و چکاوک هر دم می نالد

هیچ می دانی چرا ؟

چون خوب می داند معشوقش روزی میمیرد

و خوب میدانم

روزی که من میمیرم

هیچ کس با خود حتی نمی گوید

که چرا آخر مرد ؟ !!!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :او ، را دیدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران  را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمیماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی  جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

معنای خوشبختی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای

بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست

احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و

دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره

های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و

کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با

دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان

درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به

باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی

بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست

پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به

شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار

دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در

این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس

می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در

همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل

گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا

کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز

کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم

عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه

شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از

همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک

نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا

کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه

شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را

آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر

را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در

آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند

دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این

سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو

برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از

آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به

مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان

یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،

پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را

برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک

ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره

چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا

کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا

کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :معنای خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

مشتری خود را بشناسید

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی و فارسی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و

فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی و فارسی نمی

دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین

سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربهاو فارسها از راست به چپ می خوانند

و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»

قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب

انجام بشود.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مشتری خود را بشناسید و کلمات کليدي :نکته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

مدارا

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم

اگر از درد من پزسی بدان لب را فرو بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم

بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم

هشیار شدم آخر از دام تو جستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مدارا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

کیستی

کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم،کلید خانه ام را در دست ات

می گذارم، نان شادی های هایم را با تو قسمت می کنم، به کنارت می نشینم و بر

زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم؟

کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

زیر داربست انگور و ماه

این بار که از زیر داربست انگور و ماه برمی گردی دستمالی بیاور هیچ می دانستی

مهربانی ام دارد خاک می خورد؟

یا هیچ می دانستی دوستت که دارم زیباتری؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زیر داربست انگور و ماه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

دانه‌ کوچک‌

دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌

کوچک‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد

می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.

اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌

آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.

دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌ بود، یک‌ روز رو به‌

خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌

بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ به‌

خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای.

راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از

چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.

دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد.

رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.

سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌

بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دانه‌ کوچک‌ و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

داستان کوتاه

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست

می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند

راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس

از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر

نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین

می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر

نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند

و پرده از این راز عجیب بردارند.

کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات

بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به

همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من

نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را

برایش به ارمغان می‌آورد.

گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از

تأثیرات منفی آنها در امان باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

باور مهتابی عشق

تو که در باور مهتابی عشق

رنگ دریا داری

فکر امروزت باش

به کجا می نگری

زندگی ثانیه ایست

وسعت ثانیه را می فهمی

می شود مثل نسیم

بال در بال چکاوک

بوسه بر قلب شقایق بزنیم

بودنت تنها نیست

تو خدا را داری

و من آرامش چشمان تو را ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باور مهتابی عشق