نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٢۶/٠٨/۸٨

 

شعری برای تو  _ 74

باد می آید

موهایم لای باد می پیچد

صورتم از دلتنگی

سرخ می شود

لب دریا می نشینم

و از ته دل

نبودنت را

آه می کشم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

زندگی _ 8

زندگی آن روزی است که وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم همه آرزوهایمان بر آورده شده

باشد و اهداف آینده مان معلوم. آن روزی است که دنیا در صلح و آرامش باشد و مردم به

یکدیگر آرامش هدیه دهند. هدیه‌ای بدون چشمداشت، و در آن روز افراد به خاطر اینکه

هدیه‌ای به کسی داده‌اند در پوست خود نمی‌گنجند و هر آنچه دروغ و دورنگی در زندگی

به هم گفته‌اند به خوبی‌های هم می‌بخشند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی 8




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

خدا رو می خوام

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خدا رو می خوام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

قول می دهم

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب چشمانت نشوم

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم
 
قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

ای مهربان

ای دوست

میدانم

خوب میدانم

و خوب میدانی

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

عشقت تا ابد جاوید است

می ستایمت به خوبی و پاکی

و به عظمت عشق سوگند

زنده ام ، تنها با یادت

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن

بویش را از خاطرات گرفتن


و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی

نازنینم

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود


مهربانت رنگین شده

پس تا زنده ام می تازم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :قول می دهم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

همیشه گـــفتنی نیست

دوست داشتن همیشه گـــفتنی نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه !

این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :همیشه گـــفتنی نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است

پسری فقیر و تنگدست دل  در گرو دختر شاهزاده ای داد ، و کار این عشق و دلدادگی به

جایی رسید که زبانزد خاص و عام گشت . روزها گذشت و پسر بیچاره از عشق دختر

شاهزاده سربه کوه و بیابان گذاشت ، و داستان عشق و دلداگی او به گوش دختر

شاهزاده رسید ، دختر شاهزاده

ندیمه های زیبارویش را پیش خود فراخواند و بعد دستور داد تا پسرعاشق را به حضورش

بیاورند.

آن جوان وقتی به حضور دختر شاهزاده رسید گریه های فراوان کرد و از عشق و دلداگی

خود گفت و از فنا شدن زندگیش ، دختر شاهزاده با آن پسر گفت : ای جوان زیبا رو ،

عاشق من شده ای ولی آیا این مثل را شنیده ای که میگویند کبوتر با کبوتر باز با باز،

بازجوان بیچاره ساعتها نالید و از عشق آن زیبارو گریه ها کرد . تا اینکه دختر شاهزاده

گفت : ای جوان عشق تو به من درست نیست ولی من ندیمه های زیبا رویی در اطرافم

دارم که هر کدام را می خواهی برای تو در نظر میگیرم .

وقتی دختر شاهزاده این حرف را زد پسر جوان به اطرافش و به ندیمه های زیبا روی نظر

انداخت.

دختر شاهزاده با عتاب و درشتی رو به جوان کرد و گفت : آیا دوست داشتن تو به من

همینقدر بود. تو اگر مرا دوست میداشتی به دیگران نظر نمی انداختی

اینک جریان من و تو است که اگر نظرمان با خدا بود و عاشق خدا بودیم ، به غیر نظر نمی

انداختیم و از غیر کمک نمی خواستیم. ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

تو و من

تویی عاشقترین تنهای دنیا

منم خسته ترین مغموم دنیا

تویی صادقترین حرف رو لبها

منم غمگین ترین راز تو دلها

تویی زیبا طلوع صبح فردا

منم اینجا غروبی مثل شبها

تویی همچون قناری شاد و شیدا

منم مثل کلاغی رو درختا

تویی آشفته دل مغرور و رعنا

منم همراز و همراه یه رویا

تویی عشق و محبت توی قلبها

منم دیوونه مثل موج دریا

تویی تنها تویی یاد غریبها

منم فریاد بی پایان غمها

تویی شاخه گل سرخ صدفها

منم تنها شقایق توی صحرا

تویی آب زلال اشک چشمها

منم مرداب سرد توی دشتها

تویی عاشقترین تنهای دنیا

منم خسته ترین مغموم دنیا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو و من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

آرزوی کافی برای تو می کنم

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت:

" دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم

بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم.. من

نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته

بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند.

من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا

با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ " جواب

دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "

او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من

چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن

من خواهد بود . "

"وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. "

می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده..

پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."  او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد

جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را

برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که

البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در

پائین آمده عنوان کرد :

"آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.

آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته

باشی ."

بعد گریه کرد و از آنجا رفت.

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید? یکساعت می‌کشد

تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید

پس از زندگی لذت ببرید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آرزوی کافی برای تو می کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

واقعیت این است

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود او در

آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از

دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد.

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: " من میدانم که شما چه فکری می کنید، اما

من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . "

حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت: " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ،

قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎."

او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من

برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این

است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎
 
با عشق،مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی

گم تو با Vikki رابطه داری ! و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر

صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را

پیدا کرده بود‎.

با عشق ، مامان




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :واقعیت این است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

من محتاج توام

من محتاج توام

از عشق که...نه...

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

چرا...می ترسم!...

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!

می ترسم یا نه؟!

فقط می دانم که.....محتاجم!

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :من محتاج توام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

قشنگترین دختر

فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود . . .

روی نیمکتی چوبی روبروی یک آبنمای سنگی

پیر مرد از دختر پرسید

غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- خودشون اینو بهت گفتن؟

- نه

ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید شاد شاد . . .

چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد کیفش رو باز کرد عصای سفیدش رو بیرون

آ ورد و رفت .
 
به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قشنگترین دختر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

عاشق ترین عاشق دنیا

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم

ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق

دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا . . .

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عاشق ترین عاشق دنیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

شعاری برای زیستن

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک

یگانه ایم .

موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد

مکن تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت .

چگونه معنا می شود از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ درانداز،

آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد .

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود .

هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هر گز

امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری همه چیز در همان لحظه ای

به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود را مده .

از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما خط نازک

همین فاصله است ،برخیز و بی هراس خطر کن .

در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم  " شجاعت " دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت .

عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری

سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود .

پروازش ده تا که پایدار بماند رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و

بی امید، زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی .

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شعاری برای زیستن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

شاعر که شدم

شاعر که شدم

نردبانی بلند بر می دارم

پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم

و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم

شاعر که شدم

می آیم کنار کوچه ی کبوترها

تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم

و می روم

شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم

دیگر چه فرق می کند

که معلمان چوب به دست

به یکنواختی خطوط مشق های شبانه

شک ببرند یا نبرند ؟

شاعر که شدم

سیم های سه تارم را

به سبزه های سبز سبزده گره می زنم

و آرزو می کنم

آهنگ پاک صدای تو را بشنوم

شاید که شاعری

تنها راه رسیدن به دیار رؤیا

و کوچه های خیس کودکی باشد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شاعر که شدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

سه صافی

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.

دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: 

- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟

- کدام سه صافی؟

- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟

 -نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده

ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث

خوشحالی ام می شود.

- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده،  رد

شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم  می

خورد؟

- نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفید،

آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سه صافی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

زمان انجام کار

روزی باغبانی که در باغ مشغول کار بود به علف هرز بزرگی برخورد که  معلوم بود کسی

مدتی متوجه آن نبوده.

بیدرنگ علف را بیرون کشید اما نهال کنار علف هرز هم ناگهان از جا در آمد!  مرد گیج

شده بود که کار درستی کرده یا غلط؟  و اینکه منبعد با این نوع مشکل چه باید بکند.

فکرش هم به نتیجه ای نرسید.

نزد استاد شیوانا رفت تا به جواب نهایی برسد. شیوانا گفت: امروز طبیعت با تو سخن

گفته است تا درسی را به تو بدهد. علف هرز را باید کند اما گاهی کندن آن گران تمام

می شود و باید دست نگه داشت تا زمان دیگری از راه برسد پس در زمان مناسب باید

آنرا بکنی .هر کاری زمانی دارد و وقتی در زمان مناسب کار انجام نشود زیان از راه می

رسد.

شیوانا ادامه داد اما نکته دیگری هم وجود دارد هر فرصتی مربوط به دوره خودش است.

اگر زمانی را از دست دادی و ضرر کردی از آن باید بعنوان درس برای دوره و فرصت بعدی

استفاده کنی.

مثال نهال باغ مثال فرهنگ و آداب صحیح است و مثال علف هرز مثال غلط های رایج و

سنت های نامناسب اجتماع است.

تغییر فصل و دوره برای اینست که فرصت تازه ای برای بهتر کردن پیدا کنی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زمان انجام کار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

رسم زندگی این است

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او

رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود

رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :رسم زندگی این است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

خسته شدم

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما

لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من

میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم

بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می

خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها

ایستادم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :خسته شدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

ترک شیرازی

اگرحافظ کند بخشش سمرقند و بخارا را

ویاصائب فدا سازد سرودست وتن وپارا

ویابخشد دگرشاعر تمام روح و اجزا را

که تاآن ترک شیرازی بیارد دست،دلهارا

منم ازبهراوبخشم فزون برروح واحشارا

ویادست وسروگردن ویا این تن و یا نارا

تمام لحظه های عمربه امروزوبه فردارا

اگربادست لطف خود،زند مرهم دل مارا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ترک شیرازی و کلمات کليدي :سروده ای از شاکر شاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

٢٠ سال زندان

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او

گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در

فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا

کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا

نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ٢٠

سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره

یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر

کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز

بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و

گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ٢٠ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ١١/٠٨/۸٨

شعری برای تو  _ 73

قورت می دهم

همه دلتنگیهایم را

و تلخ نوشته هایم را

سر می کشم

انکار نمی کنم

لج کرده ام

که برایت بنویسم

گریه کنم

عاشقت بمانم

لج کرده ام

دوستت داشته باشم

دلم می خواهد باور کنی

دوستت دارم

همین




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

خدا حافظ

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خدا حافظ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

زندگی _ 7

زندگی شاید آن‌روزی است که، خبر مرگ عزیزمان را می‌شنویم و باور نمی‌کنیم، پیش

خود می‌گوییم کاش آنچه شنیده‌ایم کابوسی بیش نباشد. در این زمان می‌گویند که

می‌توانیم با قلب او زندگی را به فردی هدیه دهیم. آن زمان است که قلب او در سینه

کودکی شروع به تپیدن می‌کند و ما در پوست خود نمی‌گنجیم چرا که زندگی را به فردی

هدیه داده‌ای و صدای قلب عزیزمان را دوباره می‌شنویم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی 7




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

گفتگو با خدا

خواب دیدم با خداوند در ساحل رودخانه ای قدم می زنم.

نا گهان فراز ها و نشیب های صعودم در زندگی،

همچون برق و باد از جلوی دیدگانم عبور کرد.

نیک نگریستم؛

در فرودهای زندگیم،

هر کجا که آسودگی و شادمانی و لذت بود،

دو رد پا بر ماسه ها مشاهده میشد.

اما در فراز های زندگیم،

هر کجا که سختی و درد و رنج بود،

تنها یک رد پا می دیدم.

گفتم: " ای خدا!

قرار بود که تو همواره با من باشی،

اما در هنگام مصیبت و بلا،

آنگاه که سخت به تو محتاجم،

چرا تو با من نیستی؟

رد پایت را نمی بینم؟ "

خداوند لبخندی زد و گفت:

" آن زمان که تنها یک رد پا می بینی؛

زمانی است که من تو را در آغوش خویش حمل می کنم. "

خندیدم و گفتم : " و شاید من تو را در دل خویش! "




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :گفتگو با خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

دسته بندی زیبای انسانها

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان

قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...
 
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
 
دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست

که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی

واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی

است.

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان

هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و

برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم

حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک

می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه

می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی

در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت

می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان

می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به

تعداد انگشتان دست هم نرسد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دسته بندی زیبای انسانها و کلمات کليدي :دکتر شریعتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

دوستت دارم

تو این شب غریب کسی به فکر ما نبود

تو این دیار بی کسی هیچ کس دل سوزمون نبود

حالا تو هم تنهام نذار ' نذار که تنها ببمونم

تو این شهر شلوغ چه کار کنم نمیدونم

ولی این و یادت باشه هر جا باشی دوست دارم

حتی اگر هم یادی از من نکنی بازم میگم دوست دارم

خدانگهدار عزیز خوشت باشه که هستی

چون دوست من تو هستی

برات دعا میکنم , برات دعا میکنم

یک چیزی تو دلم هست میگه بازم میایی

خدا کنه درست باشه دل میگه میایی

گر چه نزدیکم بهت ولی دلم تنگه برات

نمی دنم چه کار کنم دوستت دارم

دوستت دارم...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دوستت دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ...نفس بکشم بدون تو...و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم...

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ...

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه...!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :همه چیز را یاد گرفته ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه

گل نباشه

بشت بنجره نباشی

دلم از

دلت جدا شه

من که باورم نمیشه

تو نمونی

تو نباشی

من نباشم

مگه میشه

تو نمونی

من نمیرم

زنده باشم

من که باورم نمیشه

بردن اسم تو از یاد

اخه حس عاشقی رو

دستای تو یاد من داد

زیر سایه تو بودن

از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردها

اخه باورم نمیشه

من که باورم نمیشه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من که باورم نمیشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

احساس

عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی

دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم

درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی

در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی

در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی

این گونه شاید احساساتم نمیرد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :احساس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

انتظار

وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن

برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم

داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه

اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی

سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته

بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده

خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده

مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر

لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی

می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو

بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست

می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند.

کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.

انتظار . . .

انتظار . . .

سخت تر از این کار کاری هم هست؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :انتظار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

نمی دانم ، همین

نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان این دانا این پیغمبر
 
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
 
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟
 
و نمی داند در یک لبخند
 
چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهلترین کارست
 
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی

بیگانه است

و همین در مرا سخت می آزارد




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نمی دانم ، همین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

نکته همینجاست

گل سرخ زیبا می شکفد چون

تلاش نمی کند نیلوفر باشد

و نیلو فرها اینگونه زیبا می شکفند چون

چیزی از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند

همه چیز در طبیعت زیباست چون

تمام پدیده ها آزاد از رقابتند

هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد

همه به راه خود می روند

نکته همینجاست !

خود باش و از یاد مبر

هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی

تمام دست و پا زدنها عبث است

تنها و تنها مجبوری خود باشی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نکته همینجاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

می شود سرشار -

- از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت

چشم هایی مانده با دیوار رویاروی

چشمها را می شود پرسید

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مهربانی را بیاموزیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

کیستی تو

نزدیک میشوی به من

فرسنگها در من فرو میروی

در من خانه میکنی

در من حضورمیابی

لحظه به لحظه هرجا و هر کجا

توی انگشتهایم جاری میشوی

سطر به سطر خاطراتم را می نگاری

روی لبم مینشینی

خنده میشوی، حرف می شوی

دلم که می گیرد از چشمهایم میباری

کیستی ؟ کیستی تو؟

کیستی تو که این همه

در من بی تابی

سزاوار حرفهای عاشقانه ای

کیستی تو که دیدنت زندگی

رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا همیشه . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کیستی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

کدوم یکی

فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ...؟ چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ _

همه کس ، _ یک کسی ، _ هر کسی ، _ هیچ کس . کار مهمی در پیش داشتند و

همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی می توانست

این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ،

کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا

هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد . خوب حالا شما

کدومشون هستین ؟! .... تا حالا فکر کردین ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کدوم یکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

دیدی دلت شکست

دیدی دلت شکست

روی زمین ریخت،ریز ریز،تکه تکه

و آسمان باز آبی ماند!

دیدی روح سبزت زیر چرخ ماشین های خارجی لجن مال میشد و قیامت هم نشد

دیدی پاهایت از خستگی زار میزدند و همه آنها که شبها برایشان گریه میکردی،روزها به

خاطرشان از ابزارهای انسانی طعنه می شنیدی

حتی در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا

به فکر کفش های پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق های مغازه ای شان

بودند!

دیدی مردانگی می میرد، و فلک باز فلک میماند

دیدی آفت همه شکوفه های درخت سیب را کشت و طبیعت ساکت بود

دیدی که می مردی و خدا هم با تو میمرد؟

دیدی عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج میکردند

و الهه ای حفاظتش نمی کرد!

دیدی خدا را شکستند، باز ساختند، شکل یک دستگیره ی زیبا برای دروازه قدرت!

و هیچ فرشته ای از او دفاع نمی کرد!

به خود می گویی دیدی!

ولی به دیدنت سوگند که ندیدی!

اگر می دیدی امروز چشمی بودی، که دنیا به تو از آن نگاه میکرد

« دنیا تو را می دید نه تو دنیا را !»

اگر دیده بودی اصلا میدانستی برای زندگی نیازی نیست ببینی!

کاش همین حالا ببینی، که افسانه ها می میرند

محبت یک دروغ است و شرف یک واژه برای زیبایی اتاق پذیرایی

وجاهت

کاش همین حالا ببینی...ای کاش ببینی

ای کاش همین حالا که حرفت را در گوش دیوار زمزمه می کنی

ببینی

که دیوار هم تو را نصیحت می کند!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دیدی دلت شکست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

دل روشنی دارم ای عشق

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانی است

و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

پرم از عبور پرستو

صدای صنوبر

سلام سپیدار
 
مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

دل تشنه ای دارم ای عشق

مرا خنده کن بر لبانی

که شب را نگفتند

مرا آشنا کن به گلهای شوقی

که این سو شکستند و آنسو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق
 
مرا پل بزن تا نسیم نوازش

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
 
دل عاشقی دارم ای عشق

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

صدایم کن از سمت بیداری کوه
 
تورا میشناسم من ای عشق

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

گرفتم به سر چتر باران
 
کسی در نگاهم نفس زد

و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

صدایم کن ای عشق

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل روشنی دارم ای عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

چند وقت می‌شود

هر چه قصه،
 
هر چه شعر
 
با دلم
 
قهر کرده‌اند
 
جاده، آفتاب، گل
 
عابر پیاده، پل
 
خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها
 
هر که، هر چه را نگاه می‌کنم
 
خسته و کلافه‌اند
 
حرف تازه‌ای بزن!
 
شعر تازه‌ای بخوان!
 
حس تازه‌ای به من بده!
 
تا دوباره پا شوم
 
تا دوباره چون کبوتری
 
توی آسمان رها شوم
 
چند وقت می‌شود
 
عشق در دلم قدم نمی‌زند!
 
هیچ‌کس،
 
دست بر دلم نمی‌زند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چند وقت می‌شود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

به دیدارم بیا هر شب

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است .

بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی

که می ترسم ترا خورشید پندارند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی خواهم بفهمانند بیدارند.

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :به دیدارم بیا هر شب و کلمات کليدي :مهدی اخوان ثالث




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

تو می‌توانی

تو می‌توانی؟

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟