نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٢۵/٠٧/۸٨

شعری برای تو _ 72

قورت می دهم

همه دلتنگیهایم را

و تلخ نوشته هایم را

سر می کشم

انکار نمی کنم

لج کرده ام

که برایت بنویسم

گریه کنم

عاشقت بمانم

لج کرده ام

دوستت داشته باشم

دلم می خواهد باور کنی

دوستت دارم

همین




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

دیگه مجبور نیستی

دیگه مجبور نیستی هر جا که میری ازم اجازه رفتن بگیری..

میشه با هرکی که بخوای بجوشی ...

اصلا هرچی دلت میخواد بپوشی...

میشه به هر کی میخوای دل ببندی..

یا با غریبه ها بگی بخندی...

وقتی دیر میکنی یا میری جایی دیگه نیستم بهت بگم کجایی..

 دیگه نیستم بهت بگم کجایی ..

نرو تنهام نزار با درد و غمهام..

اگرچه دلخوری از خیلی حرفام ..

به قرانی که از سایش گذشتم به مرگ هر دو تامون خیلی تنهام...

نگو میبینمت یه روز دیگه اخه احساس من اینو نمیگه ..

نمیتونم قبول کنم نباشم تر و خشکت کنه یه مرد دیگه..

تر و خشکت کنه یه مرد دیگه..

خداحافظ همیشه بهتر از من همیشه یا که هر جا سرتر از من...

تو چشمات بهترین بودم تو دنیا نمیدیدی اگرچه کمتر از من..

خداحافظ که رفتم بی بهونه از این خونه دلم  بد جوری خونه..

به جای سر به روی شونه ی من تو یادم خاطرات تو میمونه..

تو یادم خاطرات تو میمونه..

اگه کوه طلا واست بیاره  اگه دنیارو زیر پات بزاره ..

بازم دستای خالیم  خوب میدونن که هیچکی قد من دوست نداره..

گلت خشک شد ولی هرگز نمرده  زمان بوی تورو از خونه برده...

دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم  ولی چند ماهه که خوابم نبرده..

داری میری ولی پیشت میمونم واست هیچی نبودم خوب میدونم ..

ولی در عوض هر جا که باشم واست تا اخر عمرم میخونم..

واست تا اخر عمرم میخونم..

شاید خیلی چیزا میخواستی اما منم هیچی نداشتم پات بریزم..

انقدر بغضمو پنهون کردم از تو که از اون روزی که تو رفتی مریضم..

قدیما یادمه میرفتی جایی همیشه یه خداحافظ میگفتی ..

چه قد اسون شدم باهات غریبه بازم پشت سرم چیزی شنفتی؟..

الان داغی نمیفهمی چی میگی ..

مدیونی اگه یادم بیفتی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگه مجبور نیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

زندگی _ 6

زندگی شاید آن‌روزی است که، خبر مرگ عزیزمان را می‌شنویم و باور نمی‌کنیم، پیش

خود می‌گوییم کاش آنچه شنیده‌ایم کابوسی بیش نباشد. در این زمان می‌گویند که

با قلب او زندگی را به فردی هدیه دهیم. آن زمان است که قلب او در سینه

کودکی شروع به تپیدن می‌کند و ما در پوست خود نمی‌گنجیم چرا که زندگی را به فردی

هدیه داده‌ای و صدای قلب عزیزمان را دوباره می‌شنویم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی6




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

همه اینها برای توست

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم
 
برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی
 
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :همه اینها برای توست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :از خدا خواستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

زخمهای دلم را بشمار

دوستت می داشتم مهربانم

سلام

دیروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...

هم از نسیم سراغت را گرفتم ، هم از گل سرخی که کنار چشمه عشق روییده بود .

حتی از پرنده هایی که در شعرهایم بال می زدند نشانی ات را پرسیدم ...

اما پیدایت نکردم این را ولی خوب می دانم ،که اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته

صدایت کنم ، فورا جوابم را خواهی داد.

راستی که عجب صفایی دارد این بی قراریها و این دلتنگی ها !...

مانده ام که این فاصله ها اگر نبود ،

آیا باز هم اینقدر مشتاق شنیدن صدایت از درخت و صندلی و ستاره بودم؟

همیشه فاصله ها باعث میشوند تا بیشتر قدر همدیگر را

بدانیم،و بیشتر به دنبال هم بگردیم .

مثل همین امروز که همه جا را به دنبالت گشتم ...

حتی همه خوابهایم را یکی یکی جستجو کردم ...!

همه جا رد پایت بود ...

حتی موج صدایت به نرمی از تپه های خیالم بالا میرفت .

اما خودت نبودی ...

عزیزترینم ...

حالا با همین واژه های لال در کنار نام قشنگت نشسته  ام .

مرهمی نمی خواهم ...

تنها اگر حوصله داری زخمهای دلم را بشمار!...

هزار و یک ... هزار و دو ... هزار و سه ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زخمهای دلم را بشمار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

یارب

یارب از دل های ما سوز محبت را مگیر

این تجمع این توسل این ارادت را مگیر

هستی ما بستگی دارد به حب دوستان

هر چه میخواهی بگیر اما رفاقت را مگیر




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یارب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

مرد دست طلایی

آرزو می کرد دست به هرچی بزنه طلا بشه.آرزوش بر آورده شد.با خوشحالی زنشو صدا

زد.

گفت: ببین زن دستم به هرچی میخوره طلا میشه.این تسبیح روببین تا بهش دست

زدم تبدیل به طلا شد.

وبا فریاد گفت:ما دیگه ثروتمند شدیم.

همینو گفت و پرید زنش رو در آغوش گرفت.تا به خودش اومد احساس کرد زنش سفت

شده.دست از دور گردنش برداشت و دید زنش تبدیل شده به طلا.

با خودش گفت: عیبی نداره .این مجسمه طلایی رو میفروشم با پولش یه زن دیگه

میگیرم از این بهتر.

مجسمه رو برداشت ببره بفروشه همین که خواست از در  رد بشه دستش با در برخورد

کرد و در خونه تبدیل شد به طلا.

با خودش گفت: عیبی نداره.این در طلایی رو میفروشم با پولش یه در دیگه میخرم از این

بهتر.

درطلایی خونه و مجسمه طلایی زنشو برداشت خواست حرکت کنه دید لنگه شلوارش

خاکی شده.دست برد خاک شلوارشو بتکونه. تا دستش به شلوارش خورد شلوارش

تبدیل به طلا شد.

با خودش گفت: عیبی نداره .این شلوار طلایی رو میفروشم و با پولش یه شلوار دیگه

می خرم از این بهتر.

چند روز بعد خبر آوردن که مرد دست طلایی مرده.

همه می گفتن :از گرسنگی مرد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مرد دست طلایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

عجب معلم سختگیری

عجب معلم سختگیری است این روزگار که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف

خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک

ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه

شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر

لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که

سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد،

نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو

زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش

. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو

کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی

کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.

مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟

زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل

بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."

برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!

زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست

فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به

عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عجب معلم سختگیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

شاخه های یاس و مریم

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شاخه های یاس و مریم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

راز عشق

راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند.

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است،با احترام به نظریاتش گوش کن.

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.
 
راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید.

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است

راز عشق در خوش مشربی است.

شوخی با دیگران را فراموش نکن، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش.

شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار.

راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید.

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید

راز عشق در این است که در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید، تا همواره علی رغم همه

اشتباهات، تشنه رسیدن به کمال باشید، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان،

سعی میکند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند

راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند، کاری

مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت.

نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :راز عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

درمانده

من دفن خواهم شد

زیر اوار کلمات

من دفن خواهم شد

با پیشرفت این شعر

روح من از حرارت این کلمات

از دوزخ علامتهای مکرر سوال

از نشانه های بهت و خیرگی

که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند

و از سنگینی واژه ی درماندگی

خرد خواهد شد

د ر م ا ن د ه

خواهد شد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :درمانده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

خدای من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از

دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در

آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات

بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی...

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به

نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج

می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از

جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی

نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف

بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم

کردی .

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را

نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو

بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدای من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

حق با تو بود

جدار آرزوهایم را می شکنم

همه را روانه می کنم

به سوی قلم و کاغذی که روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی که تک به تک آنها را

به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای کنار پنجره ات نگاشته بودم

و باد پرپر کرد و برد

همیشه حق با تو بود...

می دانم

دستم به خورشید نمی رسد

چشمانم هم که بیهوده

آسمان سرگردان را می پاید

راستش را بخواهی

حتی نمی دانم برای پایان کدام جمله باید

شکل علامت سوال بشوم

تا جوابم را بدهی!

گاهی فراموش می کنم

برای درک فاصله ی من

تا غرور این حروف

اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه

تقصیر من نیست

باور کن قحطی واژه شده است

مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود

مرا چون علامت سوالی واژگون

کنار شعرش می گذاشت

اما تو همچنان ...

مهم نیست

دیگر کار از کار گذشته است

بعد از غروب نمناک نگاه من و تو

خورشید هم درد بی درمان گرفته است

آری حق با تو بود

دستم به خورشید نمی رسید!
 
چقدر نیازمندم که
 
سکوت طولانیم را گوش کنی!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حق با تو بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

تو به من خندیدی

"حمید مصدق خرداد 1343"

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو به من خندیدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

پند لقمان به پسرش

حکمت آمیز

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این

را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می

دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی

بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان

مال توست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پند لقمان به پسرش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

پنجره ی رویایی

شـاید این صفحه همان پنجرهء رویایی است

که من از شیشهء شفاف لغات

روی زیبای تو را می بینم

گاه تابیدن مهتاب حضور و نسیمی که معطر به تو و شادابی است

می خورد بر تن این پنجره ی رویایی

واژه ها می خوانند غزل مستی تو شعر بیتابی من

و گل هر کلمه رنگ عشقی دارد

که در اندیشه من

رنگ چشمان تو است

ای صدایت پر از آرامش روح

و دلت آینهء پاک وجود

باورت هست که من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟

و به یاد نامت همه شــب تا به سحر بیدارم؟

به قلبهایمان هشدار دهیم که جز برای محبت وعشق نتپند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پنجره ی رویایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

بعضی‌ها

آیا شما هم از این بعضیها هستید

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال کتابند،

بعضی‌ها بقال کتابند،

بعضی‌ها انباردارکتابند،

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.

بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.

بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنن




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بعضی‌ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

اگر

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و ما پیمانه

هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :اگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٠۴/٠٧/۸٨

تشکر و قدردانی از شما

((بازگشت همه به سوی اوست))

بدینوسیله از تمام وبلاگنویسان- کسبه-تجار- دانشجویان- دانش آموزان- هنرمندان-

صنعتگران - جوانان - خانمهاو آقایان-همشهریان- هموطنان وکلیه عزیزانی که با تشریف

فرمایی خود به این مکان قدم بر سر چشم ما گذاشتند و با فرض اینکه اینجانب به دیار

باقی شتافته ام فا تحه ای برای اینجانب قرائت نمودند قدردانی و تشکر فراوان به عمل

می آید. باشد که در شادی های شما عزیزان جبران کنیم و با کمال تاسف و تاثر خدمت

شما دوستان و دشمنان عزیز اعلام میداریم که اینجانب هنوز در قید حیات می باشم و

متاسفانه شما هنوز به آرزویتان نرسیدین و همچنان محکوم به خواندن اراجیف اینجانب

می باشید...

و اما از آنجایی که تعداد اندکی از شما عزیزان دلیل آپدیت نشدن اینجا را از من پرسیده

بودین و پیش فرض هایی را نیز بیان کرده بودین لازم به توضیح است که :

اینجانب خوشبختانه نه پسورد وبلاگم رو فراموش کردم...

نه به مسافرت دور دنیا رفتم . . .

نه سواد خوندن و نوشتن یادم رفته . . .

نه دچار اسکیزوفرنی شدم . . .

نه کارت اینترنتم تموم شده (ADSL دارم) . . .

نه کامپیوترم خراب شده (جدیدا" آپدیت کردم) . . .

نه مطلب کم آوردم . . .

نه اوفتادم زندان . . .

و نه . . .

بلکه

خواستیم برای مدتی از دستمان راحت باشید و همچنان بگذاریم این مخمون آک بمونه تا

شاید خدا خواست ما هم... (ولش کن بابا بی خیال)

ولی آنچه مهم است (البته نه برای شما)این است که ما دوباره برگشتیم...

پ . ن : ممنونم از همه کسایی که تو این 43 روز منو با پیامها ، ایمیلها و بعضا" با SMS

هاشون شرمندم کردن.

از همتون ممنونم




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :تشکر و قدردانی از شما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

شعری برای تو _ 71

گله دارم

من از تو هم گله دارم

از تویی که گاه نمی بخشمت

و گاه باعث می شوی

خودم را نبخشم

از تویی که نمی دانم

برای من چه هستی

چه بودی

چرا بودی ؟ یا چرا نبودی؟

از تویی که فکر می کنم

هنوز باید برای نبودنت

اشک ریخت

از تویی که گاهی

می خواهم که نباشی

از تویی که گاه

از ته دل صدا میزنم

که باشی

که بیایی

که بمانی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

زندگی _ 5

زندگی شاید آن لحظه شیرینی است، که در کلاس درس معلم می‌خواهد درس بپرسد و

آمادگی جوابگویی نداریم و به محض اینکه اسممان را صدا می‌کند زنگ می‌خورد. یا آن

پیرزنی است که روز و شب به این فکر می‌کند که مرگ سراغی از او نگیرد و او بدون اینکه

جمله‌های موفقیت آمیز و امیدوار‌کننده بخواند به زندگی امید وار است.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی 5




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

پروردگارا

پروردگارا به ما کمک کن تا مانند تو باشیم

زندگی را دوست داشته باشیم

زندگی باشیم

عاشق باشیم

به ما کمک کن تا مانند تو دوست بداریم

بی قید و شرط ، بی چشمداشت ، بی اجبار و بی قضاوت .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پروردگارا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام

تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون

اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود.

دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به

خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید

من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.
 
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت

نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این

نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین

نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش

که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم

تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
 
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت

چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :قلب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

هفت راز خوشبختی

متنفر نباش

عصبی نشو

ساده زندگی کن

کم توقع باش

همیشه لبخند بزن

زیاد ببخش

یک دوست خوب داشته باش




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هفت راز خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

دعای نیمه شب

وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا

وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا

وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره

دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره

یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت

توی تاریکی شب دل منو تنها نگذاشت

یک امید نیمه جون بهم میگفت اهای گلم

نگو سخته زندگی نگو که کم تحملم!

وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب

تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب

حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب

من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب

کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند

نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند

گفت ببین نگو که من ستاره ندارم

همه ستاره هارا پیش چشمهات میگذارم

بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام

من تورا مرسونم به اوج اوج خنده هام

کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش

اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش

کسی بود که بهتره نگم حسود قافیه

من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!

کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد

هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دعای نیمه شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

نکته

دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد

کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد

از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد

سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نکته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

هزاران دهقان

هزاران دهقان برای آمدن باران گریه کردند ، اما خدا فکر کودکی بود که کفشهایش سوراخ

بود . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هزاران دهقان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

هیچ وقت

هیچ وقت خودت را برای کسی شرح نده

کسی که تو را دوست داشته باشد نیازی به این کار ندارد

و کسی که تو را دوست ندارد آن را باور نخواهد کرد . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :هیچ وقت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

میگذرد

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ، تنها یکی کلمه است

"میگذرد"




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :میگذرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

قحطی شقایق

کاش تو قحطی شقایق

باز بشیم سوار قایق

بشینیم بریم تودریا

من وتو تنهای تنها

ماهیا خیلی امینن

نمیگن اگه ببینن

انقدر میریم که ساحل

از من وتو بشه غافل

قایق وباهم می رونیم

میریم اونجاها می مونیم

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب وجوشش

نه صدای گلفروشش

مث اینجا آهنی نیست

خوبن اما گفتنی نیست

پس ببین، یادت بمونه

کسی ام اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ما لب دریا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :قحطی شقایق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

عاقبت

عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق میشود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود

شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق میشود . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عاقبت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

درهای زندگی

درهای زندگی بسته نیست همچنان که ماه هیچگاه بخواب نمیرود

همچنان که نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی در تپه های بهشت میرسد.

درهای زندگی  همیشه باز است همچنان که آفتاب هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره

قلبت را باز بگذار عطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.

دفتر چه خاطراتت را باز کن و سطر های سرد و برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر

خوااهی یافت که به همراه کبوتر ها به تو خیره شده ام.

مرا در ساقة یک شبدر گمنام و در ریشه های یک گندم مهربان بخوان،من در بالهای یک

سینه سرخ خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی که در زیر پای تو میگذرند سلام

میفرستم من سالها بیش از آنکه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست بوده ام اگر

همه دفتر های جهان هم مال من باشند نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه روز

ها مال من باشند  اگر همه شبها را در کاسه من بریزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد

شوند باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.

دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون می آید من بی تو یک قطره اشک نارسم.

درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای آفتابگردان را به احوالپرسی من

میفرستی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :درهای زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

خوب فکراتو بکن

قبل از اینکه به کسی بگی دوست دارم ، خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش

روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خوب فکراتو بکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

تا کجای قصه

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تا کجای قصه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

بینوا دل

همه در دایره ی دوست گرفتار شدند

بینوا دل که در این دایره پرگار نشد

عاشقان سایه گریز و سایه ی یار شدند

یار از خون دل عشق خبردار نشد

چشم ها مست ز هوشیاری و در خواب شدند

خواب از یاد رخ دوست بیدار نشد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بینوا دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

باید ز دلتنگی نوشت

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت

تابه کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باید ز دلتنگی نوشت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

باران بارید

باران بارید

تنم بوی تو را می داد

خاک بوی مرا

و من دویدم ...

تو آھستھ می رفتی

نرسیده

ھمھ چیز شبیھ تو شد

حتی خودم

بھ ھر حال پیدایت می کنم .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران بارید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

امشب

امشب به سوگ ارزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم

امشب شمع حسرت ارزوهای بر باد رفته ام ذره ذره اب میشود

امشب برای مرگ ارزوهایم لباس سیاه پوشیده ام

کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می امد

کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال ارزوهایم را ورق میزدی

اما...اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :امشب