نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٢٣/٠۵/۸٨

شعری برای تو  _ 70

گاه گاهی آرزو می کنم

کاش بودی

نه  !

آروز می کنم کاش

می دانستی

مخاطب این همه اشک

این همه انتظار

این همه شعرو احساس

تو بودی ...

آری

برای تو می نویسم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

زندگی _ 4

زندگی روزی است که وقتی کلید را در قفل در خانه می‌چرخانیم بوی گل‌های رز از لای

در بیرون می‌آید و می‌بینیم که همسرمان امروز زودتر از ما به خانه برگشته است تا

شگفت زده مان کند و بگوید تا آخر عمر دوستت دارم و با تو هستم.




کلمات کليدي :زندگی 4 و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

جملات زیبا از امام علی (ع)

خدا را در راضی نگهداشتن مردم به خشم نیاور، زیرا خشنودی خدا جایگزین هر چیزی

بوده ، اما هیچ چیز جایگزین خشنودی خدا نمی شود.

هوای نفس را بی اعتنایی به حرام بمیران.

خشم خود را فرو خور،که من جرعه ای شیرین تر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آن

ندیده ام.

چه زشت است فروتنی به هنگام نیاز و ستمکاری به هنگام بی نیازی.

دوست داشتنی ترین چیزها در نزد تو، در حق میانه ترین، در عدل فراگیرترین و در جلب

خشنودی مردم گسترده ترین باشد.


خواص جامعه همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی

یاریشان کمتر، در اجرای عدالت از همه ناراضی تر ، در خواسته هایشان پافشار تر، در

عطا و بخششها کم سپاس تر، به هنگام منع خواسته ها دیر عذرپذیر تر، و در برابر

مشکلات کم استقامت تر هستند.

بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونی هستند که ریشه آنها بدگمانی نسبت به خدای

بزرگ است.

تو بر نفس خود مسلط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت و بازگشت به سوی خدا.

هرگز انجام کارهای فراوان و مهم، عذری برای ترک مسئولیت های کوچک تر نخواهد بود.

از هر کار پنهانی که از آشکار شدنش شرم داری، پرهیز کن.

هر چه شنیدی بازگو مکن ، که نشانه دروغگویی است، وهر خبری را دروغ مپندار، که

نشانه نادانی است.

فکر و اندیشه مخصوص کسانی است که دلی درون سینه داشته باشند.

هیچگاه حق را نخواهیم شناخت مگر ترک کنند? آن را بشناسیم.

اسلام ظاهرش علم و باطنش حکمت است.

عمل کننده بدون آگاهی مانند رونده ای است که به بیراهه رود..

از جسم خود بگیر وبر جان خود بیفزای.

در راه راست از کمی روندگان نترسید، چون اکثر مردم گرد سفره ای جمع شدند که

سیری آن کوتاه و گرسنگی آن طولانی است




کلمات کليدي :جملات زیبا از امام علی (ع) و کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

من و همسرم یک زندگی عاشقانه داریم

1 - برای همدیگر وقت صرف می کنیم .

2 - به همه می گویم که دوستش دارم .

3 - برای قدردانی از محبت هایش ، نامة عاشقانه ای برایش می نویسم .

4 - در جمع از او تعریف می کنم .

5 - وقتی غمگین است سعی می کنم ناراحتی اش را بفهمم و او را درک کنم .

6 - همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم می کنم قبل از این که دیگران

چیزی بدانند.

7 - در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی می کنیم .

8 - همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می دهم .

9 - آرامش را در همه حال حفظ می کنم .

10 - باورهایم را نسبت به او همواره حفظ می کنم .

11 - پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک ، شب ها همه چیز را برایش تعریف می

کنم .

12 - اولین کسی هستم که تولدش را تبریک می گویم .

13 - به کارهایی که برایم انجام می دهد توجه می کنم و قدردان محبت های او هستم .

14 - ازدواجمان را از موهبت های الهی می دانم .

15 - برای سلامتی اش صدقه می دهم .

16 - در یک مکان یادداشتی محبت آمیز برایش پنهان می کنم و او را راهنمایی می کنم

تا پیدایش کند.

17 - در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می کنم .

18 - سعی می کنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم .

19 - کارهایی که نشان دهندة محبتم نسبت به اوست برایش انجام می دهم .

20 - هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر می کنم .

21 - اگر احساس کنم از وسایل شخصی اش چیزی کم دارد ولی خودش نمی خرد،

حتماً برایش تهیه می کنم .

22 - همه هدایایی را که به من داده است ، از صمیم قلب دوست دارم .

23 - همیشه دل آرام یکدیگر هستیم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی  پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف

جابه‌جا می‌کرد تا شایدسرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را

چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد در نگاهش چیزی موج

می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با

چشم‌هاش آرزو می‌کرد

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو

تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت

کفش در دستانش بود بیرون آمد

آهای، آقا پسر...پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن

خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید شما

خدا هستید؟

نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم

آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید




کلمات کليدي :یکی از بستگان خدا و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

اگر می خواهید همه ی عمر شاد باشید

1. بر سکوت متمرکز شوید، هنگامی که سکوت فرا رسید ، در آن  زندگی کنید. بکوشید

به هرجا که می روید ، پیک آرامش باشید. مردمان سخت کوش ، هرگز به کار بیهوده و

آنچه سرگرمی است نمی پردازند. با این همه بدانید، زمانی که به کار سرگرم کننده روی

می آورید ، زمانی است که تباه نمی شود.

2. همیشه تمایل بر این است که در دگرگونی های زندگی ، بر رویدادی آزار دهنده

متمرکز شویم. از استرس های خویش هراس مکنید و گاه تغییرات را بپذیرید.

3. زیباترین ظرف میوه خوری را پر از میوه کنید ، خوردن میوه استرس را کاهش می دهد.

با خوردن میوه بیشتر، احساس آرامش می کنید.

4. هر کاری را ده دقیقه زودتر آغاز کنید، این کار به ویژه در سفر، شما را از استرس دیر

رسیدن دور می کند. در این راه  ده دقیقه آرام در اختیار شماست. ده دقیقه پیش از آن

که دل مشغولی بعدی فرا رسد.

5. بدترین تشویش ها با آینده پیوند دارد ، تشویش به مشکلی که هنوز فرا نرسیده

است. به اینک و حال بیندیشید و از استرس دوری جویید.

6. در برخورد با مردمان و رویدادها تمرین کنید تا بهترین را ببینید. با این کار از بدبینی ،

و مثبت گرا می شوید. مثبت گرایی و خوش بینی به آرامش می انجامد.

7. در اتاق خود آیینه ای بزرگ و زیبا بیاویزید، به هنگام ملال روبروی آن بایستید، به خود

نگاه کنید و لبخند بزنید. حاصل این کار آرامش است.

8. برتر بودن را به دیگران وانهید و از پیامد آن شگفت زده شوید. از آن چه هستید خشنود

باشید. گاه این کار، تن آرامی شما را بیشتر می کند.

9. دریغ بردن بر گذشته نابخردانه است. گذشته فقط در خاطر شما است. توجه بدین

واقعیت شما را آرام می کند.

10. آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید آنها چگونه از هر لحظه خویش لذت می برند.

همچون کودکان باشید و به آرامش دست یابید.

11. به اندیشه های آرام بخش روی آورید؛ صحنه های آرام بخش را تصور کنید ، نوایی

آرام بخش را به خاطر بیاورید و ببینید چگونه دگرگون می شوید.

12. بی نظمی های فیزیکی تنش آفرین است، آشفتگی زدایی راهی است به آرامش.

13. پرنده ای زیبا یا حیوانی کوچک را در خانه نگه دارید. بدو مهر بورزید و از این راه ،

دست یاری برای راهیابی به آرامش بیابید.

14. احساس ناخوشایند به دیگران، شما را آزار می دهد نه دیگران را. به خاطر آرامش

خویش بخشنده باشید.

15. گاهی با خویش خلوت کنید. در را ببندید و به نیازها و مسئولیت های خویش

بیندیشید؛ هر روز دست کم زمانی را صرف این کار کنید




کلمات کليدي :اگر می خواهید همه ی عمر شاد باشید و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

"USA Today"

از شعر ترانه "USA Today" با صدای آلن جکسون

شنیدم نگران من بودی

و اینکه روزگار چگونه می گذرانم؟

گمان کنم که فکر میکنی بی تو ساختن نتوانم

نگران نباش

همین صبح از راه دور تماس گرفتند

و گفتند ماجرای مرا در روزنامه USA Today  چاپ می کنند:

داستانی که قلب را به درد می آورد

و عکسی از -تنها ترین مرد-

فکر نکنم که خیلی بد شود

کلی که لاغر شده ام

هنوز هم کمی جا دارم

فکر نکنم خیلی بد افتاده باشم

مردم که میگویند خوب است

تصویر مرد در روزنامه شاد بنظر میرسد

حتی از قسمت جنایی هم بزرگتر است

میبینی؟ چیز کوچکی مانند -از دادن تو-

چگونه از من مرد بزرگی ساخت؟

من در روزنامه USA TODAY

داستانی که قلب را به درد می آورد

تصویر تنهاترین مرد




کلمات کليدي :usa today و کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آلن جکسون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

تصمیم آخر

روزی،

دیر یا زود

تصمیم آخر را خواهی گرفت.

عکسهای مرا پاره خواهی کرد

و نامه هایم را بدور خواهی ریخت.

تقدیر همین است..

همانگونه که اشکهایی که دور چشم حلقه زده

عاقبت فرو خواهد غلتید.

و آن روز خواهد رسید که برگ از شاخه جدا میشود.

و فراموشم خواهی کرد

همانگونه که این قلم

دیگر خواب روزهای سبز را هم نمیبیند...




کلمات کليدي :تصمیم آخر و کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می ایی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خوابو بیدار است




کلمات کليدي :همین فردا و کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

من باور دارم

من باور دارم . . .

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.
 
من باور دارم . . .

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى

نیز همین طور است.
  
من باور دارم . . .

که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم . . .

که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و

دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
 
من باور دارم . . .

که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى

داشته باشیم.
 
من باور دارم . . .

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
 
من باور دارم . . .
 
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام

مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
 
من باور دارم . . .

که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به

کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.
 
من باور دارم . . .

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این

حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
 
من باور دارم . . .

که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا

به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
 
من باور دارم . . .

که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که

خودمان هم خودمان را ببخشیم.
 
من باور دارم . . .

که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز

نخواهد ایستاد.
 
من باور دارم . . .

که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من

خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
 
من باور دارم . . .

که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى

مرا تغییر دهد.
 
من باور دارم . . .

که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم . . .

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را

نمى‌شناسیم تغییر یابد.
 
من باور دارم . . .

که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت

به ارمغان نخواهند آورد.
  
من باور دارم . . .

که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
 
من باور دارم . . .

«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست بلکه کسى است که از

چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

من باور دارم . . .

که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و

ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.




کلمات کليدي :من باور دارم و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار

داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از

کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل

کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کوراجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان

دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه

نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان

تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و

مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده

میشد امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید

استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و

روحتان مایه بگذارید این رمزموفقیت است ..... لبخند بزنید




کلمات کليدي :مرد کور و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

فریاد

تو ساحرانه زیبایی زیبا

تو جادوی غریب تماشایی

و برق هوشیاری

در چشمهایت رخشان

تو مثل خواب کودکانه

شاد به افسانه ای

تو شادی بزرگ منی

ای دوست

تو عاشقانه باروری از مهر

و آن جنین زیبا

در خون و خواب و خاطره ات

می روید ناگاه

مثل طلوع سرخگلی در باد

در روزگار اینهمه بیداد

در روزگار این همه تنهایی

تو عدل و آفتابی

نور و نوازشی

تپشی در دل

وزشی بر جان

در این زمان زمانه تاریکوار بودن

وقتی که می بینم

درد خموشوار نگاهت را

سر می گذارم آرام بر سینه ات

و چشمه وار می گویم از شوق

تو روح بارانی




کلمات کليدي :مرا فریاد کن و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

سه آفـتاب

آئـینه بـود آب.

از بـیکران دریـا خـورشید می دمید.

زیـبـای من شکوه ِ شکفـتن را

در آسمـان و آئـینـه می دیـد.

ایـنـک:

سه آفـتاب!




کلمات کليدي :سه آفـتاب و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

در آستانه سکوت

بیهوده در میان واژه ها

در جستجوی چیستی؟

برای بیان هیچ!

کوره را هیزمی باید

تا گرمی فزاید.

درخت را ریشه ای

و برگ را بهاری

تا جشن سبز برپا شده باشد.

بی عشق واژه ها کورند

و نبض حیات خطی ممتد است.

روز مرگی را که سرودی نشاید!

شاید خاموشی بهترین واژه باشد.

پس بر آستان سکوت فروتن باش

همان که آرامشی عجیب به ارمغان دارد.

سهمگنانه حضور خود را تحمیل میکند،

و سرانجام مطلقی است بر همه چیز.




کلمات کليدي :در آستانه سکوت و کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

خدا چقدر دوستت داره

جایی بودیم که پدری با دخترک کوچیکش هم در جمع ما بودند .

پدر از این دخترک ناز پرسید : دخترم ! بابایی رو چقدر دوست داری ؟

دخترک معصوم جواب داد : همون قدر که خدا دوستت داره !!!

پدر نگاهی آمیخته به تحسین و شرم به دخترکش انداخت و نگاهی شرمسارانه هم به

ماها و چشماش به اشک نشست .

پاسخی داد که یه توش یه دنیا پند و اندرز و حکمت و عبرت هست .

پاسخی داد که بسیار کوتاه و گویا بود .

پاسخی داد که انگار همه ی ما مخاطبش بودیم .

پاسخی که همه مونو بیدار کرد ....خدا کنه دوباره خواب غفلتمون نبره !

راستی ...

خدا چقدر دوستت داره ؟؟!!




کلمات کليدي :خدا چقدر دوستت داره و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

خاک

هنوز غروب نشده بود تا ترس تازه واردم

عمق نگاهم را بپوشاند

هنوز آبی بود آسمان زمستانی

و گر چه نمی بارید

باران حتی لا به لای نگاهمان را پوشانده بود

چقدر هوای گریه داشتم

و بال فرشته ها چقدر پیدا بود

و ناز ِ نگاه ِ کسی که همیشه می خندید

حالا نازنین بسته نگاهی بود

و اشک ها خلاص شده بودند

ولی من هنوز پایبند آن حرف ساده ات هستم

غروب داشت می بارید

کنار پرستو هزار آدم تنها

کمی نگاه ِ عاشقانه در طرفی

کمی صدای ِ خس خس مادرانه در بالایی

و گر چه حرف های برادرش جلب توجه می کرد

چشم من انگار لا به لای آن همه اندوه

آسمان را نگاه می انداخت

قرار قدیمی مان پر از غم بود

و جز نگاه خسته ی تو

هزار تنهای ِ خسته منتظر بودند

دیگر هیچ جا زیبا نیود

چشمم خیس ، چشمش خیس ...

کنار ِ برکه ی ذهنمان تنها نگاه من به آسمان

لا به لای ِ کمی اشک در چشمان ِ خواب ندیده ام

آسمان زیبا بود

و ذهنم درگیر چگونگی نبودنت اینجا برای ِ تنهایی

و او که نبود




کلمات کليدي :خاک و کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

جرعه

جرعه جرعه جرعه میکشم ترا بکام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

اى همیشه خوب

اى همیشه آشنا

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو

ماهى همیشه تشنه ام

اى زلال تابناک

یک نفس اگر مرا بحال خود رها کنى

ماهى تو جان سپرده روى خاک




کلمات کليدي :جرعه و کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

بگذر

شبی به خلوت پر ماهتاب ِ من بگذر

ز کوچه های گل افشان ِ خواب من بگذر

بپوش پیرهن ِ سایه مرا بر تن

برو به چشم ِ من از آفتاب من بگذر

چو شبنمی تو به گلبرگ ِ بسترم بنشینی

ز باغ های تَر ِ عطر ِ ناب من بگذر

چو موج سد ِ بلند ِ شکیب من بشکن

سفینه وار ، ز موج شتاب من بگذر

شبی درازترم از شبان ِ تیره قطب

درون ِ وحشت ِ من ، ماهتاب ِ من بگذر.




کلمات کليدي :بگذر و کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

بدون شرح

بین دست هایمان فاصله و

بین خانه هامان پرچین و

بین قلبهایمان پرتگاه

آن سوی پرچین دستی است که می توان فشرد

این سوی پرچین قلبی است که می توان بخشید

پرتگاه را اگر نمی توان پر کرد

بر آن پلی می توان ساخت




کلمات کليدي :بدون شرح و کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان

در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را

هدایت می کند و...

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن

که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند




کلمات کليدي :اشتباه فرشتگان و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٠۵/٠۵/۸٨

 

امروز روز تولدمه

آسمون هیچ وقت تولد من یادش نمی ره و کادومو برام می فرسته

قشنگه

همیشه روز تولد آدم قشنگه

و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی

چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن

و این خودش روز و قشنگتر می کنه

به هر حال تولدم مبارک!

همه کسایی هم که امروز تولدشونه مبارک!




کلمات کليدي :تولدم مبارک و کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

شعری برای تو  _ 69

بزن

امشب

چه خوش می زنی باران

هرگز نبودم با او

زیراین ساز هماهنگ

بزن ...

شاید او

ترانه ای عاشقانه می خواند

با ساز تو

بزن باران

شاید قلب او

به تپشی دوباره افتد

و مرا

در زیر این باران بیابد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

دوستش دارم

دوستش دارم

دوستم دارد

دوست دارد عذابم دهد

عذابی که سرچشمه اش سکوت و پایانش لبخندی همراه با اشک که مرا میکشد




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دوستش دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

زندگی _ 3

زندگی شاید آن زن دستفروشی است که از این ایستگاه به آن ایستگاه می‌رود تا شب

دست خالی وارد خانه‌اش نشود و وقتی که به کیفش نگاه می‌کند بگوید هر موقع کیفم

است ناراحت می‌شوم احساس می‌کنم کم کار کرده‌ام. یا که نه شاید حقوق آخر برج

است که تا به خانه برسیم آنقدر برایش نقشه می‌کشیم تا کشتی‌مان به ساحل

مقصود برسد اما وقتی وارد خانه می‌شویم نقشه‌هایی که بچه‌هایمان کشیده‌اند مسیر

کشتی را عوض می‌کند.

زندگی دوست داشتن کسی و چیزی است که دوست داریم آن را به دست بیاوریم.. اما

امان از آن روزی که آن را به‌دست نیاوریم، آن زمان است که دلمان می‌خواهد، زیر نم‌نم

باران پیاده‌روی کنیم، تا عقده‌های دلمان خالی شود و کسی در این باران اشک‌هایمان را

نبیند، آن لحظه است که احساس می‌کنیم برای دقایقی زندگی کرده‌ایم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

من از تو می مُردم

من از تو می مُردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها،گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ،گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغهایت می امدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می امدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه ها ی اقاقی می خوابیدند

و من در اینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می امدی...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه هایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مُرد

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من از تو می مُردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

هیچستان

زندگی کردن در هیچستان سکوت همیشه برایم لذت بخش بود.من در سکوت خودم را

داشتم با تمام نداشته هایم وهمین برای خوشبختی من کافی بود.اما امروز نگفتن و

نهفتن تمام زندگیم را پوشانده است و سایه شوم این سکوت تمام داشته هایم را نیز

گم میکند.من همچون تمام ما فراز و نشیب های زیادی را راگذرانده ام.اما بزرگترین گناه

من عشق بود درست زمانی که هیچ احتیاجی به ان نداشتم وارد زندگیم شد و مسیر

زندگیم را تغییر داد تا اینجا من کوچکتر از ان بودم که متوجه عمق این واژه بزرگ شوم

من با همان کوچکی درون پا به عرصه ای گسترده نهادم به امید بزرگ شدن... اما خود

ناچیزم را هم از دست دادم.دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق رسید مردم

ما با اکراه عشق می بخشند.ان ها چنانچه چیزی می بخشند توقع دارند چیزی دریافت

کنند مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!! که مبادا بیش از انچه دریافت می

کنند ببخشند اما من به دنبال عشق بودم بدون انکه چیزی برای بخشیدن داشته باشم

من تنها به دنبال ارامش بودم غافل از اینکه در رزمگاه زندگی قدم می زنم جایی که توان

مقابله با هیچ کس راندارم حتی با خودم تمام فرصت های من در اثبات عشق تلف شد

وگذشت و تمام زندگی من در انتظار زندگی میگذرد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هیچستان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

چگونه فراموشت کنم

چگونه فراموشت کنم تو را؟ که همزمان با تولدت درقلبم همه را فراموش کردم.برایم

تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را به تو

می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از ان توست و

شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند! وتمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر

نفس هایت دلتنگی می کنند.چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به

سپید عشق هدایتم کردی.عاشقی بی قرار ویاری با وفا برای خویش ساختی و برای

اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم

سایه ات را می دیدم.و تپش قلبت راحس می کردم.و به جستجوی یافتنت به در گاه

پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او راخواهم یافت؟حال که پیدایت کردم دلت را

به من بده.فکرت را به من بده و سرت را روی شانه هایم بگذار. و بگذار عطر کلماتت را

میان هم قسمت کنیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :چگونه فراموشت کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

مرا با خویش بگذار و بگذر

مرا با خویش بگذار و بگذر

جاده ی عشق من بن بست است،مگذر!

من وقف شده ام

چشمانی که تو چراغ می خوانیشان،وقف مسجدی تاریک شده است

صدایی که تو وسوسه انگیزش می خوانی،قرار است رستاخیزی بیندازد در

گوش های پوسیده مشتی قبر نشین!

در گذر از قرن یخی،قلبم فسرده و سرد است؛ درگذر از من

گر ز من باور نداری گوش کن

این حماسه باد می خواند

علمی به نقش غرور و جنون

فتاده چو شیر پیرکنون

به روی زمین واژگون

مرا به خویش می خواند باد

تا برقصاند این درفش فریدون

تا بمیرانم این ماران دون

مرا به خویش می خواند این خاک آغشته به خون

من عشقت را سپردم به امواج سند نیلگون

از پنجره های آهنین این خانه،فریاد سیاوش می آید به درون

ز هر چاه بی انتها،صدای بیژن می آید برون

مرا به خویش می خوانند

به رزم تزویر می روم زره به تن

آری ، آری

بگذشته ام من از من

تو هم بگذر از من

رادمردان همه از من

همان پا بستگان چون گون

آری ، آری

چو قصه ی آن پیر کدکن

مرا به خویش می خواند

مرا،اسیر آرزوهای کوچک مکن

رهایم کن !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مرا با خویش بگذار و بگذر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

در امتداد حادثه

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسیدم

بذار جونم برات بگه که چی دیدم چی ندیدم

این قصه و ترانه نیست کابوس کودکانه نیست

رنگ و ریای آدما حقیقته افسانه نیست

پوشالیه وجودشون حقیقته دروغشون

حتی خدا گول میخوره از ظاهر سوجودشون




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :در امتداد حادثه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

من دگر نیندیشم

من دگر به بودن

نیندیشم

کوه به کوه گشته ام ،

تاب این دردم را

نتوانند کشید

من به دنیا نفس

نیندیشم

کرمان ِ گورم شمارش ِ

معکوس میدهند

من به انسان دگر

نیندیشم

آدمیان مرا از خود

ندانستند

من به تنهایی دگر ننالم

مسیحم مصلوب ِ تنهایی

بود

من به نامردی دگر ننالم

مسیحم قربانی ِ بوسه ی

یهودا بود

من زخود دگر زندگی

نخواهم

من کرباس ِ نیروانایی

ام را در آغوش ِ مسیح می

خواهم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من دگر نیندیشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

کسانی می روند

کسانی می روند

کسانی باز می گردند

پل عبور مهیا است

لیک , پاها وقتی بی حوصله اند

فعل رفتن

با هیچ زمانی صرف نمی شود

من تنهابه افق می نگرم

به قفس

که امنیت غریبی است

وقتی

پرنده آسمان را از خاطر برده است

چرا؟

چرا هیچکس

با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کسانی می روند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

قیمت هر انسان

دوره ارزانیست

شرف اینجا ارزان

 تن عریان ارزان

 آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قیمت هر انسان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

روحم برده اوست

ذاتم کشته دستان اوست
 
مغزم برده امواج چشمان اوست
 
از نسل قبل از توست
 
گریه کن  شیطان گریه کن برای معصومیت از دست رفته ام

و تو ...
 
گوش کن به صدای آوار و دیوار این اتاق که بر من و تو می گرید
 
روزی با من و تو می خندید
 
روزی شاهد بوسه ها و سجده ها بود
 
تماشا کن سرنوشتی که تو را در من نابود می کند

هنوز به دنبال جواب تنها سوالم میگردم
 
معنای آنچه نشانم داده شد چه بود؟
 
معنای هیچ چیز برایم معنا ندارد
 
دادگاه توست و حاکمیت من
 
حاکمی که برده زاده شد
 
برده ای که عاشق توست هنوز
 
اما حکم من مرگ توست
 
حکم حکمه اعدام
 
بدنم می لرزد
 
حرفی بزن بگو تباه شد عمر از وحشت و شهوتی به اسم زندگی
 
ببوس و فراموش کن
 
قلم واقعیت ها  را خط میزند
 
ببین چگونه تو را از دست میدهم
 
ببین چگونه روحم را در ثانیه می فروشم
 
تا تو باشی و هزاران هزار برده دیگر از تو زاده شوند
 
نفسم بوی مرگ می گیرد
 
این طناب طناب نجات است
 
بخند ارباب
 
بخندعشق
 
بخند شیطان
 
چهار پایه از زیر  پایم رها میشود...
 
تو هنوز مرا نگاه نمی کنی...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :روحم برده اوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

دیگر این دل آن دل نیست

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،
 
 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
 
این دل از تنهایی خرد خرد شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
 
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
 
بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد

این دل از انتظار خسته شده است...
 
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست

این دل احساساتش همه سوخته شده است...
 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست

این دل غرورش شکسته شده است...
 
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد

آری این دل اینک تنهای تنها شده است...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگر این دل آن دل نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

تو می‌توانی

من سال‌های سال مُردم
 
تا اینکه یک دم زندگی کردم
 
تو می‌توانی
 
یک ذره
 
یک مثقال
 
مثل من بمیری؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو می‌توانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

ترانه می بافم

دوباره واژه به واژه ترانه می بافم

برای بودن با تو بهانه می بافم

و تارهای نگاه تو را که بی همتاست

به پود خاطره ای عاشقانه می بافم
 
درون خانه ای از التماس دستانم

تمام شعر تو را عارفانه می بافم

به این امید که فردا دوباره می آیی

دعای وصل تو را من شبانه می بافم
 
دوباره قصه مرداب را نگو بانو...

تو فرصتی بده خود را روانه می بافم

شبیه رود بزرگی که در پی دریاست

نگاه بحر تو را بی کرانه می بافم
  
درخت زندگیم ریشه کن شده اما

امید زندگی من: جوانه می بافم

اگر اراده کنی می رسم به آغوشت

و توی قلب تو من آشیانه می بافم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ترانه می بافم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

پرنیان سرد

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین که دختر خورشید "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیده ایم

بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم

بنشین، مرو، که در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

بنشین، مرو، حکایت "وقت دگر" مگوی

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین

امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو که نه هنگام رفتن است!...

اینک، تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه!

می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -

با خویشتن - به خلوت دل - می کنی ستیز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پرنیان سرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

اینجا نمی ماند

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

و پرسیدم دلم او گفت نه تنها نمی ماند

به او گفتم که چشمان تو جادم کرده این دل را 

گفت این چشمها تا ابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت که این دل دائما دریا نمی ماند

به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی او گفت کمی که بگذرد یلدا نمی ماند

به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند

و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد

چرا که در مسیر راه , عاشقی باقی نمی ماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اینجا نمی ماند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

بازسازی دنیا

پدر روزنامه می خواند. اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر

رفت و صفحه ای از روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کر

و به پسرش داد.

-"بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم. ببینم می توانی آن را دقیقا

همان طور که هست بچینی ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک

ربع بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"

پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"

پسر گفت:" پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره

بسازم دنیا را هم دوباره ساختم."




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بازسازی دنیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

این دلتنگی های مدام

این دلتنگی های مدام بد جور امانم را بریده است.دیگر از دست گریه هم کاری بر نمی

اید دل انقدر تنگ است که گریه های مدامم هم ارامش نمی کند.من از این بغض های

گاه و بی گاه از این لحظه های تکراری دلتنگی و اندوه خسته شده ام 

من از این ترک کردن های غیر منطقی و بی دلیل خرد شده ام و خسته دیگر سکوت

شده ام و این همه صبوری دارد امانم را می برد 

دیگر نمی خواهم صبور باشم 

نمی خواهم سال ها منتظر باشم تا شاید شاید بیایی چرا درک نمی کنی که خیلی

دوستت دارم 

چرا درک نمی کنی که باید مرا دوست داشته باشی... خیلی 

امیدوارم روزی که فهمیدی چقدر مرا دوست داری همین نزدیکی باشم 

این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم تا همیشه دنیا 




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :این دلتنگی های مدام