نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

 

UP ٢٠ جدید* 25/٠۴/۸٨

یه پست تبلیغاتی برای خودم

چندی پیش سایت آموزشی با همکاری گروه سایتهای پرشین بلاگ با عنوان

"پرشین هلپ" راه اندازی کردم.

سایت جم و جوریه و مطالبی که آموزش داده شده طوریه که برای همه قابل فهمه.

از آموزش ویندوز گرفته تا آموزش فتوشاپ ، آموزش وبلاگ نویسی ، آموزش برنامه

نویسی و . . .

و به تازگی هم یک فروشگاه اینترنتی راه اندازی کردم که فقط مجموعه های آموزشی در

حیطه کامپیوتر و نرم افزارهای تولید شرکت خودمون رو ادائه میدیم.

اگه فرصت کردین و حوصلشو داشتین حتما یه سر بزنین.

برای ورو د روی عکسها کلیک کنید

مرجع مقالات آموزشی کامپیوتر فروشگاه پرشین هلپ

دوستان وبلاگ نویسی که از فروشگاه ما خرید می کنند میتوانند به ازای هر خرید ، ٣ تا ۵ CD از ما هدیه دریافت کنند.

باور نمیکنین؟ امنحان کنید




کلمات کليدي :متفرقه و کلمات کليدي :یه پست تبلیغاتی برای خودم و کلمات کليدي :اخبار وبلاگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

شعری برای تو  _ 68

من به خیال خامم

فکر می کردم

فاصله یک خط صاف است

که کشیده می شود

از اینجا تا آن سوی مرز

نقشه را باز می کنم

وجب می کنم

فاصله

تو تا خودم را

دو بند انگشت هم نمی شود

فقط بالا و پایین دارد

پیچ و خم دارد

و من نمی دانم

تو

در پس کدامین پیچ پنهانی

که نمی آیی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

زندگی _ 2

زندگی شاید لحظه ای است که بعد از9ماه انتظار، پشت در اتاق عمل قدم می‌زنیم و

منتظریم تا پرستار خبر پدر شدنمان را بدهد یا که نه آنقدر ناپدریم که آن لحظه در خماری

دود دنبال فرزندمان می‌گردیم تا یکی مثل خودمان را تحویل جامعه دهیم.

زندگی شاید آن روزی است که آسمان هوای گریه داشت و ما از آن بیشتر. پس گریه

کردیم تا به زندگی ثابت کنیم ما طاقت این همه سختی را نداریم. می‌توان گفت زندگی

نامه‌ای است که اگر قضا و قدر خوب آن را نپیچد، کلاف سردرگمی می‌شود که همه

زندگی ختم به پیدا کردن سر کلاف می‌شود. و ما غافل می‌شویم از آن چیزی‌هایی که

داریم اما قدرشان را نمی‌دانیم یا که نه آن چیزهایی که نداریم و در به‌دست آوردن آنها

سعی نمی‌کنیم و وابسته داشته‌هایمان شده‌ایم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

نامه ای برای . . .

به نام آن کسی که ستایش کردنش تمامی ندارد

زیبای  بهتر از جانم: نمیدانم در سر لوحه نامه چه بنویسم؟ اندیشیدم بهتر است نامه را

بدن سرلوحه و اسم شروع کنم زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من تو را از ته دل دوست

دارم عجیب است اگر بنویسم به همین اطلاع دیگران نیز حسادت میورزم زیرا نمی

پسندم نام تو را اگرچه یکبار هم شده کسی بر زبان آرد و حتی در فکر خود نیز آن را

مجسم سازم زیرا تو تنها مال منی... همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون

سپیده ی صبحگاهی زودگذر باشد میترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابر

های تیره و تا بگذرد و روان مرا روشن سازد.تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم

قدرت دوری تو را ندارد و تا من امید دیدار تو را شب و روز در  ذهن خود نپرورانم نمیتوانم

دقایقی چند در آسایش باشم.!میخواهم از زندگی و انگیزه آن برایت بگویم!زندگی, تو

هستی و انگیزه آن نیز باز تو هستی بگذار من و پروانه بسوزیم و بسازیم و سوختن تو و

شمع را هرگز به چشم نبینیم.در پایان من و روانم که هر دو در تو غرق هستیم به انتظار

دیدن تو لحظه شماری میکنیم!کسی که غبار کالبد خاکیش هم تو را فراموش نمیکند ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نامه ای برای




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

خداوندا

مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن 

تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم 

آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم 

آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم 

آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم 

آنجا که شک است ایمان بدهم 

آنجا که نومید است امید شوم 

آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم 

آنجا که غم است شادی به پا کنم 

خداوندا 

باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم 

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن 

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن 

زیرا با دادن است که می گیریم 

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم 

با بخشیدن است که بخشوده می شویم 

وبا مردن است که زنده می شویم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خداوندا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

بعضی از آدمها

بعضی از آدمها به تو فکر می کنند

بعضی از آنها به تو توجه می کنند

بعضی ها عاشقت می شوند

بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری

بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای.

بعضی ها دلتنگت می شوند

بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند

بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند

بعضی ها فقط می خواهند با تو حرف بزنند

بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند

بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی

بعضی ها می خواهند که همیشه سلامت باشی

بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند

بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند

بعضی ها حمایت تو را می خواهند

و بعضی ها شانه هایت را برای گریه هایشان

و همه احتیاج دارند تا اینها را به تو بفهمانند

اما هرگز از آرزوی کسی مگریز شاید این تنها چیزی

باشد که آنها در زندگی دارند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بعضی از آدمها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

دلم یک دنیا برات تنگ است

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

نمیشود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

که می گوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

دفترم خیس میشودو برای چند لحظه آرام میشوم و

دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دلم یک دنیا برات تنگ است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

ممکنه فردا نباشیم

همه دنیا یه جادست

من و تو مسافراشیم

قدر امروز رو بدونیم

ممکنه فردا نباشیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ممکنه فردا نباشیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

خدایا

احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می

گذارم.
 
خدایا...

می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و

عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم.
 
خدایا...

می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می

دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می

دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و

عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.

خدایا...

تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.

خدایا...

می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت

بگذارم. 

خداوندا..

من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان،

من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.

خداوندا...

من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس،

من از نارفیقی های این دنیا می ترسم..

خداوندا...

من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،

من از ماندن چون مرداب می ترسم.

خداوندا...

من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.

خداوندا...

من از ماندن می ترسم

خداوندا...

من از رفتن می ترسم 

خداوندا...

من از خود نیز می ترسم

خداوندا...

پناهم ده

خداوندا !

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم
 
پس مرا دریاب 
 
و به سوی خویش بازگردان ،
 
دستان مهربانت را بگشا 
 
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

کوله باری سنگین

کوله باری سنگین به دوش می کشیدم

صدای نفس نفس زدنم گواهی می داد

شاید این کوله بار من نیست

به جاده نگاه می کنم

در انتهای این خطوط موازی

در آن دور دست کسی است که برایم دست تکان می دهد

کسی که انتظارم را می کشد

این منم که سر به زیر دارم

 و ترانه ای بر لب

از جنگل های سبز احساس گذشتم

در راه صورت تمام گل ها را بوسیدم

حال گونه هایم پر از عطر خوش جوانیست

به زمین های خوش رنگ عاشقی رسیدم

و تا چرخی زدم تمام وجودم رنگ رنگ شد

هر بار که به آبادی می رسیدم

خوش نشینان شهر چیزی به بودنم می افزودند

و من همچنان سر به زیر داشتم

و ترانه می خواندم

تا اینکه به تو رسیدم

سرم را بالا کردم

در کنار راه

خارج از هر سبزی

در مجاورت بیابان

بی روح وغمگین

نشسته بودی

کسی کوله بارت را پاره کرده بود

تا مرا دیدی چشم در چشم هایم دوختی

وبا سکوتت فریاد کشیدی

" کمـــــــــــــــــــــکم کـــــــــــــــــــــــــــن"

با لبخندی همیشگی بارهایت را به دوش کشیدم

تا تو سبک شدی و در کنارم به راه افتادی

و من اندیشیدم که مسافر جاده ای

من همچنان سر به زیر بودم

و اختیار راه را به چشم هایت سپردم

اما تو مرا به کجا می بردی ؟ خودت هم نمی دانی

در راه می گفتم و می شنیدی

و می گفتی و می شنیدم

رنگین کمان عشقم در چشمت موج می زد

و بوی خوش گل های بهاری ...

اما خدایا چرا دیگر از آبادی نشانی نیست ؟

من در این اندیشه بودم تا تو به سخن آمدی

که :

ایست اینجا پایان راه من است

تا سری چرخاندم بارهایت را جدا کردی

حتی نگذاشتی سیر نگاهت کنم

حتی راه راهم نشانم ندادی

این تمام همراهیت بود با من

گمشده در بیابان

از ترس رنگ باختم

گونه هایم خشکید

نه بیابان می دانم

نه راه جاده

حتی ستاره قطبی هم پیدا نیست ... !

دوست من
 

نو شدن و تازه شدن

 فقط در چشمان توست."




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کوله باری سنگین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

و من خوشبختم

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :و من خوشبختم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

مردن

مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم

مردن آن است که در خاطر تو با همه خاطره ها دفن شوم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مردن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

مرد و نامرد

تن مرد و نامرد یکیست ، روزگار باید بگذرد تا بفهمی مرد کیست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مرد و نامرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

فرقی نمیکند

فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا اقیانوس بیکران ؛ زلال که باشی آسمان در

توست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فرقی نمیکند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

عشق با غرور زیباست

عشق با غرور زیباست ؛ ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ،

آن وقت دیگر عشق نیست ؛ صدقه است




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق با غرور زیباست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

زندگی خداست

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز

و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست

و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و

ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی

است.

اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!

اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!

اگر زندگی مهر نیست پس چرا کبوتر با کبوتر باز با باز کند پرواز؟!

اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمک می زنند؟!

اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!

اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!

اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و کلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!

اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!

اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!

اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی که هَوی مهتابند اینقدر کرشمه دارند؟!

اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!

اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!

اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!

اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!

اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!

اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!

اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!

اگر زندگی کام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!

اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!

اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشک، بهار کرکس است؟!

اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!

اگر زندگی گل نیست پس چرا اشکِ گل، آئین عزا است؟!

اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاکستری، تنها، رنگ خاکستر است؟!

اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر کوی و برزن است؟!

اگر زندگی اشک نیست پس چرا آسمان که می گرید زمین می خندد؟!

اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!

اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در برکه می لرزد؟!

اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!

اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می کند؟!

اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!

اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!

اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می کند؟!

اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!

اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!

اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!

اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش کسی زنده نیست؟!

اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!

اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!

اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!

اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ کس بی وفا شِکَّرین نیست؟!

اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان که می بارد زمین می روید؟!

اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشکش یکی است؟!

اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!

اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!

اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!

اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!

اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!

اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!

اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!

آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و

ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و

مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و

جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر

زندگی زندگی است.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی خداست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

ساعتها

چراغها خاموش می شود و من از دست می روم

آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم

عاقبت مرا به زانو در آوردند

آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:

از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،

و این درد مبهم مرا هدف بگیر

ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:

تویی که، تویی که ...

آشفتگی تمامی ندارد:

دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند

می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم

نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:

ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید

من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:

تویی که، تویی که ...

و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر

تویی که، تویی که

خانه‌ای، همان خانه‌ای که می خواستم بدان برگردم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ساعتها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

پازل دل

پازل دل کسی را به هم ریختن هنر نیست ؛ هر وقت تونستی با تیکه های شکسته دل

کسی براش یه پازل دل جدید بسازی هنر کردی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پازل دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

بگذار تا ببارد باران

باران وهمناک

درژرفی شب

این شب بی پایان

بگذار تا ببارد باران

اینک نگاه کن !

از پشت پلک پنجره

تکرار پرترنم باران را

وگوش کن که در شب

دیگر سکوت نیست

امشب صفای گریه من

سیلاب ابرهای بهاران است

این گریه نیست ریزش باران است .

آواز میدهم ایا کسی مرا

از ساحل سپیده شب ها صدا نزد؟!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بگذار تا ببارد باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

اوج مقام عاشقی

اوج مقام عاشقی به جرأت بوسیدنه

به مدت حسادته

همیشه تا اونکه می خوای

یه دریا درد و فاصلست

ولی مهم نرفتن و موندن سر رفاقته

تصورش خوب مشکله

که ما کنار هم باشیم

نمی رسیم به همدیگه

تلخه ولی حقیقته




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اوج مقام عاشقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

UP ٢٠ جدید* ١١/٠۴/۸٨

شعری برای تو  _ 67

سنجاق می کنم

شب را با پنجره

و تو را تکرار می کنم

همه شب

یا تو را بر دوش می کشم

دستت را می گیرم

قدم می زنیم در اتاق کوچکم

نور کمی دارد

اما

باران از پنجره اش پیداست

من هم باران می شوم

و می چکم

بر بنودن هم اکنونت




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

نامه های بچه ها به خدا

کتی

خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را

که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

امی

خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در

مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

لاری

خدای عزیز!
اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.

میگی

خدای عزیز!
شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته

باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری

کنم.

نان

خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را

انجام می‌دهد؟

جین

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی

خدای عزیز!
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو

خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟

آنیتا

خدای عزیز!
آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

نورما

خدای عزیز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟

جان

خدای عزیز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی

نداره؟

نیل

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به

تو رفتار می‌کنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

دارلا

خدای عزیز!
بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک

توله سگ بود.

جویس

خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که

از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزیز!
لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. می‌توانی

درباره‌اش پرس و جو کنی.

بروس

خدای عزیز!
برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!

دنی

خدای عزیز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام

بدنش.

تام

خدای عزیز!
فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

روث

خدای عزیز!
من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.

الیوت

خدای عزیز!
از همه کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

راب

خدای عزیز!
برادرم یه چیزایی دربار? به دنیا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند.

مگر نه؟

مارشا

خدای عزیز!
من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کریس

خدای عزیز!
ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها

به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.

با احترام دونا

خدای عزیز!
آدم‌های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی » اما

اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.

ادی

خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.

دین

خدای عزیز!
فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این

حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.

چارلز

خدای عزیز!
هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز

سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود

شما هم یک نامه به خدا بنویسید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نامه های بچه ها به خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

زندگی _ 1

زندگی یعنی من، یعنی تو، یعنی من وتویی که گاهی اوقات مال خودمان نیستیم.

می‌شویم‌ رؤیا و آرزوی یکی دیگر. می‌شویم ستاره شب‌هایش اما به او چشمک

نمی‌زنیم. یا که نه آن لحظه ای‌است که برای اولین بار بنیان دلمان لرزید، آن روزها طعم

زندگی را بهتر احساس می‌کردیم. بعدها فهمیدیم به این لرزیدن دل عاشق شدن

می‌گویند.

زندگی شاید فنجان قهوه خالی است که نیتی می‌کنیم، هنگامی که فال را که برایمان

بازگو می‌کنند زندگی مان را می‌سازند و می‌گویند، یکی از روزهای زندگی‌ات، دل کسی

را شکستی و به گریه‌اش در دلت خندیدی و آنقدر فکر پیروزی‌ات بودی که یادت رفت روی

دلش مرهم بگذاری و دل شکسته‌اش را بند بزنی.زندگی شاید آن‌روزی است که برای

طلوع کردن دوباره خویش نیازمند کسی هستیم تا زندگی تاریک‌مان روشن شود. آن

موقع است که متولد می‌شویم و به زندگی سلام می‌کنیم. شکست‌های زندگی مان را

جبران می‌کنیم و به‌خود قول می‌دهیم که برای یکبار هم که شده روی زندگی را سفید

کنیم و پیروز شویم. آن‌روز است که سعی می‌کنیم باور کنیم که می‌توانیم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

خداوند بی نهایت است

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر

نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می

شود.

 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خداوند بی نهایت است و کلمات کليدي :ملاصدرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

اگر تو نبودی

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که آغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو"ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم

تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا

تو را به بارش باران تو را به آبی دریا

تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به جان شقایق تو را به لاله تب دار

تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اگر تو نبودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

برای دل کوچکم گریه کن

برای دل کوچکم گریه کن

به دریا قسم

که من بی قرارم بیا یار خوبم

کنارم بیا

برایم حکایت کن ازعشق

از زندگی از شکفتن

تو خوبی

تو خوبی ومن عاشق خوب بودن

کنارم بمان و با چشمهای

که زیباترین رنگ دنیا ست

نگاهم کن هر روز

که من با نگاهت

به قلبت سفر می کنم

برای دل کوچکم گریه کن

که من سخت بی تابم امشب

کنارم بیا

مرا هم صدا کن

بیا آسمان را بجویم

و بیداری لحظه ها را

کنارم بیا

بیا تا که باران ببارد

و دنیای ما را طراوت بگیرد

بیا سبز باشیم

و سبزینه ها را بکاریم

برای دل کوچکی گریه کن

که خواهان دریاست

که پرواز را دوست دارد

که آ بی ترین شعر خود را

فقط با امید تو ای عشق زیبا

برا ی دلت می سراید

برای دل کوچکی گریه کن

که دلتنگ آری دلتنگ و تنهاست

برای دل مهربانی

که با هرچه خوبیست

تو را دوست دارد

تورا تا ابد دوست دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برای دل کوچکم گریه کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

حالم بد است

حالم بد است مثل زمانی که نیستی!

دردا که تو همیشه همانی که نیستی!

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی!

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند این خیال نمانی که نیستی!

تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی؟

من بی‌تو در غریب‌ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

 




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حالم بد است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

یک رفتگر بزرگ

اگر از یک فرد خواسته شود که خیابانها را جارو بزند، او باید این کار را همانند نقاشی

میکل آنژ، موسیقی بتهوون، و به زیبایی شعر شکسپیر انجام دهد. او باید خیابان را

آنچنان خوب جارو بزند که همه بگویند اینجا یک رفتگر بزرگ زندگی می کند که کارش را

خوب انجام می دهد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یک رفتگر بزرگ و کلمات کليدي :مارتین لوترکینگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

همانند سیب باش

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :همانند سیب باش و کلمات کليدي :دکتر علی شریعتی و کلمات کليدي :سخنانی از دکتر علی شریعتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

نقطه پایان

همه چیز در پایان خوب است. اگر خوب نباشد بدانید که هنوز به نقطه پایان نرسیده

است.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نقطه پایان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

نابودی زمان

دوستان فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست ، بلکه نشان نابودی زمان ، به

گونه ای گسترده است.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نابودی زمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

 محبوب دل

معشوقی را که چشم انتخاب کند، چه بسا که محبوب دل نشود. اما آنرا که دل پسندد،

بی گمان نور چشم خواهد شد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :محبوب دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

مانعى در مسیر

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در

گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان

ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه

دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند.

امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت

و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از

زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد.

هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد

متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از

سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ

را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم هر

مانعى، فرصتى




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مانعى در مسیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

رسم آدمیزاد

نه یادم می کنی نه می روی یاد

به نیکی باد یادت ای دوست

عجب نبود کنی مرا فراموش

فراموشی است رسم آدمیزاد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رسم آدمیزاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

دل من

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنهء کفش فرارو ور کشید

آستین همت رو بالا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنهء کفش فرارو ور کشید

آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوٌا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامهء فرداها رو تا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامهء فرداها رو تا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

تغییر دنیا

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی

بزرگ است،من باید انگلستان را تغییر دهم.بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم

گرفتم شهرم را تغییر دهم.در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.اینک

که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم،شاید می

توانستم دنیا را هم تغییر دهم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :تغییر دنیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

بوی عشق

شب، همه دروازه‌هایش باز بود

آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب

همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم

نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق

زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال کبوترهای یاد

روح من در دوردست راز بود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بوی عشق و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

بمان

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن

بمان امید شکفتن

که گر "تو"بمانی

دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

بمان که گر تو بمانی

امید خواهد ماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

بگو کجایی

به سوی تو

به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو... کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم

بگو... کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم، حدیث دل گویم

بگو... کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم

دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا

بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من؟

تا هستم من اسیر کوی توام، به آرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم

بگو... کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم

دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا

بگو که از جانم دگر چه خواهی؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بگو کجایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

آرزو می‌کنیم

آرزو می‌کنیم، آرزوهای کوچک وبزرگ.آرزوهایی که گاه رنگ خیال می‌گیرند.

آرزو کردن را از کودکی آموختیم. جلوی در مغازه به پهنای صورتمان اشک می‌ریختیم و

آرزو می‌کردیم که ‌ای‌کاش پدر و مادرمان این اسباب‌بازی را برایمان بخرند. وقتی کوچک

بودیم بسیار آرزو می‌کردیم و زودتر از آنچه فکر کنیم از خیرش می‌گذشتیم و سراغ آرزوی

دیگری می‌رفتیم.در کودکی می‌دانستیم که راه دستیابی به آرزوهای کوچک مان، گریه

کردن است حال آنکه اکنون نمی‌دانیم از کدام راه برویم تا به آرزوهایمان برسیم.

برخی می‌گویند، زمانی یک مژه از پلک افتاد، کسی چیزی نگوید تا یک آرزو کنیم و حدس

بزنیم مژه زیر کدام چشم مان افتاده است.اگر درست گفته باشیم آرزویمان بر آورده

می‌شود در غیراین صورت آرزویمان بر باد رفته است. عده‌ای نیز می‌گویندکه آرزو بر

جوانان عیب نیست. اما اینکه گول می‌خوریم و مدام آرزو می‌کنیم پیامدهای خاص

خودش را دارد.

در واقع آرزو می‌کنیم اما زمانی که بر آورده نمی‌شود ایراد را در آرزوهای خود نمی‌یابیم و

شدیدا مایوس می‌شویم. غافل از این امر که آرزو کردن فوت و فن خاص خودش را دارد و

مانند هر چه در این جهان هست، حساب و کتاب دارد.

اما یک سؤال پیش می‌آید و آن این است که این آرزو کردن چیست که آدم‌های روزگار بر

سر آن سر و دست می‌شکنند ؟ این آرزوها چه ربطی دارد به مژه چشم تا برآورده شود

یعنی واقعا می‌توان آرزوهایی به این بزرگی و سنگینی را با مژه‌ای به این کوچکی

تضمین کرد. راستی شما چطور آرزو می‌کنید؟

آیا در راه رسیدن و نرسیدن، دلواپس آرزو هایتان می‌شوید؟ یا اینکه به‌خود می‌گویید،

آرزوهایتان دچار تقدیر سرنوشت شده‌اند و می‌گویید که قضاو قدر جلوی آنها را گرفته‌اند تا

بر آورده نشوند. چه بسا نمی‌دانید شاید اگر بر آورده شوند روزگارتان سیاه‌تر از پر کلاغ

‌شود.

گاهی آنقدر دنبال آرزوهایتان می‌دوید که یادتان می‌رود، زندگی مثل یک دیکته پرغلط

است می‌نویسی و پاک می‌کنی. غافل از اینکه یک روز اعلام می‌کنند: وقت تمام شد!

ورقه‌ها بالا...... یا که نه آرزوهای بزرگی می‌کنید و یادتان می‌رود آرزو‌های بزرگ آنقدر باید

مقاوم باشند تا تیشه سخت روز گار آنها را از پای در نیاورد!

آیا شما نیز آرزو می‌کنید و تا زمانی که بر آورده نشود می‌ایستید و فقط به آرزویتان با

نگاه مظلومانه‌ای می‌نگرید ؟ شما نیز هنوز در پیچ و خم آرزوها متوجه نشده‌اید که سقف

آرزوهایتان را در چه حدی تعیین کنید؟ آیا آنقدر آرزوهایتان بزرگ است که حتی جرات بر

زبان آوردن آن را نیز ندارید ؟ که راستی آرزو چیست و چه آرزویی بکنیم تا بر آورده شود؟

آرزو شاید آن چیزی که در سخت‌تر ین موقعیت ها فکر رسیدن به آن را در ذهن پرورش

می‌دهیم و آنقدر به آن توجه می‌کنیم تا در همین لحظه، همین حال آن را بیابیم.. حتی

اگر یافتنش سخت باشد. حال با تمام هیجانی که آرزو کردن دارد، چه آرزویی بکنیم که

وقتی به آن رسیدیم آنقدر خسته نباشیم که آرزویمان همه شورو شعف خود را از دست

داده باشد.

از دوستی شنیدم که می‌گفت: هر روز آرزو می‌کردم. آرزو هایم را می‌گفتم و می‌نوشتم

فکر می‌کردم فقط باید آرزو کنم.آرزو می‌کردم یکی پس از دیگری، جوری که آرزوهایم روی

هم انباشته شده بود. آرزوهای اولم شاکی شده بودند و می‌گفتند از خیر ما بگذر ما که

برآورده نمی‌شویم پس آرزوهایت را پس بگیر تا ما رها شویم.

اول فکر می‌کردم آرزوهایم خسیس هستند و خودشان نمی‌خواهند بر آورده شوند تا از

قید و بند من رهایی یابند، اما نه گویی اشتباه می‌کردم، آرزوهایم از زیر کار در برو

نبودند.این من بودم که آرزوهای بزرگی می‌کردم اما تلاش‌های کوچکی.می توانم بگویم

اصلا تلاش نمی‌کردم. در واقع من تلاشی نکرده بودم فقط آرزوهایم هر روز مرتفع‌تر

می‌شد و تلاش‌هایم روی زمین مانده بود.

فکر کنم دچار خواب غفلت شده بودم چراکه آرزوهایم هر روز بزرگ‌تر می‌شد و من در

غفلت خویش غرق بودم.فکر می‌کردم اگر مدام آرزوهایم را تکرار کنم و دست به هیچ

تلاشی نزنم حتما برآورده خواهد شد، اما اشتباه می‌کردم.

در واقع نه تنها من بلکه همه آدم ها باید سقف آرزوهایشان را تعیین کنند تا بتوانند

چراغی به آن آویزان کنند و فراموش نکنند آرزوی هر شخصی وظیفه هدایت او را به‌عهده

دارد و راه رسیدن به آرزو‌ها این است که به جای متکی بودن به شانس و اقبال برای

رسیدن به آن برنامه‌ریزی کنیم.

چه بسا اگر برای آرزوهایمان در زندگی برنامه‌ریزی کنیم، هدفی می‌شود که آینده مان را

رقم می‌زند و اگر درست آرزو کرده باشیم زندگی مان شیرین خواهد شد. به قول آنتونی

رابینز آرزو ریشه حیات ماست، اگرچه این ریشه حیات، ما را به‌تدریج می‌سوزاند ولی

همین ریشه مایه زندگی است.

از همین امروز تصویر زندگی آینده‌مان را فوق‌العاده ترسیم کنیم. ریشه حیاتمان را زیبا

آبیاری کنیم. به‌خودمان قول دهیم آرزوهایی کنیم که تا حدودی برای دست یافتن آنها

مطمئن باشیم و نگذاریم یاس و ناامیدی آنها را آبیاری کند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آرزو می‌کنیم