نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

UP ٢٠ جدید* ٢٨/٠٢/۸٨

شعری برای تو  _ 63

دلم هوایت را کرده

کاش بودی

و باهمه خستگیها می خندیدیم ...

تو می دانی دلم بهانه چه چیز را می گیرد

ذره ذره وجودم پر از بهانه است

بهانه نبودنت

من از این همه تنهایی خسته ام

چرا با من حرف نمی زنی ؟

چرا نیستی ؟

تو کجایی؟

چرا دیگر برایم نمی نویسی ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

خانه تکانی دلت مبارک

دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت

تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت تالاپی می افتد زمین

بذار همان جابماند

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم تراگر بتکانی

تمام کینه هایت هم میریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها وآرزوهایت

محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد

حالا آرام تر،آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند

کافی ست؟

نه هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟

حالا این دل جای اوست …دعوتش کن

این دل مال اوست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا

وحالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

مشتی خاطره و یک اوخانه تکانی دلت مبارک




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خانه تکانی دلت مبارک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

سخنانی از لقمان حکیم

لقمان حکیم گفت:

دو چیز را هیچگاه فراموش نکن: خدا را و مرگ را

و دو چیز را همواره فراموش کن: خوبی که در حق دیگران کرده‌ای و بدی که در حق تو

کرده‌اند.




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :سخنانی از لقمان حکیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آی آقا ! سفره خالی می خرید

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آی آقا ! سفره خالی می خرید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آرامش را حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون

وجودم گوش کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من

صحبت می کند، این ندای درونی من است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خودم را بی جهت خسته نمی کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم

که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی

برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای

پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

برای خودم رختخواب پر قو خریدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

بیشتر به خودم احترام گذاشتم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم

استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

سخنان خردمندانه از فردوسی کبیر

- دانایی توانایی به بار می آورد  ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد .

- گوش شنونده  همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است .

- خرد برترین هدیه الهی است .

- خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست .

- کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .

- بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است .

- خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی

خواهی گذراند .

- خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .

- کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد .

- دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .

- چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن

دوری باید جست .

- بی خردی  است، که بگویم  کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد.

- رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست.

- اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری  .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری.

- کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .

- این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست.

- فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است .

- کسی که به آبادانی  می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد.

 - فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند

شنید.

- کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت.

- ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می

گوید.

- آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود.

- دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت.

- جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

زندگی بهتر

در سال جدید چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس

برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص توباکسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در

توست

هیچ وقت، هیچ چیز را بی جواب نگذار

جواب نگاه مهربان را بالبخند

جواب دورنگی را با خلوص

جواب مسئولیت را باوجدان

جواب بی ادب را با سکوت

جواب خشم را با صبوری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب کینه را با گذشت

جواب گناه را با بخشش

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی بهتر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

کاسه غذا

پیرمرد سالخورده ای با پسر و عروس خود زندگی می کرد. آن ها با پدر سالخورده خود

ناسازگار بودند، تا اینکه روزی ظرف غذا از دست لرزان پیرمرد سالخورده به زمین افتاده و

چند لک کوچک روی لباس عروس و شلوار فرزند مغرورش افتاد. ناگهان هر دو خروشیده و

یک باره از پدر کناره گیری کردند. از آن پس هنگام صرف غذا پیرمرد را در سفره ای

جداگانه در گوشه اتاق می نشاندند و خود برسر میز غذا می نشستند. پیداست که این

حرکت برای یک پدر علاقه مند به فرزند تا چه اندازه ناگوار و تحمل آن دشوار بود، اما برای

رضایت خاطر پسر و عروسش هیچ نمی گفت و در کاسه چوبین مخصوص خود غذا می

خورد و بچه هایش را دعا می کرد. یکی از نوه های شیرین زبان و باهوش پیرمرد، روزی

از پدر جوان و بی عاطفه خود پرسید: «چرا چند روزی است سفره غذای پدر بزرگ را جدا

کرده اید و صندلی او را در سر میز خالی می گذارید؟!» پدر گفت: «بخاطر اینکه پدربزرگ

پیر و کثیف شده!» کودک با تعجب بسیار گفت: «همین؟!» پدر پاسخ داد: «آری.» چند

روز گذشت. روزی به هنگام خوردن غذا، کودک را صدا زدند که برسر میز حاضر شود.

کودک گفت: «الان می آیم.» دقایقی طول کشید، پدر و مادر گفتند: «پس چرا نمی

آیی؟» کودک گفت: «مشغول هستم.» پدر و مادر تاکید کردند که; غذایت سرد می شود

زودتر بیا. باز هم طفل نیامد. بالاخره به تندی و عتاب گفتند: «پس چرا نمی آیی؟» کودک

گفت: «دارم کاسه می سازم، صبر کنید تا تمام شود، بعد می آیم.» پدر و مادر با تعجب

گفتند: «کاسه برای چی؟! »کودک پاسخ داد: «مثل همان کاسه که شما برای پدر بزرگ

ساختید، من هم دارم برای شما می سازم تا هر وقت به سن پدربزرگ رسیدید و پیر و

کثیف شدید، سفره غذای شما را جدا کنم و در آن کاسه به شما غذا بدهم! »




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کاسه غذا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

غرق در اندوهم

فریاد ثانیه ها

هشدار دقیقه ها

افسوس ساعت ها

تنهایی و خلوت

رگبار سکوت

و من و صد افسوس

و کجایم من اکنون؟

و به دنبال چه می گردم؟

غرق در اندوهم

صفحات غمناک دل ماتم زده ام

با نم نم اشکهایم کم کم

رنگ تطهیر به خود می گیرد

درنگ پاکی ،رنگ عشق

رنگ عشقی که به سبکبالی پر پرواز من است

و دگر در دل من کم پیداست

جای خود را این رنگ

به سیاهی داده

به ندامت،افسوس

که مرا با خود به سکوتی ابدی می خواند

به سکوتی که هم آهنگ است

هم سوز است با نی

و صدای این نی تنهایی بود

که به من راز تحرک آموخت

وپلی ساخت برایم این نی

تا که خورشید سحر با لبخندش

شبهای دراز تنهایی را به سپیده ی صبح

منور سازد

و به آوای طنین اندازش

غنچه ی امید را

در وجود سرد من شکوفا ساخت

و به من آموخت

که به طوفان هراس و ترسم

یاد تو

نام تو

ذکر تو

کشتی نوح امیدم باشد . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :غرق در اندوهم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

بین تو و خدا

مردم اغلب غیر منطقی ، خود محور ، و متعصب هستند ، در هر حال آنها را ببخش!

اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند که پشت این مهربانی ها ، هدف های خود

خواهانه پنهان شده است ، در هر حال ، مهربان باش!

اگر موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی به دست خواهی آورد ، در هر حال

،موفق شو!

اگر صادق و صریح باشی ، ممکن است تو را فریب دهند ، در هر حال ، صادق و صریح !

چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای می توانند در یک شب نابود کنند ، در

هر حال ، تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع می شوی ، در هر حال ، به دنبال

خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را ، اغلب افراد فردا فراموش می کنند ، در هر حال ، تو کار خوبت را

انجام بده !

بهترین هایت را به دنیا بده و این ممکن است هرگز کافی نباشد ، در هر حال ، تو بهترین

هایت را به دنیا بده!

می دونی . . .

در آخر :

هر چی بوده بین تو و خداست ، در هر حال ، هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بین تو و خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

یک سلام دوباره

این ساده ترین هدیه من است، هدیه ای غرق درشکوه

هدیه ای از قلب عاشقم برای قلب عاشقت

مزین با اشک های شبانه ام

و پیچیده در صندوق اسرارهای جاودانمان

هدیه ای که به آسانی به دست نیاورده ام

نه به آسانی آشنایی نگاههایمان و نه به آسانی پیوند دلهایمان

این هدیه ای است از قلب عاشقم برای قلب عاشقت

یک سلام دوباره، برای شکفتن شکوفه عشق در قلب زمستانی ات

برای یادآوری سلام ها و پیمان ها و دردهایمان

برای توآورده ام این هدیه را این سلام را

هدیه ناچیزم فدای قدم های پراز تردیدت

بیا، بیا و بپذیر هدیه ناچیز مرا

چشم های منتظرم را پاسخی ده

اگر پذیرای سلام من باشی این چشم ها تا افق برایت اشک شوق خواهند ریخت

و لبهایم از ترنم پاسخ تو دست دوستی با لبخند خواهند داد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یک سلام دوباره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

من تنها شدم

یادته پروانه صفت چشم به چشم میدوختیم

مثل شمع و پروانه پای هم میسوختیم

اون روزا رفاقتمون خیلی ساده بود

حسادت دوستات به تو خیلی ضایع بود

می خوای پیشت من همین حالا برگردم!

بدونه من الان خیلی ها تو رو ترک کردن

به تو حسودی میکردن چون با من بودی

همیشه اون موقع ها دوسم داشتی چون پیشم بودی

یادته اون موقع ها عاشقم نبودی؟

واسه دوستی با من لایقم نبودی

پیش رفیقات گفتی میپوچینمش به زودی

گفتم باشه برو! از این کار نمیبری سودی

من تنها شدم!

دیگه به تو چه

خودم میدونم چی کار کنم تا از نو شه!

الان میخوای پیشم باشی

زودتر برو

حالا که معروفم فقط میگی میخوام تو رو؟

اون موقع ها بچه بودیم حالیمون نبود

عشق و عشقبازی تو بازیمون نبود

انگار نه انگار که با هم دوست بودیم

همدیگرو دوست داشتیم و دوست هم بودیم

شب و روز به من فکر میکردی

میدونم که الان میخوای پیشم برگردی

ولی اینو فهمیدم که چقدر خر بودم

البته اون موقع ها خیلی بچه تر بودم

تو رفتی من هستم

دیگه دستتو پس نده تو دستم

من هستم

چشمامو واسه ی گریه بستم من

اما دفتر زندگی رو نبستم

من رفتم تا بگم بهت

گوش کن!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من تنها شدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

شمع روشن میکنم

بیاید به جای بد گفتن از تاریکی شمع روشن کنیم!

شمع روشن کرده ام برای تاریکی راهم...شاید هم به خاطر تاریکی دلم...دلی که به هر

دری میزند و همچنان در تاریکی مطلق به سر می برد و راهی یکتا را نمی تواند

تشخیص دهد...تاریک است...

در سیاهی حاکم بر دلم می ترسم از گمراهی...از سکون...از بازگشت و از فقدان...

جاده است جاده ای خاکی...جاده ای که ابتدایش ازل و انتهایش ابد است...

جاده ای که ابتدایش علامت سوالی گره بزنی و انتهایش خودت را باز کنی...

و من همچنان به جای بد گفتن از تاریکی !

شمع روشن میکنم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شمع روشن میکنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :زنده وار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

زندگیتان را درخشان کنید

شما باید عشق و عاطفه اتان را گسترش دهید 

ولو اینکه در زندگیتان توانایی حرکت به سمت جلو را داشته باشید، ممکن است به

موانعی برخورد کنید.

راه درست آن است که رها وآزاد باشید، ما باید یاد بگیریم چطور رها باشیم.

صدمات را رها کن

ترسها را رها کن

رنجهای کهنه ات را نپذیر و سرگرم آنها مشو

انرژی که صرف چسبیدن  به گذشته میگردد ، موجب دورشدن شما از یک زندگی جدید

میگردد.

چطور میتوانید اجازه دهید امروزتان را از دست برود؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگیتان را درخشان کنید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

چشم به راه آمدنت هستم

چه ساده عزم رفتن کردی

اما من نمی توانم باور کنم رفتنت را

این چه آمدنی بود و چه رفتنی؟

تو می روی اما من

با دلم که پیش تو ماند چه کنم ؟

طولانی نکن انتظار را

چشم به راه آمدنت هستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چشم به راه آمدنت هستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

این زندگانی

چه امید بندم در این زندگانی

که در ناامیدی سرآمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

بنالم ز محنت همه روز تاشام

بگریم زحسرت همه شام تاروز

تو گویی سپندم بر این آتش طور

بسوزم ازاین آتش آرزوسوز

بودکاندرین جمع ناآشنایان

پیامی رساندمرا آشنایی؟

شنیدم سخنها زمهر و وفا.لیک

ندیدم نشانی زمهرووفایی

چوکس بازبان دلم آشنانیست

چه بهترکه ازشکوه خاموش باشم

چویاری نیست مراهمدرد.بهتر

که ازیادیارن فراموش باشم

ندانم درآن چشم عابدفریبش

کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟

ندانم که آن گرم و گیرانگاهش

چنین دل شکاف وجگرسوز ازچیست؟

ندانم درآن زلفکان پریشان

دل بیقرارکه آرام گیرد؟

ندانم که ازبخت بد آخرکار

لبان که ازآن لبان کام گیرد؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :این زندگانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

امافراموشم مکن

گرچه رفتی از برم.امافراموشم مکن

باغمت ای آشناهرشب هماغوشم مکن

همچوموج اشک ازدریای چشمم پامکش

درپی خودچون حبابی خانه بردوشم مکن

دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است

بیش ازاین درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن

ساغرچشم توسرشاراست ازمستی وناز

باخیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن

من ز سوزاشتیاق تو سرا پا آتشم

بازبا توفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشدامشب جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :امافراموشم مکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر

تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان

را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق

عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از

خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان

کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس

بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا

میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ

شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند .

آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و

همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های

جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از

پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست

می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار

می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را

نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و

من بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :ابراز عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آزمایشی جالب

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار

شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. 

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه

ماهى بزرگتر بود.. 

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد. 

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار

نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد

علاقه‌اش جدا مى‌کرد… 

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده

که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است! 

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت..

ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز

نرفت !!! 

میدانید چـــــرا ؟ 

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از

واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس

محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آزمایشی جالب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

UP ٢٠ جدید* ٢٠/٠٢/۸٨

شعری برای تو  _ 62

باران که ببارد

با تمام وجود

زمزمه ات خواهم کرد

و با تمام وجود خواهم شکست

و نبودنت را

با باران خواهم بارید

آنقدر خواهم بارید

که بیایی

با تو زیر باران

کوچه ها را

آواز سرخواهیم داد

با تو زیر باران

اگر که بیایی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

خیلی نوکرتم خدا

خیلی با معرفتی

خیلی با مرامی

هر جوری که فکرمیکنم میبینم تو دوستی خیلی ازم جلوتری

هر چی من نامردی کردم

هر چی من نامهربونی کردم

هر چی من بی وفایی کردم

هر چی من کم محلی کردم

هر چی من ناز الکی کردم

هر چی من از تو دوری کردم

اما تو هیچ وقت تورفاقت کم نیاوردی و همیشه و در همه حال مثل یه دوست واقعی کنارم بودی

همیشه به حرفام و درددلام گوش کردی

همیشه سنگ صبورم بودی

هیچ وقت بهم غر نزدی

هیچ وقت ترکم نکردی

هیچ وقت کم محلی نکردی

هیچ وقت به دل نگرفتی

خداییش دل بزرگی داری

بهتر بگم روح بزرگی داری که اینقدر بزرگواری و

جواب این همه بدی رو فقط و فقط با صبر و شکیبایی با خوبی جواب دادی

راستشو بخوای

بدون تعارف بگم تو رفاقتت کم آوردم

یعنی هیچ وقت نمیتونم به پای تو برسم

تو کجا و من ناچیز کجا

من پیش تو اندازه یه قطره تو اقیانوسم

ای کاش میتونستم ازت یاد بگیرم

یاد بگیرم

مثل تو ببخشم

مثل تو صبور باشم

مثل تو دل بزرگی داشته باشم

مثل تو بخشنده باشم

مثل تو رحیم باشم

مثل تو بزرگوار و ی ریا باشم

تو یک کلام

مثل تو دوستیم ( تا ) نداشت

ولی من کجا و تو کجا

کوچیکتر از اونم که بتونم حرفی بزنم

فقط میتونم بگم

خیلی نوکرتم خدا . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خیلی نوکرتم خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

70 نکته اندرزهای کوچک زندگی

1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.

2- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.

3- برای فردایت برنامه ریزی کن.

4- از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.

5- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.

6- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.

7- احمقانه رفتار مکن.

8- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.

9- اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.

10- همیشه در حال آموختن باش.

11-آنچه می دانی به دیگران بیاموز.

12- روز تولدت یک درخت بکار.

13- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.

14- از مکانهای مختلف عکس بگیر.

15- راز دار باش.

16- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.

17- به دیگران متکی نباش.

18- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.

19- اشتباه هایت را بپذیر.

20- بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست.

21- بعد از تنبیه بچه هایت , آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.

22- گاهی برای خودت سوت بزن.

23- شجاع باش , حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی , هیچکس نمی تواند تفاوت

بین این دو را تشخیص دهد.

24- هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.

25- به کسی کنایه نزن.

26- از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.

27- به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند.

28- هرگز به همسرت خیانت نکن.

29- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی , شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می

زند.

30- همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش.

31-کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد

32-وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند

33-هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار

34-وقت شناس باش

35-از افراد ناشایست دوری کن

36-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش

37-اصالت داشته باش

38-هیچ وقت به سیاستمداران اعتماد نکن

39-از حدی که لازم است مهربانتر باش

40-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن

41-بهترین دوست همسرت باش

42-تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست مده

43-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی

44-از کسی کینه به دل نگیر

45-برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو

46-شکست را به راحتی بپذیر.

47- وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن.

48- خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن.

49- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید.

50- همیشه به قولت وفادار باش.

51- تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.

52- عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان

دهی.

53- زندگی را سخت نگیر.

54- هیچ وقت قمار بازی نکن.

55- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است.

56- از وسایلت به خوبی محافظت کن.

57- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.

58- برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.

59- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.

60- پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی.

61- خودت را دست کم نگیر.

62- متواضع و فروتن باش.

63- در ماشینت را همیشه قفل کن.

64- قدرت بخشندگی را از یاد مبر.

65- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش.

66- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن.

67- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد.

68- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان.

69- طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند: شخصی که از هیچ چیز در زندگیش

پشیمان نبود.

70-بدان در چه وقت باید سکوت کنی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :70 نکته اندرزهای کوچک زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

جمله:  از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی و کلمات کليدي :مهاتما گاندی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

10چیز که خداوند در مورد آن ها هرگز از تو سوال نمی کند

1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،بلکه از تو خواهد پرسید که

چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،بلکه از تو خواهد

پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،بلکه از تو خواهد پرسید به

چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،بلکه از تو خواهد

پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،بلکه از تو خواهد پرسید برای

چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،بلکه از تو خواهد پرسید آیا

فقیری را دستگیری نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،بلکه از تو خواهد پرسید

آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،بلکه از تو خواهد پرسید

که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری

بپردازی،بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،بلکه خواهد

پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

سه چیز در زندگی هست

سه چیز در زندگی هست که وقتی رفت.. دیگر قابل بازگشت نیست

سخن...موقعیت...زمان

سه چیز در زندگی هست که باعث میشه تو شخص بزرگی بشی

سختکوشی..صداقت...موفقیت

سه چیز در زندگی هست که شخصیت انسان را  از بین میبرد

حرص...غرور..خشم

سه چیز در زندگی هست  که هیچ زمان نباید از دست داد

آرامش...امید...شرافت

سه چیز در زندگی هست که همیشگی و قطعی نیست

رویاهای انسان...موفقیت ...شانس




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سه چیز در زندگی هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

پنج اصل امروزی ریکی

1- فقط برای امروز خشمگین مباش.

2- فقط برای امروز نگران مباش.

3- فقط برای امروز سرشار از سپاسگزاری باش.

4- فقط برای امروز خودت را وقف کار کن و سخت کوش باش.

5- فقط برای امروز با تمام مردم و موجودات مهربان باش.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پنج اصل امروزی ریکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

هر چه هستی ، باش

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکانهای دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیفهای آفتابی !

ای کبود ِ ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

غم مبهم !

ای نمی دانم !

هر چه هستی باش !

اما کاش...

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما باش!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :هر چه هستی ، باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

مهربانم

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مهربانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

عجب کاری

من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عجب کاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

ضیافت عاشقانه

ز پس انتظاری طولانی

کنون

پنجره های نگاه من

به تماشای تو ایستاده اند . . .

نگاه کن

تا ببینی چگونه

شاعرانه و بی ریا

تو را

به ضیافت عاشقانه ترین

ترانه های روح خویش خوانده ام .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ضیافت عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

صبح دلگیر

من از آب،بابا،مرد،

از عالم ،دلگیرم

من از سبزه ،از کوه

ازشادی،غرور،بی نصیبم

من از آن سرو سپید

آن سبز گون در یاد ،دلگیرم

من از هرکه هست  ونیست،

از آدمی ست، که بی تابم

صبح آمد و آنگه شب رخت خود بر بست

من زین صبح هم دلگیرم


نوید روشنایی میدادند،

روشنایی ظلماتیش را میگریم

مژده دادند که نور می آید،

تو نجات میابی ،من قاصد را دلگیرم

اینان سوال سرگردانیم را زین جهان خالی نهند

از سوال هم نیزنگویم

روزی رسد شادیش اندازه ی دشت

طولش اندازه ی رود،

از دروغ نیز دلگیرم!

هر کسی پا نهید بر دل ما،

ویرانه ای ساخت،

وای از زلزله نگوکه اورا بی زارم

آه،کاشکی کسی بر در می کوبید، می آمد

چقدر در عین خوشبینی مینالم

من پری خواهم ساخت

من میرم زینجا،

من همینجا میمیرم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :صبح دلگیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

شمشیرُ از  رو بستی

شمشیرُ از  رو بستی، چشمات یه کاسه خونه

بزن تا هیچ عقده ای تو اون دلت نمونه

شمشیرتو میبوسم، بزن به قلب ساده ام

تا یاد من بمونه دل به چه گرگی دادم

بیا، تو راحتم کن، خسته شدم بریدم

تو بازیِ کلاغ پر، بی پال و پر پریدم

بزن تا زخم کاریت، این دفعه سر واکنه

یا بزنه قیدتو، یا فکر حلوا کنه

ژست فداکاری رو نگیر که تکراریه

زخم تو رو قلب من، بخوای نخوای کاریه

نگو بخاطر من می خوای ازم جدا شی

بیچاره اون دلی که عزیز اون تو باشی

من عشق دستگرمیتم، دل از همه بریده

شدم اسیر چنگ یه گرگ بارون دیده

تو مسلک و مرامت عشق و وفا، قبیهه

آخه به اشک تمساح، اشکهای تو شبیهه

خوب میدونم یه روزی سراغمو می گیری

نگرد. بدون. بعدِ من از تنهایی می میری

شمشیرتو نگه دار، نگی طرف عازمه

یه روز واسه خودکشی، شمشیر برات لازمه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شمشیرُ از رو بستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

دنیا بیستون است

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده

است

مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.

دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می

آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود تو اما باور

نکن زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست

عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید

روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ،

و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دنیا بیستون است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

دلم تشنه ی اوست

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

این همه یک سو،یک سوی دگر،

چهره ی همچو گل تازه ی تو!

دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم تشنه ی اوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

خداحافظ گل لادن

خداحافظ گل لادن

تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق

چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه

گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو

خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم

گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر در گم

خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی

تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه

که بارونم نمی تونه

طلسم بغضو برداره

از این پاییز دیوونه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خداحافظ گل لادن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تنها تو می مانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

پول می تونه

پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

پول میتونه پست(مقام)رو بخره اما نه بزرگی رو.

پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پول می تونه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

به آیین دل

برای رسیدن ، چه راهی بریدم

در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم

به آیین دل سر سپردم دمادم

که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم

به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم

خدایی برای خودم آفریدم

به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است

که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :به آیین دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

این دل من

با توام،با تو،خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم،دوستی را بردند

یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است


با توام،با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم

این قلب حراج شده


بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

هیچکس قلب مرا قرض نکرد،

هیچکس دل نخرید

با توام،باتو،خدا

بیا،این دل من،پس مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

شادیتان آرزوی من است




کلمات کليدي :این دل من و کلمات کليدي :متن ادبی