نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٢٨/١٢/۸٨ - آخرین پست سال ١٣٨٨

بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست ، و هر سال رستاخیزی دیگر را تجربه

می کنیم و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی

.::. وبلاگ پشت نقاب شب .::. فرارسیدن سال نو را بر همه ایرانیان و مخصوصا" وبلاگ نویسان عزیز تبریک می‌گوید.امیدوارم سالی پر از موفقیت را پیش رو داشته باشد.




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي :سال نو و کلمات کليدي :عید نوروز و کلمات کليدي :سال 1389




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

شعری برای تو  _ 80

باد می آید

موهایت

روی پیشانی افشان می شود

نگاهت رنگ می گیرد

مهربان می شوی

و من در نگاه تو

گیج می شوم

انگشتانم گم می شود

لابه لای موهایت

و شانه می زند

یک طرفه

باد می آید و

تو گرمای انگشتانم را

می خواهی

و گم می شوی بین

نوازشهای دست من و باد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

وقتی نمی بینم تو رو

دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من

دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من

می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام

نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود

رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :وقتی نمی بینم تو رو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خطبه ی نوروزی

شگفتا ! نخستین شب فروردین
 
بزاد از پسین روز اسفندماه
 
حریق شفق ، قفس سال را

ز نو ،‌ زاد در خرمن شامگاه

ازین شب که بوی زمستان در اوست
 
نیاید بهاران نو ، باورم

الا ای درختان تاریک شب

من از روح باران پریشانترم

شما لرزه های تن خویش را

فرو می تکانید در هم هنوز

من اما ، ز سوز زمستان دل

نیفشرده ام دیده بر هم هنوز

الا ای درختان تاریک شب

شما در نخستین دم کائنات

زمین را به زیر قدم داشتید
 
زمینی چو پایان شرطنج ، مات

شما چون سپاهی به هنگام فتح

به هر گام ، بیرق برافراشتید

ولی چون به گوش آمد آوای ایست
 
همه ، پای خود در زمین کاشتید

چو در پیش تقدیر زانو زدید

شما را جهان دست یاری گرفت

شما چاره را در سکون یافتید
 
مرا دل ، ره بیقراری گرفت

شما را سکون گر دل آسوده کرد

مرا بی قراری ، مرادی نداد

زمین چون مرا مست خورشید دید

به نامردی ام بند برپا نهاد

هم کنون شما در پسین روز سال
 
من اندر نخستین شب فروردین
 
درختیم ،‌ اما ، یکی بی بهار
 
یکی ، گل برآورده از آستین
 
بگویید تا صبح اردیبهشت

براید ز آفاق تاریک من

مگر برکشد غنچه ی آفتاب

سر از شاخساران باریک من




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خطبه ی نوروزی و کلمات کليدي :سال نو و کلمات کليدي :عید نوروز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

همزبون

ستاره ای به چشم من در آسمان هستیم

سیه شود بدون تو پناهگاه مستیم

خدا شدی . صدا شدی . بهار با صفا شدی

تویی که چون مقدسی . حضور آشنا شدی

یه دل و یه عاشق و یه همزبون

دو تا دست گرم و قلب مهربون

شده آرزوی روزگار من

به خدا این شده انتظار من

دل من چیز زیادی نمیخواد

به خدا فقط یه آشیون میخواد

یه دل عاشق و مهربون میخواد

یه شب از شبای عمرم تو رو از خدا میگیرم

بی تو مبهوتم و خسته . با تو من جلا میگیرم

بیا بیا پیشم نازنین . تو رو خدا ترکم نکن

رو راست تر از من کسی نیست . عشقمو باور بکن

حرف من فقط یه خواهشه . بیا با دلم سر بکن

واسه یه بارم که شده حرفمو باور بکن

تو نگاهت یه ترانه است

واسه فردام یه بهانه است

شعر خوب زندگیمه . همه حرفات

قوت قلبمه ای گل . ته چشمات

واسه من شیرین و نازه همه کارات . همه حرفات

بیا بیا پیشم نازنین . تو رو خدا ترکم نکن

رو راست تر از من کسی نیست . عشقمو باور بکن

حرف من فقط یه خواهشه . بیا با دلم سر بکن

واسه یه بارم که شده حرفمو باور بکن

یه دل و یه عاشق و یه همزبون

دو تا دست گرم و قلب مهربون

شده آرزوی روزگار من

به خدا این شده انتظار من

دل من چیز زیادی نمیخواد

به خدا فقط یه آشیون میخواد

یه دل عاشق و مهربون میخواد

یه شب از شبای عمرم تو رو از خدا میگیرم

بی تو مبهوتم و خسته . با تو من جلا میگیرم

بیا بیا پیشم نازنین . تو رو خدا ترکم نکن

رو راست تر از من کسی نیست . عشقمو باور بکن

حرف من فقط یه خواهشه . بیا با دلم سر بکن

واسه یه بارم که شده حرفمو باور بکن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :همزبون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

آیینه وار

باید دیوونگی هامو ببخشی

نگاه سرد چشمامو ببخشی

می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه

بگو می تونی حرفامو ببخشی

 باید گاهی توچشمام خیره شی تا

ببینی تا چه حد غمگین وخسته ام

نمی دونم دخیل دلخوشیمو

به چشمای کدوم آیینه بستم

 یه دنیا خاطره تو کوله بارم

منو از زندگی مأیوس کرده

شبای بی چراغ زندگیمو

پر از تنهایی و کابوس کرده

 تو نور روشن روزای بعدی

همون روزایی که آیینه وارن

همون روزای خوشرنگ دل انگیز

که تو آغوششون پروانه دارن

 تو می تونی منو آشتی بدی با

شبای روشن ستاره بازی

تو می تونی کنار من بمونی

تو می تونی منو از نو بسازی

 تو می تونی با یه لبخند شیرین

بدیهای منو آسون ببخشی

می تونی به کویر خشک قلبم

تو به آهستگی بارون ببخشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آیینه وار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خدایا تو قلب مرا می خری

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خدایا تو قلب مرا می خری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

کفش من

کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس

کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس

کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم

خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟

عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه

خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه

روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس

روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس

آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی

ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی

کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده

آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده

کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم

لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم

کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی

خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کفش من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

جملات انرژی بخش

معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم -- انتونی رابینز
 
اجازه نده ترس تو را فلج سازد -- مارک فیشر

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند -- مارک فیشر

منشا همه بیماریها در فکر است -- ژوزف مورفی

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است -- انتونی رابینز

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد -- ژوزف مورفی

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد -- مارک فیشر

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند -- مارک فیشر

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند -- انتونی رابیتز
 
هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند -- مارک فیشر

وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد -- انتونی رابینز

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم -- ژوزف مورفی

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کنید -- ژوزف مورفی

قانون زندگی , قانون باور است -- ژوزف مورفی

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد -- انتونی رابینز

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید -- انتونی رابینز

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی -- مارک فیشر

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید -- مارک فیشر
 
نبوغ در سادگی نهفته است -- مونزارت

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد -- انتونی رابینز

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است -- انتونی رابینز

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند -- مارک فیشر
 
باور به طور خود بخود به اجرا در میاید -- ژوزف مورفی

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود -- انتونی رابینز

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید -- ژوزف مورفی

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند -- مارک فیشر

زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم -- مارک فیشر

نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند -- انتونی رابینز

آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود -- هراکلیتوس
 
اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود -- ژوزف مورفی

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد -- مارک فیشر

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند -- مارک فیشر

ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند -- ژوزف مورفی

این جملات انرژی بخش را برای همه دوستانتان ارسال کنید تا به این طریق به انها انرژی مثبت هدیه دهید.




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :جملات انرژی بخش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

دوست داشتن

غریب است دوست داشتن.

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛

به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .

تقصیر از ما نیست ؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به  گوشمان خوانده شده‌اند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دوست داشتن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

همسر

توی دورانی که هر کس نقابی به چهره داره

همسری میخوام که از عشق واسه من هدیه بیاره

گل یکرنگی بکاره توی چشمای غریبم

با محبتهای رنگی . نده دنیایی فریبم

توی سینه . پاک و ساده مثال قصر محبت

فکری تازه . شیوه ای نو . بده معنایی به صحبت

حرف تکراری دیروز نشه سد راه امروز

شوق رفتن تا رسیدن . بشه هر یأسی رو پیروز

اگه بودم زار و خسته . از غمی در خود شکسته

باشه آگاه که زمونه دستامو بد جوری بسته

بدجوری بسته...

همسری در واژه ای نو بشه آویزه خواستن

واسه نامنانی عشق . معنی تازه نوشتن

ای تو بال و پر بسته . شوق پروازای خسته

بیا همسفرم شو که دلم در تو نهفته

که دلم در تو نهفته...

توی سینه . پاک و ساده مثال قصر محبت

فکری تازه . شیوه ای نو . بده معنایی به صحبت

حرف تکراری دیروز نشه سد راه امروز

شوق رفتن تا رسیدن . بشه هر یأسی رو پیروز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :همسر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

من

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

قلم یا کلنگ

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قلم یا کلنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

شیشه ای می شکند

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است ؟؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شیشه ای می شکند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

ساحل امروز خموش است

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

همر? موج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پاک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،

از رهی  دور رسیدست و مرا میخواند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ساحل امروز خموش است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خدایی یا رفاقتی

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند. بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟

جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد.

دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟

رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایی یا رفاقتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خدا با ماست

و طوفان اتفاق افتاد

کشتی ماند و اقیانوس، در شب تاریک وبیم موج

و کشتی بان بی فانوس

یکی می گفت: این دریا ... یکی می گفت:  بیهوده است ...

یکی فریاد زد خشکی ... یکی آرام گفت: افسوس

و اما پشت دریاها یقین شهری است رویایی

اگر رفتند با رویا،اگر ماندند در کابوس

خدا با ماست این را ناخدا می گفت پی در پی

اگر چه سخت در مانده ، اگر چه همچنان مایوس

کبوتر نه ، کلاغی نه ، و حتی برگی از زیتون

همه مردند بی احساس، همه مردند نا محسوس

هوائی شاعرانه، شر شر باران

و کشتی خفته بود آرام

در اعماق اقیانوس

 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا با ماست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

جای امن

نه ام دیگر برایم جای امن خواب نیست

من تو را می خواهم ای از نسل باد دربه در

با تو من آشفتگی را دوست می دارم بیا

ای زطوفانهای ذهن خسته ام آشفته تر

من سرو سامان نمی خواهم مرا هم با خودت

تا در دروازه های شهر بی سامان ببر

با تو من ابرم بیا چون باد در جانم بپیچ

تا که بشتابم از این صحرا به صحرایی دگر

خانمانم را نمی خواهم حلال دیگران

باتو راهی می شوم روزی از اینجا بی خبر

بعد از این باید ببینی شوق چشمان مرا

می چکد از چشم من ذوق هوای این سفر

کوله باری بر نمی دارم از این ویران سرا

مهربان عشق سبکبالم!مرا با خود ببر




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :جای امن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

برایت آرزومندم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برایت آرزومندم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

در سینه ی هر سنگدلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اگر عشق نبود و کلمات کليدي :قیصر امین پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

١٩ UP جدید* ١٣/١٢/۸٨

شعری برای تو  _ 79

امروز آسمان ِ عشقم کبود است کبود

امروز روز عشق است

و من گم می کنم خود را در همه پیچهای بی بازگشت تا شاید در بی برگشت ترین قصه

های دنیا بیابمت و زمزمه عاشقانه امروز را در گوشت زمزمه کنم و عاشقانه نگاهت را

بدزدم و در هجوم همه خاطراتم ، رویاهایم را رنگ زنم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

همسری حرف شنو

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود میکرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت وبدبختی با خود شریک نموده بود

تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است . بنابراین در لحظات آخر ، همسرش را نزد خود خواند از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که  تمامی پولهایش را داخل صندوقی گذاشته و درکنار جسد وی  در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند . همسرش در حالی که  با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع مینگریست ، قسم خورد که به قولش وفا کند

در روز تشییع و درست وقتی که تمامی مقدمات فراهم شده و مامورین گورستان میخواستند میخهای تابوت را بکوبند ،  زن فریادی  کشید و گفت : " صبر کنید یک سفارش او مانده که باید به اجرا بگذارم . " سپس کیسه سیاهی را از کیفش بیرون آورده و آنرا داخل صندوق کوچک درون تابوت قرار داد

خواهر خانم که از شرح ماوقع خبردار بود با لحنی سرزنش آمیز به همسر متوفی گفت : " مگه عقل از سرت پریده ؟ این چه کاری بود که کردی ؟ آخه  شوهرت اون پولها رو چه جوری میتونه تو اون دنیا خرج کنه ؟ "

زن پاسخ داد : " من فردی با ایمان هستم و قولی را که به همسرم دادم هیچوقت فراموش نکرده ام . اما برای راحتی او ، تمامی پولها رو به حساب خودم واریز کردم و براش یه چک صادر کردم که بعده نقد کردنش ، بتونه خرجشون کنه "




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :همسری حرف شنو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

خدا

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت

گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی

در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت

راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت

آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم

جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت

شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم

یادش به خیر اما شاید . . . . .
 
خدا را هم یادمان رفت!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

حال من خوب است

سلام

حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم

تا یادم نرفته بنویسم:

دیشب در خوابم سال پر بارانی بود

خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از اینکه باران ببارد

میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است

انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است

بی پرده بگویمت:

میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟

هذیان میگویم! نمیدانم

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد، بی کنایه وابهام

پس از تو مینویسم:

سلام

حال من خوب است

اما تو باور نکن!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :حال من خوب است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

برای تو

برای تو

برای دلی که آرام  

بی هوا

بی دلیل

دل بست

می نویسم

برای تو

برای نگاهی که

لحظه ای

نقطه ای

به نگاهی رسید

می نویسم

برای تو

برای دل

برای نگاه

اما برای هوایم

چه کسی خواهد نوشت؟

وقتی صدای باران

ترانه ی برگریزان درختان

سکوت شب

و ماه

هوایی ام می کند

تو

برای هوای من 

می نویسی؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برای تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

سخنان مردان بزرگ تاریخ

وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد ، فقط به سادگی بگو : همه اش تقصیر من بود . -- جکسون براون

شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم. -- جبران خلیل جبران

اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید . -- گوته

آن کسی که از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود . -- چینی

وقتی نانوا نان را با دقت و وسواس می پزد و به دست مشتری میدهد ، خدا با او در کنار تنور ایستاده است -- کریستیان بوبن

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم . -- شکسپیر

استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی . -- گوته

بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی . -- فوخ

بردن ، همه چیز نیست ، اما تلاش برای بردن چرا . -- لومباردی

اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست که سخن بگویی و خاموشت کنند. -- سقراط

عادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند بزند . -- شکسپیر

از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او . . . -- گوته

ماهی و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو می گیرند . -- ( البته از دید اسپانیولی ها )

در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : " از طرف کسیکه فکر میکند تو بی نظیری" -- براون

مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان . -- رومن رولان

جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه وعقل نیست . -- مارک تواین

آزادی متعلق به یک نفر نیست ، مال همه است . -- اسپنسر

هر کس مرتکب اشتباهی شده ، اکتشافی هم نکرده است . -- گالیله

با دیگران آنگونه رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود . -- براون

نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید . -- گوته

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد . -- شکسپیر

لبخند، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، بازهم زیباست . -- کریستیان بوبن

هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده . -- براون

امید با مرگ هم به گور نمی رود . -- شیلر

مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین می برد . -- دیل کارنگی

هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است . -- گوته

من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم . -- کترینگ

برای آنکه عمر طولانی باشد ، باید آهسته زندگی کنیم . -- سیسرون

به گونه ای زندگی کنید که وقتی فرزندانتان به یاد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شوید . -- جکسون براون

هرکس باید روزانه یک آواز بشنود ، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند . -- گوته

تواضع بیجا آخرین حد تکبر است . -- لابرویر

هیچکس بدبخت تراز کسی نیست که همیشه خوشبخت است . -- هلندی

آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرین معمولی و پیش و پا افتاده اند . -- گوته

در دعوا اولین مشت را بزن و محکم هم بزن . -- جکسون براون

فقط به ندای کودک درون خویش گوش بسپار نه هیچ . -- کریستیان بوبن

سعادت دیگران بخش مهمی از خوشیختی ماست . -- رنان

با مردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی . -- ژرژهربرت

با تقوی و خوبی میتوان سعادت آفرید . -- زنون

برای شب پیری در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد . -- پلوتارک




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان و کلمات کليدي :سخنان مردان بزرگ تاریخ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

دختر زرنگ

چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...

بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی . سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :

اولی : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه . اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد .

پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اون قدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !

دومی : جالبه . پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه . توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده . پسرم اون قدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!

سومی : خیلی خوبه . پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد . الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده . پسرم اون قدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 3000 متری بهش هدیه داد !

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه ؟!

سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم ؛ راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی ؟!

چهارمی گفت : دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه !

سه تای دیگه گفتند : اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!

دوست چهارم گفت : نه ! من ازش ناراضی نیستم . اون دختر منه و من دوستش دارم . در ضمن زندگی بدی هم نداره .

اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 3000 متری هدیه گرفت !!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :دختر زرنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

در سینه دارم خارها

از روی مهر گلرخان در سینه دارم خارها

آتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها

بر روی ما ای باغبان بگشا در گلزار را

تا کی به حسرت بنگریم از رخنه دیوارها

ناز من عشق من از چشم ترم زود مرو

سرو جانم به فدایت زبرم زود مرو

نکنم شکوه که دیر آمده ای بر سر من

جان من دیر چو آیی به سرم زود مرو

چشم پر حسرت من سیر ندیدست ترا

بنگرم اشکم و از چشم ترم زود مرو

ترسم ای گل که نبینم دگرت دیر میا

ترسم ای جان که نیایی دگرم زود مرو

آفتاب لب بامی به یک گردش چشم

بر در و بام نماند اثرم زود مرو

صبر کن به خدایم که زشوق رخ تو

نه زخود کز دوجهان بیخبرم زود مرو

این تویی یا که خیالم بتی آراسته است

گر تویی بهر خدا از نظرم زود مرو




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :در سینه دارم خارها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

سیاه کوچکم بخوان

کلاغی لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش ، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گُلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . کلاغ از کائنات گِله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:«کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود.» پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت:« عزیز من! صدایت تَرَنُمی است که هر گوشی شنوای او نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان . فرشته ها منتظرند.»

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:« تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی. آبی آسمان من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن.»

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:«بخوان برای من بخوان، این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را.»

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سیاه کوچکم بخوان و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

آهای تو

آهای تو که خیلی بیزاری از من

دوست نداری ببینی یاری از من

آهای تو که وقتی من و می بینی

دور می شی و می ری کناری از من

نمی دونم چرا تو قلب سنگت

به جای عشق نفرت تو داری از من

فکر نکنم هیچ جور بشه که قلبت

یه روز بخواد یه یادگاری از من

برای تبدیل این نفرت به عشق

برنمی یاد دیگه هیچ کاری از من




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آهای تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

مرا به یاد بیاور

فکر کن
 
تمام ثانیه ها را بگرد

آنقدر که دستهایت عبور زمان را
 
لمس کنند
 
بگرد
 
میان برگ های کهنه تقویم
 
در ثانیه های نفس نفس
 
در دقیقه های

بودن و رفتن
 
روی خط صاف آرامش چشمانم

مرا یادت آمد ؟؟
 
ناله های آسمان
 
درد ابر
 
باد ، قاصدک
 
شعرهای ناتمام من
 
نقطه چین های ترانه هایم
 
مرا یادت هست؟
 
تنها از جنس پاییز
 
یک قلب دنباله دار همیشگی گوشه ی نوشته هایم
 
گریه ، لبخند
 
پیوند نگاهم با سنگفرش های خیس

مرا یادت آمد ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مرا به یاد بیاور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

آدم ها ۴ جور هستند و نیستند

دسته اول : آنانی که وقتی هستند ،هستند ،وقتی نیستند هم نیستند.(عمده آدمها حضورشان مبتنی بر فیزیک است .تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند.بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند)

دسته دوم : آنانی که وقتی هستند ،نیستند ،وقتی که نیستند هم نیستند.(مردگانی متحرک در جهان.خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند و بی اعتبار)

دسته سوم : آنانی که وقتی هستند ،هستند ،وقتی که نیستند هم هستند.(آدم های معتبر و با شخصیتکسانی که همواره به یاد ما می مانند.دوست شان داریم و برایشان ارزش و احترام قایل ایم)

دسته چهارم : آنانی که وقتی هستند ،نیستند ،وقتی که نیستند ،هستند .(شگفت انگیز ترین آدم ها در زمان بودن شان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما میروند می فهمیم که آنان چه بودند)

"شما چی ؟ کی هستید و کی نیستید؟"




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آدم ها ۴ جور هستند و نیستند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

منطق - قانون

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار ‏خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم ‏در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.

‏استاد قبول ‏کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی ‏نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:

‏قربان شما 63 ‏سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی ‏نیست.

‏همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست و این ‏حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد ‏نه قانونی است و نه منطقی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :منطق - قانون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

مردی که فقط می خواست بگوید سیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود.

می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.

می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.

می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.

می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد.

می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند.

می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.

می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.

می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.

می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود.

می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند.

آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود.

یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مردی که فقط می خواست بگوید سیب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

من گم شدم

من در یک روز بارانی گم شدم

روز رفتنت

که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی

خیسی صورتم را از باران دیدی

که باران بود اما

از ابر دلتنگیم

که آسمان با من هم نوا شده بود

من در یک روز بارانی گم شدم

که بخار نفسم

در سردی رگبار آسمان

رفتنت را کدر کرده بود

من در یک روز بارانی گم شدم

و دیگر هیچکس مرا نیافت

حتی خودم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :من گم شدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار روبه راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

» تو دعای کوچک منی «

بعد هم مرا

مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی است

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گِلی ست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :زیر گنبد کبود و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

دوست

دوست، واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی است

راستی، دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوستِ گُل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دوست و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

خواب دیدم

خواب دیدم تو آسمون پیدا شدی

رنگ مهتاب توی خواب ما شدی

بی هوا مثل شهاب تو آسمون

برق چشمات زده و رسوا شدی

هفت ستاره قرض دادم به آسمون

تا برام از تو بیارن یه نشون

ناامیدم از زمین و بعد از این

بستم امید دلم به آسمون

یه ستاره واسه بختم که پی عشق تو رفتم

یه ستاره واسه ی دل که تو بردی . شده مشکل

یه ستاره واسه آشتی. دیگه برگرد منو کشتی

یه ستاره واسه خنده. نرخ شادی مگه چنده؟

یه ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه

یه ستاره پر امید. واسه هر کس که تو رو دید

یه ستاره پر رویا که قشنگ با تو دنیا

یه ستاره پر رویا که قشنگ با تو دنیا

من همه دار و ندارم پیش تو ارزونیه

تو کدوم مرام و مذهب عشق به این گرونیه؟

هفت ستاره ی دلم تو آسمون.گروی یه عشق آسمونیه

ماه خبر آورده از اون بالاها

هفت شبانه روز که مهمونیه

آسمونم شده عاشق تو

به خیالش به همین آسونیه

نکن از خواب منو بیدار

تا به وقت خوش دیدار

تو کوچه باغهای شمرون




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خواب دیدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

ترانه‌ها و عاشقانه‌ها

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها

معشوق آشنای همه‌ عاشقانه‌ها

ای معنی جمال به هر صورتی که   هست

مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها

با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی

هر نامه‌ای ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه، خوشه‌ی گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دریا به موج و موج به ریگ کرانه‌ها

باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان

آتش ترانه‌ای به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزل‌خوانی تو نیست

شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوی تو

چون حلقه در به در زده‌ام سر به خانه‌ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم

سودا کند دمی به همه جاودانه‌ها




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ترانه‌ها و عاشقانه‌ها و کلمات کليدي :قیصر امین پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

آرام و نا فهمیدنی

آرام و خاموش ، نا فهمیدنی

تنها و بی قرار ، کمی هم درستکار !؟

من خودم می دانم که چه لحظه ای غمگینم

و کدامین لحظه شادم .

اما تو نمی دانی .

وقتی از بلندی به پائین می افتم

می دانم که چگونه به نرمی روی شن ها بیفتم

و همان جا لحظه ای استراحت کنم !؟

من می دانم که چگونه زیر باران بروم

بدون آنکه خیس شوم و سرما بخورم !؟

هنوز هم همانم که هستم

" آرام و نا فهمیدنی "

راستی

تو می توانی بخوابی بی آنکه چشمانت راببندی ؟

یا اینکه حر ف بزنی بی آنکه صحبت کنی ؟

تو بلدی گریه کنی بی آنکه از چشمانت اشکی بریزد ؟

یا اینکه بخندی و چهره ات خندان نشود ؟

ولی من می توانم

به چشمانم خیره شو و نگاه کن !

همه را می بینی .

فقط کمی به چشمهایم خیره شو

من همیشه همانم که بودم

آرام و نا فهمیدنی !؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آرام و نا فهمیدنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

١٩ UP جدید* ٠۴/١٢/۸٨

 

شعری برای تو  - 78

می خواهم فکر کنی

فراموشت کرده ام

دیگر برایت نمی نویسم

خاطره ای هم

ازتو نمانده

می خواهم ندانی

نامه هایت را

هر روز می خوانم

ندانی بدون تو سخت است

و ندانی

هر لحظه فریاد می کشم

کجایی ؟ چرا نمی آیی؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

شک نکن

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره . چون

عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه ... !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شک نکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

کاش امان می دادی

کاش امان می دادی

این شعر نیمه سروده تمام می شد

سخن در گلو مانده ام

اندکی نفس می کشید

اگر یک قدم می گذاشتی

مگر نمی بینی

چطور سطر های دفترم

پا به فرار گذاشته اند

مگر نمی بینی

چطور قاصدک ها بی خبر

از من سراغ جان پناه می گیرند

پنجره ی اتاقم بی حوصله شده

از بس به سمت هیچ و پوچ

و برای دلخوشی باز شد

دنبال یک سر خط ترانه بودم

تا شروع کنم

که اول و آخر شعر تو باشی

نمی بینی ، نمی فهمی

از پشت این پنجره

هاج و واج

هر کس که گذشت

هر چه خواست بارم کرد

به خاطر تو ، بی خیال !

تو نبودی ، رد نشدی

اگر یک قدم ، فقط

کاش امان می دادی

می خواستم بهت بگم . . .

کاش . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش امان می دادی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

یکی هست اسمش

زیر چتر آسمون

روی سفره زمین

یکی بود یکی نبود

جز خدای نازنین

یه روزی تنگ غروب

یه روزی توی خزون

یکی اومد مث عشق

یکی خیلی مهربون

یکی که سر تا به پاش

بوی عاشقی میداد

دستای خسته ی اون

بوی زندگی میداد

یکی که غریبه بود

ولی من شناختمش

اونیکه نخواست منو

ولی من می خواستمش

یکی بود عاشق و مست

برتر از هر چی که هست

اما وقتی دیدمش

دل من فوری شکست

آخه آسمونی بود

کوه مهربونی بود

انتخاب آسمون

یه جوری جونی بود

آره گفتم آره گفت

آرزوشو ساده گفت

وقتی خوب آشنا شدیم

آره رو دوباره گفت

حالا اون ماله منه

کوه آماله منه

واسه پر کشیدن

اونه که بال منه

روی سفره زمین

زیر سایه ی خدا

یکی هست مثله خودش

یکی هست اسمش ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یکی هست اسمش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

اگه هنوزم می شنوی تو این صدا رو

اگه می خوای فراموشم کنی تو بذار دوباره من ببینمت

واسه ی آخرین بار توی آغوش بذار بگیرمت

اگه هنوزم می شنوی تو این صدا رو

بیا بر گرد و ببین این قلب ما رو

که دیگه غبار غم رو دل نشسته

بیا پاک کن این همه گرد و غبارو

کوچه بی تو بی عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بی تو بی عبوره این کوچه چه سوتو کوره

یادته گفتی چقدر غمگین می خونی تو بزن شاد بزن تو هم میتونی

حالا این جا غمو با شادی میخونم تا بگم بی تو من نه شاد نمیمونم

کوچه بی تو بی عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بی تو بی عبوره این کوچه چه سوتو کوره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اگه هنوزم می شنوی تو این صدا رو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

دل من خسته خاکه

اومدی شبیه بارون دله من خسته خاکه

واسه اون نم نمه چشمات ، نمیدونی چه هلاکه

نمی دونی ، نمیدونی واسه من چقدر عزیزی

شایدم می دونی اما منو باز به هم میریزی

نمی دونم چی رازیه که تو چشمات خونه کرده

هر چی هست اونقدر قشنگه که منو دیوونه کرده

نمی گم عوض شدی تونه هنوزم مهربونی

حدسشومن زده بودم نمی خوای پیشم بمونی

روزایه اول این عشقو عشتیاقت تازه تر بود

حالا با صد التماسم دیگه پیشم نمیمونی

یک روزی خوندم یک جایی از عزیز بی وفایی

واسه دوامه یک عشق عاشقوباید برونی

 




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل من خسته خاکه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

حقیرانه

چقدر حقیرند مردمانی که

نه جرات دوست داشتن دارند،

نه اراده دوست نداشتن،

نه لیاقت دوست داشته شدن

و متانت دوست داشته نشدن،

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حقیرانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

گلهء یار دل آزار _ 2

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
 
بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش
 
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خود کام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زَِهره که همراه تو یک گام روم
 
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد
 
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی
 
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
 
درد من کشتهء شمشیر بلا میداند

سوز من سوختهء داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند

همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم همه کس طور مرا میداند

عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
 
چاره من کن مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
 
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام؛ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
 
از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن که این بار چو رفتم رفتم
 
چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

بار اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
 
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمٌل تا کی
 
سبزهء دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین و ابرو زدن کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تکمین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
 
الله الله؛ ز که این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای
 
اینهمه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آرده درشتانه بود خرده مگیر
 
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصهء درد تو روایت نکنم

دیگر این قصهء بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهرهء هر شهر و ولایت نکنم
 
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشهء چشمی ز تو گاهی سهل است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گله یار دل آزار و کلمات کليدي :وحشی بافقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

و آن زمان که عاشق می شوی

و آن زمان که عاشق می شوی

و می دانی که عشقی هست

و باور داری کسی که تو را دوست دارد

و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند

در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست

و می دانی که عشقی هست

و باور داری کسی که تو را دوست دارد

و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند

در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست

و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست

و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی

تنها اوست که به تو آرامش خیال می دهد . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :و آن زمان که عاشق می شوی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

نکته،سر خط

"دست کم" دو دست داریم ... آنها را "دست کم" نگیریم!

 "به خاطر" خودت هم شده ...دیگران را "به خاطر" بسپار.

اگر دیگران را "خواستی"..."خواستنی" هستی.

"دوست های خوبی" دارم... "خوبی ها را دوست" دارم.

هر کس "حق دارد"..."خودش باشد"!

"از راه سر"...مشکلات را "از سر راه" بردار.

در کار خوب... یا "جا زدیم" ، یا "جار زدیم"!

آن قدر"افسوس" خورد... تا "افسردگی" بالا آورد.

"خندان بود"... شادی را "مهمان بود".

تا دست "به زانو" نشد... مشکل "به زانو" در نیامد.

آرامش "اساس زندگی"...آسایش "اسباب زندگی".

طول عمر"بی عرضه"..."بی عرض" است!

ولحرفی "صرف ندارد"...سکوت "حرف ندارد".

همه را "دوست" دارم...خود را "دوست تر".

"نظر نمی داد...که "نظر"نخورد!

"پاسخگوی رفتار"...و"سخنگوی افکار"خویش باشیم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نکته،سر خط




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

کوچه دلتنگ

دلتنگ لحظه های سبزی که هر روز  طلوعی سایه ی مهرش را به گرمی می بخشید.

ولی امشب داغ تنهایی را بر جگر سوخته اش مهر باطل می زند.

یاد پنجره ای که همیشه رو به بالا بود اما امروز سلام نفس گیر مشرقی اش کوچه را به

سمت بهت زدگی به اعماق غروبش می کشاند.

هر روز خاطره ی سرمای صدایی سرخ که سر سبزی را به سخره به دار میکوبید را به

سمت فراموش شدنی ابدی می کشانم.

در حالیکه کتیبه وار ذره ذره ی خیالم را حک می شود و پنجه کلامش را به دیواره ی

ذهنم فریاد . . .

دارم همه جا را دیوانه می بینم

و زخمی که تازه تر از دیروز فردا را لب باز می کند

مرا دیوانه می شود...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کوچه دلتنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

کتیبه عشق

زندگی کوتاه تر از آن است

که به خصومت بگذرد

و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند،

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشم.

در بستر روزگار آنچه بدست آید

با خنده پایدار نمی ماند

و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود،

پس از اینجا همیشه منتظر غیر منتظره ها باش

دستت را در دستم بگذار و دوستم بدار.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کتیبه عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

قلبی با و قلبی بی خبر

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد.

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :قلبی با و قلبی بی خبر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

شقایق ، پرستو ، پروانه

مثل شقایق زندگی کن:

کوتاه اما زیبا

مثل پرستو کوچ کن:

فصلی اما هدفمند

مثل پروانه بمیر:

دردناک اما...عاشق




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شقایق ، پرستو ، پروانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

شبرنگ زندگی

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی وریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هرشب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه ای یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم

یاد من هست طلب عشق ز هرکس نکنم

دوباره دلم برات تنگ شده دوباره دلم پر از غم شده

دلم توی سینه برات پرپر شده وجودم بی تو بی معنی شده

زندگی بی تو خیلی سخت شده دلم از عشق تو دیوونه شده

در وصف تو جمله ها تموم شده از تو خوندن خیلی مشکل شده

دلم دیوو نه ی اون روی ماهت شده




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شبرنگ زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

زمان

بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند

بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند

بس طولانی است برای آنان که در اندوهند

وبس کوتاه برای آنان که سرخوشند

اما ابدی برای آنان که عاشق اند.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :زمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

چراغ چشم تو

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم!

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تو را کدام خدا؟تو را کدام جهان؟

تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه!

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه!

کدام نشاءه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند؟

به رقص می آیند،سرود می خوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

ترا به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

که صبر راه درازی بر مرگ پیوسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته است

همه وجودم تو مهراست و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چراغ چشم تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان

ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان

وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان

هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت

جـلوه ای ازروی زیبــای تو هســت

خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند

باده نوشان مست دیدار تواند

هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای

تو هــم بـود در هـر سـری سـودای تو

حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده

هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

ابراز عشق

نگاه کن به درخت

هزار شاخه،چو آغوش- بازکرده به شوق-

که آسمان را،مانند جان به بر گیرد.

ولی دریغ- که ابرازعشق را،با او

به صد هزار زبانش که هست، نتواند.

خموش می ماند.

نگاه کن به پرنده که با هزار سرود

به روی شاخه،لب بام،

با هزار سرود

برای دوست

برای آن که نگاهش به اوست می خواند.

به رود مست نگاه کن که عاشق دریاست

به شوق آن که کند راز خود به او ابراز

به عشق آن که به آن بیکران بپیوندد

چگونه نعره زنان، مست پیش می راند.

به من نگاه کن ای جان ، چگونه،در همه حال

صبورتر ز درخت

گشوده دست به سویت،ز عشق سرشارم

پرنده وار به هر جا،به صد هزار سرود

ترانه خوان توام،با تو گرم گفتارم

به سوی تو،دریای من!روان چون رود

نفس زنان همه در آرزوی دیدارم

دگر چگونه بگریم که دوستت دارم

اگر تو نیز ندانی،خدای می داند!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :ابراز عشق